باضیا - عبدالجبار کاکایی

باضیا - عبدالجبار کاکایی01:50:56

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی باضیا - عبدالجبار کاکایی

آپلود کننده:

Baziya

تاریخ انتشار:

۱۴۰۴/۶/۲۰

بازدیدها:

232.1K

رونویسی ویدیو

گوینده 10

مهمونی داریم که اهل ایلامان برای ایران جنگیدن و به خاطر پسرشون و سیلی که سال ۸۸ پسرشون خورده و اعتراضی که داشتن سالها ممنوع تصویر بودن

شاعر، نویسنده و محقق عزیز و بزرگ کشورمون عبدالجبار کاکایی مهمونمونه توی این برنامه کلی شعر میخونیم و میبینین و لذت امیدوارم ببرین و کلی حرف های میزنیم که باید امیخشین از لایه های سطحیش عبور کنین و به عمقش پی ببرین عاشق باشین و عاشق بمونین

گوینده 8

برنامه ما رو هم ببینین و کامنت بذارین آخر برنامه کامنت ها رو خوندن ببینین سابسکرایب هم بکنین لطفاً و چکرین سال هشتاده ها شما یه جوری ممنون میشین؟ که از آدم توقع دارن در شعر گفتن زبان بیانی های سیاسی باشه راستی چه میکنی؟ نان هنوز هست؟ این مگه میشه کسی مشکل با عشق داشته باشه؟ باید بگه رقص نرمه دستت این تبره دست اینو آقای رضا یزدانی خوند البته با سانسور

گوینده 10

آقا سلامت سلام مخلصم ارادت باعث افتخار بند است سلامت باشی انشالله ما سالها پیش من در دانشگاه افتخار داشتم که شما رو زیارت کنم و کلی کیف کردیم ما هم واقعا اون رو خیلی خوش گذاشت منات سر ما گذاشتیم اون موقع من یک دانشوی بودم که علاقه من به شعر و

عدویات بودم و در دانشگاه دائم ما نشست های شعر رو اینها میذاشتیم و آقای کاکایی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی معروف بودن یعنی مثلا برای ما ما اینجوری ندامی کردیم به آقای کاکایی الانم خیلی خیلی خیلی مهم بزرگ

و ما کم و کار اینجوری نگاه میکنیم ولی اون موقع به عنوان یه جوونه 18 ساله اصلا اینکه شما تلفون من رو جواب دادین من گفتم بچه ها میدونین من با کی صحبت کردم پوز میدادم تو دانشگاه و خیلی جلسه ای به آهالی هم شد شما افتخار دادین تشریف رو باشید

گوینده 8

الان داستان محکوز شده دیگه من باید اینجوریم من خواه که پای شما ما کماکان همیشه نه نه نه فضاتون بشم کاری که کردی نظر فرهنگی تو جامعه انصافاً مهمه محسره اونطوری که برحال میشنبیم از مردم تأثیری که گفتگوهای شما

نگاه خود شما، حتی انصافا میخوام بگم شعر خاندن شما به دل من نشست.

گفتم من نمیدونم علی شعر میگه یا نه، اما ایشون بیشک شاعره.

ایشون موسیقی پنهانی شعر رعایت میکنه.

در شعر خاندن یه موسیقی پنهانی هست که فقط شعرها بلدن که بگن شاعر چجوری این شعر رو گفته.

گوینده 10

وقتی اونجوری میخونی به دل مردم میشینی آقا این تعریف که کردیم یه مدال افتخار برام قابشون کنم به خدا اگه میشود این تصویر و این حرفاتونو قاب کرد من میزدم تو اتاق خونم قربونتون برام خیلی ممنونم که دوت ما رو قبول کردیم باز هم بزرگ بری کردیم مثل همون دوران دانشوی محبت شما کجا شروع کنیم آقا؟

گوینده 8

هرچو دوست داشتید شما کاملا جنگ رو لمس کردین دقیقا هم در واقع محلی که درش زندگی کردم شد تب متولد شدم مجابر مرز بود من بچه ایلامم و اولین بومبی هم که رو شهر ما افتاد بنوان اولین تجربه و فهمم از جنگ

برام دهشتناک بود آخر شب بود ساعت یازده دوازده شب بود که اولین موشک به شهر ایلام ثابت کرده صدا به حدی محیج و شکننده بود که واقعا فکر کردم کل شهر نابود شد بعد دیگه مواجه شدیم با جنگ و بمباران های متناوبه به شهر ایلام و خودم هم تجربه رفتن به جنگ رو داشتم فکر می کنم هفته سالم بود که توفنگ دست گرفتم رفتم جبهه مهران

دو دهشت نه ما هم اونجا فعالیت کردم و تا اینکه دانشگاه قبول شدم مستقیما از جبهه با همون پوتین و شفیهی که داشتم اومدم دانشگاه در واقع مفته نه دانش سرای مفته اون موقع دانش سرای فوق و دیپلوم بود دانش سرا بهش میگفتن طبیعت معلم شهید مفته شهر ریل دیگه مستقیما اومدم اونجا دو سال اونجا عدبیات فارسی خوندم بعدم دانشگاه شهید بهشتی و ادامه شده اصلا

گوینده 10

برای کسی که جنگ رو به این شکلی که شما میگین لمس کرده این دوازده روزی که تهران این شکلی بود مسقر بازی به نظر میومد یا نه همون خاطرات قبلی به ذهنتون میرسید چون بعضی از خانواده هایی که جنگ رو لمس کرده بودن مثلا گفتم جنگ شده میگو بابا جنگ ندیدین شما میدونید یعنی با ماها اینجوری صحبت میکرد

گوینده 8

از این خاطره برات بگم علی اولین مواجه هم با جنگ جدی یعنی طرف این مقابله هم من تصورم این بود که دو طرف روبروی هم استادن و حتی وقتی من گفتن باید شما برید پشت خاک ریز من تصوری که از خاک ریز داشتم خاکی که با علک ریزش کرده باشن رو هم انطلاعات ما از جنگ در همین حد بود بدون آموزش مستقیم رفتیم جبهه

و شبیه که اولین عملیات انجام شد یه توپ 106 اومد وقل من وایستاد من نگاهی کردم تا حالا این ماشینو به این شکل نیده بودم فکر کردم این یه دوربین بزرگه اون لوله بالاش هم یه دوربین دارن فیلم برداری میکنن از عراقی ها راننده یه توپ 106 گفتش که دهنا باز گوشا بسته من معنی این جمله رو هم نفهمیدم یعنی چی دهن باز باشه گوش بسته باشه میخوام بگم با این اطلاعات مقدماتی ما رفتیم خط مقدم

ازن هیچی صدای توپ صد و شیش هفتاد متر آتیش عقبه داره و شلیکه که کرد فقط من یادمه از روی خاکری سر خوردم افتادن رو سر بی سیمشی که داخل یه گودالی بود گفتش برو بالا برو بالا به جنگ رفتم بالا دیدم که توفنگم تکون میخوره اما صدا نمیده اومدم پایین گفتم توفنگم خرابه تکون میخوره صدا نمیده گفت صداها زیاده نمیشنوی صداشو برو بالا داره شلیک میکنه گفت

تقریبا میشه گفت مثل شالی چاپلین تصور کنید رفتم بالا دیده دیگه دیدم که این توفنگه کار نمی کنه یه نوکی چی داشت شنیده بودم اینو باید بگیرم اینو کشیدم یه فنر افتاد زمین اومدم پایین گفتم من توفنگم باز شده گفت برو یه توفنگ بگیر دنبال همون توپ صد شیشه برو اون هی میرفت پایین من هی میدونیدم پایین دنبالش حالا اصلا من اونجا جا گذاشتم

این حمله تمام شد، ما برگشتیم من بدون اسلاحه، گفتن باید دادگاه سرایی بشید، این اسلاحه اومدی، اسلاحت کجاست؟ خلاص یکی از رفاقای ما که آشنایی با ما داشت، اون شب رفته بود، گرده شد، با قول خودش اطلاعات عملیات، اسلاحه ما رو هم پیدا کرد، آورد برا ما این اولین تجربه من از کسی که برای اولین بار مواجهه با جنگه، خب

طبیعی بوده من هم جاتون بودم سریع بر بگشتم دانشگاه یعنی باید شروع دیگه میگی خب البته اولوش ما فرصتی شد تا آشنا شدیم با فضای جه په و جنگ و انصافاً بچه هایی که اون سالها با ما بودن

مدل هایی که حقیقتا میشه گفت کمتر من تو فیلم های سینمایی مربوط به جنگ این شخصیت ها رو دیدم اون آدم های خیلی خاص و معمولی بودن آدم هایی بودن به عشق خیلی هاشون به عشق میهنشون من خودم شاید جالب باشه برات علی زیا بگم من پشت سرم که استاده بودم خاک ریز جلون پشت سرم یه زمین فوتبال بود من تو زمین فوتبال بازی کرده بودم

و وقتی نگاه کردم به زمین فوتبال احساس می کردم دشمن می خواد این زمین رو بگیره اصلا انگیزم خیلی بالا رفت برای دفاع جالب اینجا بود تو شهر ما بعضی از ایلات که می آمدن به جبهه غالباً به خاطر اینکه اون حس سنتی مالکیت ملکشون زمینشون سرزمینشون به عنوان بخشی از ایران حس بسیار قوی بود که سرش کلی هم شهید می دادن

اینا احساسات زیبا و رایجی بود تو جنگ که من تجربه کردم.

گوینده 10

حسی که الان نجات موندن.

گوینده 8

بله، دقیقا.

گوینده 10

یعنی انگار که یه بار دیگه به همه اون کسایی که میخواستن ایران رو نبینیم ثابت کرد که تنها چیزی که میتونه دور هم هممونو جمع کنه ایران.

گوینده 8

خیلی خوب.

ایرانی ها از قدیم این حس و نسبت به میهنشون داشتن البته خب میدونید که ایران در واقع یک مجتمعیست از اقوام متفاوت با پوشش های مختلف با رسوم متفاوت اما هر وقت دشمنی به شرق ایران حمله کرده از غرب ایران که شاورزا و دهگانها به امر اون والی و حاکمی که تو اون منطقه حکومت میکرده نوعی در واقع حکومت فدرالی صانتی

مثلا کشاورز های ایلام می رفتند توی حرات در زیر پرچم نادرش ها می جنگیدند با دشمن این نشون میده که ایرانی ها علا رقم اینکه اقوام متنوعی هستند

با هم متحد هست اگرچه نظام های سیاسیگاهی سعی کردن یه لباس به اینا بپوشونن یه فرم بهشون بدن یه شکل بهشون بدن این تلاش ها بیفاید هست حتی یک ایده بهشون بدن یک تفکر بهشون تذریخ بکنن قومیت ها همین هست با همون گرایش های مختلفشون زندگی میکنن تو قرب کشور یه جور تو مرکز یه جور تو شرق کشور ولی ایران براشون عزیزه

وقتی قوزها حمله کردن خراسان و ویران کردن آزربایجانی ها خون گریه می کردن قصاید خواهانی هست شعرهای بزرگان ما هست

گوینده 10

برحال میخوام بگم با وجود تنوع اقلیمی و قومی ما یک مرز هایی داریم که اینا فیزیکی نیست مرز های حوییت فرهنگیه الان گفتین توی محرم من یه هستوری گذاشته بودم گفتم یه خوره بیاییم مثلا اگر اونایی که حالا من واقعا سختم اکاشون دل بکنم چون من عادت دارم به اون صدا به اون مدل مدداهی به اون مدل سینه زنی نمیتونم برم جای دیگی واقعا یه سال خواستم برم عذیت میشدم

و دوباره برگشتم و سطح را دور زدم و برگشتم ولی اونایی که میتونن برن برن یزدو ببینن برن بوشه رو ببینن برن حبیانه رو ببینن برن لورستان رو ببینن ببینین یک مفهوم ثابت به اسم امام حسین و نگاه ها اومده تو قوم های متفاوت و یهوگشت یه شکل دیگه شده و ما در این تکسر وحدت داریم

گوینده 8

خیلی به حاله میگن کاشی ها میگن چی این علم کیست که بی صاحب است علم کتل قمر بینی هست علم لحجه کاشی هست اصلا یه چیز یه جور عجیبیه روزه خوندنشون یعنی با لحجه که روزه میخونن خیلی شیرینه خیلی لحجه من یکی از لذتها هم قدم زدن تو بازار سنتی کاشون و شنیدن صدای مغازدار هست که با هم دیگه حرف میزنن

گوینده 10

حالا این مجادلات و حرفاشون گاهی معاملات تجاریه، گاهی اوقات مسئله سیاسیه، گاهی اوقات اجتماعی ولی اینقدر از این لحجه لذت بیبرن، از این زبان یه بخش مهم میشه همینه که خیلی تن نازن ها ما در هر یک کلمه ای که میگیم پنج تا تکه به طرف ما قابل ما میدازیم یعنی این حرف وجود هست امروز یکی رفیقام با ششم گپ میزنم گفتم حالت چطوره؟ گفت بابا الان بده گفتن شروع کن هرگی میاد تو مغ

گوینده 8

گفتم بیا جیمزت رو بفروشو اینا گفت نه باید جیمزت رو میخواد دوتا تکیه هم به ما انداخته جالبه علی این تنازی که گفتی خیلی از لحجه های ایران مستعد تنازی هست یکیش هم لحجه کرمانشاهیه کرمانشاهی ها میدونی زبان کردی رو با زبان فارسی تلفیق کرده یه شکلی از زبان در اومده که تو وقتی میشنوی پیش از انقلاب هم یک کاری هنرپیشه داشتی و نام آقای قاتبه بله قاتبه

این خاطره رو برای دیگه از تنازی لحجه های ایرانی که داشتیم می رفتیم ایلام همزمان محاکمه در واقع یکی از این مسئولین مملکتی بود که قبلن در واقع شغلی داشت و داشتن محاکمهش می کردن طرف بهش گفتش که قاضی بهش گفت تحصیلات چیه؟ اون هم گفت خارج فقه و اصول اون کرماشه یه نگاهی به ما کرد گفت سیکو سیکو خارج فقه و اصول این هم شد سواد؟ بگو دکتری، مهندسی، فقه و

گوینده 7

اینقدر از این بیالوگ لذت مردم تازه خارجایی نمیدونیم چیه

گوینده 10

ما از جنگ دور نشیم از فضایی که شما داشتین تقریبا کریم چون الان بعد از جنگ دوازده روزم برا من که این شکلی انگار زندگیم به دوتا بخش تقسیم شده و البته قبل از این که شما صحبت بکنین خیلی ممنونم که راجع به ایران صحبت کریم من هر لحظه ای که داشتین از این تاریخ با شکوه ایران و کنار هم بودن مردم ایران میگفتیم موبتن هم سیخ میشد هی حالم خوب میشد و مهم همینه ما مردم کنار

گوینده 8

بی خیال هر دولت و واقعیتش همینه حالا ارز کردم بی خیال این ناسیونالیزم این دوران تجدد که میخواست همه رو توی یه لباس و یه فرم و یه ایده و یه فکر در بیاره ما کنار همین با داشتن ایده های متفاوت لباس های متفاوت افکار متفاوت

اما واقعا یک ملتیم که قرنها کناره هم زندگی کردیم با همین شکل جنگ دوازده روزه تجربتون چی بود؟ تجربه جنگ دوازده روزه خب تکرار همون خاطرات جنگ بود شلیک پدافندها منزل ما هم هفته تیره یه جایی بود که خب خیلی اوقات صدای پدافندها بالا بود و ما می اومدیم من تو بالکن که می شستم و

برام تماشای در واقع شعلی که پدافنده ها جذاب بودند شعر هم میگفتم یک دیده ترانه هم تو اون شبها تو اون فضا کار کردم و یک دو سه روزی هم که به اصرار پسر هم گفتند منطقه ما رو تحدید کرده مجبور شدیم بریم خارج از تهران

ولی خب جنگ دوازده روزه اصلا از جهت شدت هیجان و داستان چیزش به پای جنگ هشت ساله نمیرسید به خصوص برای شهرهای هاشیه مرز تصور کن ما شاهد بودیم با چارده پونزده تا هواپیما میامدن

ایلام رو حدود ۱۰ دقیقه بمباران می کردن و حتی کوچه پس کوچه ها رو با تیربار از بالا می زدن مردمی که زیر چادر زندگی می کردن خارج از شهر که من خودم یک دو بار گرفتار شدم تو شهر رفته بودم برای آوردن آزوقه مجبور شدیم توی جدول آب بریم و سینه خیز سینه خیز با جدول آب بیرون بیاییم یعنی بمباران هایی از نزدیک تجربه کردیم که خب هیچ کدوم شبیه به این اتفاقات جنگ

ولی وقتی تمام اطرافت رو دارن میزنن وقتی ترکشی میاد درست میخوره روی دیواری که دوش استادی آهنش میفته پای خوهرت میسوزه پای خوهرم روی ترکش رفت پاش سوخت بنده خدا میخوام بگم بمبارن یه شهر کوچیکه مثل ایلام برای ما خیلی دردناک بود خاطرهایی که تو زهن ما بود قابل قیاس با جنگ دوازده روزه نبود اگرچه جنگ دوازده روزه هم به نظر من واقعا یه

اولا تکرار حادثه ای بود که ما تجربهش رو داشتیم و حوادث بعد از این جنگ ثابت کرد که مردم به هر حال به یک نقطه اتقای واحدی رسیدن برگشتن به خودشون به حقیقت ملیشون برگشتن

مسادره‌ی به مطلوب کردن این بازگشته به هویت رو هم دوست نداشتم.

رسانه‌های رسمی خیلی دوست داشتن مسادره‌ی به مطلوب بکنن، در جهت اجرای سیاست‌های در واقع سابق خودشون، تحکیمان، سیاست‌ها عرض بزنن، اما اینجوری نیست.

اونهایی که به هر حال با مردم زندگی کردن، می‌دونند که مردم هویت خودشون رو، مرز‌های جغرافی‌های و مرز‌های فرهنگی خودشون رو دوست دارند.

این عشق خارج از ایران هم هست واقعا من خجند رفته بودم دو شنبه همین دو ماه پیش عشقی که به ایران دارن واقعا باور نکردنیه هر جا جلوی ما رو میگرفتن از فردوسی میخوندن از رودکی میخوندن میدونستن ما از ایران اومدیم عشق به ایران جذاب رو برامید چقدر رودکی حفظن اونجا بله من سر مغوره رودکی هم رفتم در پنج رود

گوینده 10

و یه آقای ویدیوی دارم حالا محمد یادت باشه بدم تو برنامه بذار توی این قسمت که متصدیه اونجا بود و خیلی جالب بود یه آقای لطف داشت مثلا من رو برده بود اونجا منم خیلی عادی و کله به دوش از ازباکستان اومدم توی تاجیکستان و رفتم پنجرود و دیدم و بعدم سواره ماشین شدم تاکسی عمومی

رفتم توی به دوشنبه میخواستم پنج رود دو روز بمونم یه اتاق یه خونه ای رو گرفته بودم که تا در زدم خانومه دارو باز کرد گفت چون شوهرم نیست رفته روسیه کار کنه تو نمیتونی از اتاق بیای بیرون گفتم من دو روز تو اتاق بمونم چی کار کنم گفتم باشه او پولش مال خودتون نمیخواد من میرم میرم دوشنبه باید

حالا یه چیزی هم الان تو ذهنم اومد اینقدر جاده عجیب و غریبی داره آقای اون جاده رو بله خیلی وحشتناکه و من فکر میکردم مقران اندم یه جوری میرفت انگار مثلا اتوبان صافه سد و بیست تا اینجوری اینجوری میرفت و من فکر میکردم ما اگر که

ماشینمون یه بار حالا فرمایش نپیشه بیفتیم توی این زریوار روده درست میگم؟ آره فکر کنم جاده دوشنبه به خوجند رو میگیم نه نه نه من جاده پنج رود آه اونجا رو میگید شما آره من جاده دوشنبه به خوجند هم وحشتناک مثل همونی که گفتید خیلی شد من حتی یه جا گفتم کنم جاده چالس مثل یه ماکیته دقیقا دقیقا اینه ما دیدیم

و بعد میگفتم اگه ماشین گفته تو جاده من بمیرم گوشیم هم خاموش شده بود سه روز طول میکشه خانوادم هیزا بگیرن تا بیان یعنی اصلا این چی؟ هی راننده رو گفتم بزن کنار یک ریدبول برات بخرم و من گفت آبجا بخر گفتم نه من تو رو مست نمی کنم من نمیذارم تو مست بشی هی ریدبول براش بخریدم سرحالتر بشه

گوینده 8

جالبه استاد دانشگاه دوشنبه با ما صحبت میکرد هوای اونجا خیلی سرد و یخ بندان بود وحشتناک ما هم داشتیم میلرزیدیم و از سرما و اینا گفت شما بچه های ما بودید تحمل سرمای اینجا رو نکردید قرنها پیش رفتید تو این فلات بیاب همسایی یک مشنجات پرست شدید جوری مهاجرت آریایی ها رو زیر سوال برد که چرا شما پیش ما نموندید دوشنبه و خوژه اینجا سرزمین خودتونه

گوینده 6

خیلی ممنونم.

بله متشکرم.

گوینده 8

واقعا اون قوت و انرژی که زبان فارسی داره تو هاوپا نشسته بودین اون اطلاعاتی که معمولا موقع آغاز و پرواز میدن ماسک های اکسیژن رو میگفت نقاب های هوا جهنده به طور اوتوماتیک رو میگفت به طور رفت و آمدی لذت بردم از این همه کلمات دو طبقه رو میگن دو آشیانه کلماتی که جایگزین زبان فارسی ما آسمان خراش میگیم اونا آسمان نواز یا همچین تعبیر به کار میبرن

جالبه زبان فارسی چه انرژی داره که ما میگیم که سفرت سلامت اونا میگن راه سفید راه سفید خیلی خوش کرده شکل و سبک زندگیشون بستنی و میگن یخماس یخماس جالبه سنت زندگی کردنشون هم جالبه من تو بازارشون نشسته بودم پیش یک فروشنده یک گدایی داشت رد میشده تو بازار فروشنده ها میدویدن پولی به گدا میدادن دست میکشیدن به گدا رو صورتشون میکشیدن

گدا توجهی به هیچ مغازه‌ای نداشت، فقط مسجد خودشو می‌رفت بعدم تکرار شد این ماجرا، هر بار یکی می‌اومد دوباره می‌دویدن یه پولی بهش می‌دادن، دست می‌کشیدن آه، یعنی کمک به دیگران نجاتید در صدقانه، صداقت فقط تو این زندگی ریاکاری نیست چون ما هر کسی رو می‌بینیم، گدا می‌گیم داره

گوینده 10

گره بر سر بند احسان مزن و قول صدی که این شهید و زرق است و اون مکروفند ما با این تفکر داریم زندگی میکنیم که جلوه احسان خودمون رو گرفتیم میگیم این شهید و زرق است و اون مکروفند درسته از این عبور نکنیم اگر میشه و امکان داره و اشکالی نداره من ازتون بخوام اگر خاطرتون هست ترانه هایی که توی دوران جنگ نوشتین توی بالکن خونه با پدافند و پرامون بخونیم ببینیم حالش کج

گوینده 13

آهنگ آره خیلی هم موسیقیه عجیبی

گوینده 11

بالکن تا حالا رفتین بشینین پدافم و منوشهر بنوشین خیلی چیزها عجیبیه چه پدافم دی؟ چیز هست؟

گوینده 10

آقای کاکایی ما امشب زد زهرش ما شمال بودیم نه بابا شب اول ما شمال شمال هم میترسید آره ما کاشونی واقعی هستیم نه واقعا حتی شنیده بودم کاشونی شما کرد واقعی نه خب تجربه چیزیست که برحال آدم وقتی به تکرار براش اتفاق میفته معمولی میشه براش

گوینده 8

عرض کنم خدمتید که بذل پسیه ترانه بخونم از کارهایی که برای ایران کار کردم.

هنوزم فانوس این دهکده هم.

عرمت نفت و تلا تو خونمه.

تو رو با تموم حرفا دوست دارم.

اسمتون هنوز سر زبونمه.

برای کاشیکاریات دل واپسم.

برای حوضای امیق نقاشی.

برای آینکاری طاقای نور.

برای گنجشککای اشیمشی.

هنوزم ساقه لاله های تو تازه از اشکای پنهون منه مشتی از خاک تو بردار و ببین تو رگاش نفت تو و خون منه من اگه مثل درخت هایی استادم ریشه هام تو دستای تو محکمه رگام از تو خون میگیره شب و روز منو با اسم تو میشنسن همه مال من باش و نزار ستاره ها مثل فانوس های مرده بد بشن وقتی سرما میزنه زمستون ها از سر نعش درخت دارد بشن

شکر میکنم

خیلی کار برای وطن دارم ولی یعنی کارهایی که بعضی از خاننده های برحال خوب ما خوندن از آقای اخشابی ای ای نران آو نفس دارم با صدای آقای ارزکنم سالار عقیلی تصنیف هایی که اجرا شده با صدای خیلی از خاننده ها برای ایران من بیشترین کارها همو برای ایران انجام دادم یه نکتر هم جالبه بهتون بگم پدر من تو ایلام شغلش طباخی بود کل پزی

و اسم کلپزی ما خلیج فارس بود ایشون شوق و عشقی که به میهن و ایران داشت، پدرم مهاجری بود که از ایران کوچ کرده بود دوران جوانیش بخاطر دور بودن تهران به بغداد میرفتن، نزدیک بود اونوقع ویزا و این داستانها هم که نبود

روزنامه‌هایی که توی مصر چاپ می‌شود و در واقع ترکیه می‌اومد تو بغداد و پدر من خیلی به علاقه عدبیات مشروطه علاقه من بود دکتر مصدق و خیلی دوست داشت وقتی اومد ایلام کلپ ازش را انداخت عکس دکتر مصدق عکس والیای ایلام حسین قلیخان ابو غداره اینا بود که حتی یادمه یه روز رئیس شهربانی ایلام اومد تو مغازه مایشون هم خیلی کلپاش دوست داشت بخوره

دور اکسارم به من می داد و به برادر بزرگم ما خوشنویسی می کردیم یه شعری می نوشتیم روی اکس غلام رزاخان ابو قداره که آخرین حاکم دوره قاجاره ایلام بود من نوشته بودم که فلک گاهی دهت گاهی ستانت کلاه خسروی با کس نماند پاسمونه که نگاه کردین رئیس شهربانی که نگاه کرد خب دید شعری محتوی سیاسی هم داره کلاه خسروی با کس نماند یه نگاهی کرده پدرم

یعنی نگاهی کرد به عکس زیر لب و گفت کلاه قلدوری با کس نماند نمیدونم این حرفی که اشمون زد بینش سیاسی روزگارش بود که میدونست حاکم ها قلدور هستن چه حرفی زدی؟ آره این خاطراتی که هست برحال میخوام بگم پدرم رقب ملیت و به وطن و به ایران و

بعد که دیگه کودت های سقوط عبدالکریم قاسم، رئیس جمهور ملیگرای عراق که طرفتار ایرانی ها بود، ایرانی ها هم به عنوان شبه نظامی ها کمکش می کردن.

شکست خورد اینا رو از عراق بیرون کردن، پدر من به سرزمین اصلیش برگشت و کلپذی که راه انداخت اسمش رو خلیج فارس گذاشت.

گوینده 10

شما الان یه جمله گفتین، گفتین تجربیات وقتی تکرار میشن عادی میشن.

و من احساس میکنم که زندگی شما پر از جنگه یعنی دائما سال ۸۸ شما یه جوری ممنون میشین آدم ها استرس میرفتن بهتون زنگ میزنن و چراش هم هیچکی نمیدونه اصلا کار به تلویزیون نداره ما انگار همه جا ممنون میشیم یا در حوضه هنری اخراج میشیم بعد کسی که خب رزمنده بوده این همه شعر برای ایران داره این همه شعر برای جنگ داره

و ما هی فکر میکردیم مثلا چرا؟ کاکایی چرا باید این اتفاق بیافته؟

گوینده 8

به طور ساده خدمتت بگم قرار نگرفتن تحت پوشش در واقع رفتارهای امنیتی سیاسی که از آدم توقع دارن در شعر گفتن زبان بیانی های سیاسی باشه این اتفاقیست که غالبا در کشورهای انقلاب کرده میفته در افغانستان دوره ببرکارمل

انجمن تبلیغ و ترویج، سازمان تبلیغ و ترویج را افتاد یعنی یک سازمانی که نویسنده ها و شعرهای افغانستان رو بادار به عدبیات غیرویت، عدبیات روسیهی کومونیستی می‌کرد.

در کشور ما هم برحال به طبع انقلاب سال ۵۷ جریان ها و تشکیلات ارگانی به وجود اومدند که دوست داشتند نویسنده ها در همون جهت با ایده های اینا حرف بزنند.

ما بچه های

و آشیه مرز وارد انقلاب و جنگ شده من به شخصه میگم مثل منم دوستان دیگری هستن که فکر میکنن تحت قیمومیت این چطرهای سیاسی قرار نمیگرفتیم تو این تشکلها با نگرش های مختلف نبیرفتیم اونی که واقعیت درک میکردیم بیشتر شاید ملهم از مدارهای روانی مردم بودیم من یه وقتهایی تعبیر میکنم میگم من گای آینه بقل ماشینم رو نگاه میکردم اولین شعری که من سال 65 در اوجه

هماست سرایی های راجع به جنگ هشت ساله که اون موقع فقط نگاه ها به جنگ و به کشتن و به حمله و تهاجم بود من گفتم راستی چه می کنید؟ نان هنوز هست؟ جسمتان که سالم هست جان هنوز هست؟ روی شانه هایتان که ساحل من هست از قرور سخراها نشان هنوز هست؟

چشم‌هایتان که بی‌دریغ می‌گریست مثل آفتاب مهربان هنوز هست من که فکر می‌کنم فرید خورده ایم چاره چیست در من این گمان هنوز هست نوعی همصدایی با مردم

شاید به طبع یکی از دوستانی که با من حرف می‌زد می‌گفتش که حالا به ملیت هم اشاره کرد.

به اون معنا می‌شه گفت شهر ما لوروکورت ادغامه در هم.

گوش ما یه روحیه لوری داری خیلی واضح حرفاتو می‌زنی سریح می‌گی ملاحظه خطوط و جریان‌های سیاسی رو نمی‌کنی و تو ماجرای ۸۸ هم یه اتفاق افتاد.

پس ما داشتیم می‌رفتیم سمت منزل

با پسرم تو ماشین بودیم که جلوی ما رو گرفتن چند تا در واقع آدم های لباس شخصی با توحین و با بیرحمی پسر من رو گرفتن، دستبند دستیج دادن چون داشت با گوشیش صحبت میکرد گوشیش رو ازش گرفتن و اومدم پایین با اینها درگیر شدم و گفتم شما به چه حقیقه این کار رو میکنیم؟ عدبیاتی که اونها در مواجهه با من به کار میکردن خیلی بی عدبانه بود و هم با فهاشی و حتاکی بود

که بعد بالاخره یه کسی از دور اومد منو میشناخت و گفت ولش کنی دیشون خلانی شاعر دیگه ما رو سوار ماشین کردن من اومدم خونه یادداش نوشتم نوشتم برای پسرم که سیدی خورد فقط خواستم دفاع کنم از نسلی که من باشون بزرگ شدم برای پسرم این توهم پیش نیاد که اون بچه ها مثل اینا بودن

اینا بیشک عجیر شده بودن روزمزد بودن بعدها فهمیدم که برحال برای کنترل جرگرانات خیابانی مجبور به استخدام نیروهای روزمزد شده بودن چون عدبیاتشون عدبیات بچه هایی نبود که من باشون بزرگ شده بودم مثلا من از اون کلمات و اصطلاحات و اون رفتارها رو نشنیده بودم که من یاد داشت و زدم اون موقع بلاکفا بود و معمولا بازدکننده همون 200 نفر 300 نفر من نوشتم دیدم که از نزدیک 15 هزار

اومدن و همدردی کردن خیلی از بزرگان در واقع فرهنگ و هنر مملکه تماس کردن اظهار همدردی کردن از این ماجرا که این ماجرای طلخ برای پسرتون اتفاق افتاده حالا اگه فرصتی بد من نامه رو میخونم اون نامه واقعا فقط دفاع از نسلی بود که من باشون بزرگ شده بودم از نزدیک تو جبهه لمسشون کرده بودم تو خیابونای سال ۵۷ باشون بزرگ با ایده هاشون با رویاتشون عاشنا بودم و ی

دقدقه ها و ناراهتی ها هم اینه که این نسل مورد بیمهری قرار بگیرن با این نمایش ها و با این ویترین هایی که می چینن در سحنه های در واقع هنری دولتی و حکومتی این نسل رو به شکل دیگری معرفی بکنن در حال که من اعتقاد دارم اون نسل نسل آگاهی بود

انقلاب سال ۵۷ رو هم من انکار نمی کنم انقلاب سال ۵۷ نوعی نیاز جامعه ملی ما بود برای تغییر شرایط خودش اما این که به چه سردمش دید و چار شد چه اتفاقاتی افتاد چه جریان های اومدن و میداندار و مدیر این جریان شدن اونا بماند اما انقلاب سال ۵۷ انکار ناشدنیه چون برحال ۹۷ ۸ درصد مردم اون جریان رو به طبع اتفاقاتی که پیش از انقلاب افتاده بود شاید یک

باعث به همریختن نظام زندگی کشهاورزی ایرانی ها شد ورودشون به شهرها، هاشی نشینی شهرها اتفاقاتی که معمولا میگن بعد از انقلاب سفید افتاد و دهغانی که به هر حال زمین به دستش آمد

تدبیر اون فعدال رو نداشت که 900 سال بود مدیریت میکرد زمین های کشاورزی رو نه سرمایهش رو داشت نه تدبیرش رو داشت لذا زمین ها فروخته شد، هاشی نشینی اضافه شد و تهران دوملیونی شد، شیش ملیون و به هر حال مردمی که ریختند تا سردمشتشون رو عوض کنند به بانک ها به سینما ها به عنوان دو نمادی که مواجهه باهاش مواجهه با نوعی جهان توسعه بود که هنوز باهاش معنوس نشده بودند

همین اتفاقات افتاد بنابراین من فکر می کنم ایجاب می کرد شرایط اقلانیت سیاسی ما که اون اتفاق بیفته.

ما برای رفع در واقع می شه گفت به طور ناآگاهی هامونم باید یه قدم هایی رو برداریم.

اونا برحال نسلی بودن که این اتفاقات رو رقم زدن.

لازم یکی از وحشت های من اینه که بین نسل ها فاصله بیفته.

هم دیگر رو انکار کنن.

هم دیگر رو تحقیر کنن.

از این جهت کای اوقات شیرهام دیالوگ با نسل بعد از خودنه.

گوینده 10

و شما بعد از اون مطمئن سالها،

بکنم بیشترین سال ممنونکاری جهان مال شماست.

گوینده 8

بله، تقریبا میشه گفت.

تلویزیون که تصورشون این بود، شهرت من مال در واقع همکاری با تلویزیونه.

اونا قطع کردن ارتباطشونو، شهره هایی که کار میکردم کلن.

همه جا، برحال خیلی از جاهایی که همکاری داشتم، دعوت ها، اتفاقات همه،

گوینده 10

به عنوان ممنوع تصویر و ممنوع همینوز هم فکر میکنم در خیلی جاها ممنوع تصویر و این داستان ها باشن ما میتونیم این متن رو بخونین برامون؟ اگر فکر کنم که الان مخاطب برامه براش سآل پیش میاد که این متن چه بوده و چگونه بوده؟ طب این متنه

گوینده 8

این همه سال شعر خاندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود، برای تنهای تکیده در لباسهای خاکستری، برای آرامش مادرانم در آوار بمب،

برای هیجان پدرانم در آشوب مهرک، این همه سال شعر خوندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بینیاز از دلیل بود.

از جنگ که برگشتم پیراهن خاک سریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که اطر شناسدامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد، با گریه هایشان گریستم، با خنده هایشان خندیدم.

و امروز کنار من بودی و بیگناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم هیرزده من سیلی خوردی در بیپناهی و ناشاری و خدایی که تنها دوستت بود دید که بیگناه سیلی خوردی از هشرهی که در لباس من خزیده بود همون لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم و اون لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تن پوش بلایی چون این نمی شد پسر

به تنهای تکیدهی که در لباسهای من سالها پیش چنگیدند شک نکن.

به قهرمانان قصصهای من شک نکن.

به رودخانه های خونالود اروند و کارون شک نکن.

به تنهای مجروح تنگه چزابه شک نکن.

به بدنهای خاکالود دشتای مهران شک نکن.

فقط به هشرهی شک کن که در لباس من خزیده بید.

خیلی متن خوبیه که به من میگفتن بردار متنو یعنی تماس میگرفتن که این متنو باید برداری شما از روی صفحه ویب لایک شما برداشتین؟ زیرش حتی نوشتم نوشتم به من حتی این نطلبم نوشتم تماس با من گرفته شد این متنو بردارم من بر نمیدارم و بعد آقای در طول همه این دوران ها از اخراج های متعدد تا ممنون کاری به معاش فکر کردین؟

نکته ای برات بگم شاید جز خاطراتی بوده هیچ جا نقل نکردم اما اینجا دوست دارم نقل بکنم من سال ۶۱ مستقیم از جپه اومدم دانش سرا دو سال درس خوندم یک سال تدریز کردم به عنوان معلم معلم شاقل نامه ای آمد شما هیچ مسئولیتی در آموز پرورش ندارید و اساساً پذیرفتن شما در دانشگده اشتباهید

رفتم وزارت علوم، گفتم من قبول شدم، گفتن بله شما نمارتون خیلی بالا از خونتا ظاهرا اداره گذینه شما رو رد کرده بر اساس در واقع تعجب کردم، تعجب کردم من بیکار شدم در تهران زندگی می کردم، مستجر بودم و حقوق معلمیم کفاف زندگی معمولیمو می داد با اجاره خونه یا باید بر می گشتم شهر ایلام می رفتم سربازی چون دانشترها می شد دیاشت در واقع معلمی کرد به جای سربازی

مردد موندم چه کار کنم به فضای عدبی تهرانم علاقه من شدم رفتم روزنامه جوانان اونوقت آقای فتولازاده اونجا کار میکرد ایشون با احترام و گرمی ما رو پذیرفت در کنار صفحه آقای بازرس محققی دو صفحه به من داد من شروع کردم به قصه نویسی خاطرات جنگم رو مینوشتم ماهی ۹۰۰ تا تک تومن یعنی زیر ۱۰۰ تومن فعیلی پول میگرفتم ۵۰۰ تومن روش و کرای خونه مید

تا این که یه روز یه شعری خوندم توی جایی راجب جنگ در این تکاپو به غیر مردن اگر ره دیگری نماند چنان سر از فرت سرفرازی فتت که دیگر سری نماند نسیم قربت نورد آشق بگو به زاغان باق قفلت اقاب قیرت چو اوج گیرد به عبر بال و پری نماند یه آقایتون جمع نشسته بود کرمان شاهم بود شعرخانی من از شعر من خوشش اومد گفت تهران اومدی یه سری به ما بزن من بهارستانم

بحارستان؟ کجای بحارستان؟ گفت شما بپرس وزارت ارشاد بحارستان اومدم بحارستان و جوونی بودم دیگه رفتم تو اتاقش و گفت اون شعری که خوندی برام من بنویس منم نوشتم براش و با خودم فکر کردم برای شعر نوشتن منو تا اینجا خواست و فلانو گفت چیکار میکنی؟ گفت نه ولی من معلم آموز پرورش بودم منو اخراج کردم گفت کسی که یه همچین شعری برای جنگ بگه چرا باید اخراج بشه؟ دست منو گرفت بر

و آقا این جابون شهرستانی شاعر رو از کار بیکار کرده آقای خاتمی کفتن یه درخواست بنویسه یه درخواست نوشتم زیرش امضا کرد جناب آقای اکرمی لطفاً رستگی فرمایید هفته بعد من برگشتم سر کاردوار معلم شدم و آقای خاتمی هم نامه رو نشون داده من ازم نامه شد دارم بولدم با نامه شما من برگشتم به سر کار به این آدم به شرافتش به اخلاقش تو اون دوره که برحالی نگاه های کج و معوجه هم بود

و این آدم منو برگردوند، امیدوار کرد، اگر احیاناً بعد از اون سال من شعری گفتم، حرفی زدم، اتفاقی که به نفع جریان فکری و حوییت ملیمون بوده و مردممون بوده، مردیون شخصیتیست که در مقام وزارتی همچی، بدونی که بپرسه برای چی اخراجت کردن، چرا اصلاً، علت رو نپرسید، همین که گفت ایشون صاحب این شعره، این شعره برای جنگ گفته، داره برای جنگ شعر میگه ولی از آ

به هر حال این اتفاقات پی بسته بوده این اولین شاید بشه گفت حادثه تاریخی برای اخراج ما بوده بعدش دیگه ممنون کاری پیش اومده به هر حال اون مسائل معیشتیمون هم به سختی مدیریت میشده اداره میشده اما خب سعی کردم بسازم دیگه بهاش

گوینده 10

یعنی علاقه مندی شما به فضای اصلاح طلب ها ریشه در این داره یعنی یک عکسی از شما وجود داره با دستپنده سبز دیگه من فکر میکردم برای این متنه شما ممنون کار شدید من فکر میکردم برای اون عکس ممنون کار شدید تا الان ها نه نه این متنه پیش از اون عکس نوشته شد یا نه شاید بشه گفت بعد از اون

گوینده 8

آره بعد از اون عکس نوشته شد ولی بیشتر این اتفاقش سر در واقع نامه ای بود که من نوشتم و همین نامه ای که به پسرم نوشتم

اما خب حمایتم از جناب میرسن موسوی هم به جهت این بود که ایشون رو از دورانی که جوانتر بودند و برحال نخست وزیر بودند و در روزنامه جمهوری کار میکردند که منم یه پروسه کتای چند ماهه تو روزنامه جمهوری کار کردم اینم خاطره جالبی براتون میگم از ممنون کاری های متعدد من اولین کنسرت شجریان تو تالار وحدت برگذار شد و مسئول اون نشریه

به سردبیر صفحه گفته بود که این آقا از گرانی بلیت کنسرت ناراحت شده که چرا دانشوها بهشون بگید اگه یک مرکز فساد درست میشه شما از گرانی بلیتش ناراحتید؟ و بعد به هر حال یه اتفاقات دیگه ای افتاد سر یاد داشته هایی که من می نوشتم و روز که رفته بودم سر کاردم نوشتم از ورود عبدالجبار کاکایی

که من حتی از ساک لباسم هم بالا تو روزنامه جمهوری موندم هنوز هست سابقه اخراج از خیلی جاهای به این شکل دارم که برحال نمیدونم بخشی شاید مرحون همون سادگی و ایلیاتی خودم باشه که نخواستم زیل اون چطره های سیاسی جریانات گروهی حتی گروه های برحال تشکلهایی که باشون از سال ۵۰ و ۹ شروع کردیم حوضه هنری رو من سال ۶۱ که اومدم تهران بلا فاصله باش آشنا شدم

اولی شاعری هم که باش مواجه شدم قیصر امینپور بود رو پله های حوضه هنری فکر نمی‌کردم مثلا محیطی باشه که شاعرها دوره هم جمشند برای هم شعر بخونند با اون محیط آشنا شدم سال ۶۶ که همه از حوضه هنری اخراج شدند

منم به طبع اون بیرون آمدم دیگه هیچ وقتم به حوضه بر نگشتم چون برحال احساس می کردم زیل این چطرهای ایدئالوژیک سیاسی قرار گرفتن به نوعی مسادره کردن ذهن و مغز و قلم خود به نفع یک جریانه اید ترجیح دادم از بیرون مدارهای روانی جامعه رو ببینم بر اساس اونها شعر بگم

سال ۶۷ بود که برای مادر شهید من شعر گفتم که مورد توبیخ دوستان شاعر رفیقم قرار گرفتم که تو داری ادای روشنفکرها رو در میاری الان باید از هماسه بگی از جنگ بگی حتی توصیه می کردن که دو بیت به این شعرم اضافه کنم که این مادر احساس قرور کنه از کشت شدن فرزندش به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای تمام هستیه مرا شکنجگاه کرده ای

محل من به امن رفتن تو رو سپید شد لباس اهل خانه را ولی سیاه کردی.

خب بی تا آخرش ولی تو باز بی صدا در اون قابعه اکس خود فقط سکوت کرده ای، فقط نگاه کرده ای.

می‌پرسیدن سریعا خب بعد سکوت و نگاه چی؟ این مادر باید اظهار حرف بکنه، باید بگه که من اگه دو بچه‌ای دیگه هم داشتم می‌دادم

این سرزنش ها، این نکوهش ها بود و به هر حال پی بسته منی که واقعیت در واقع روح و روانم رو نسبت به جریانات جامعه رو می کردم مورد بیمهری و نکوهش و سرزنش هم نظام، در واقع میشه که نظام امنیتی هم دوستانی که به هر حال تعصب داشتن بر سر این ماجراها قرار می گرفتن

گوینده 10

این اتفاقات هست حالا من نمیدونم با این منش میشه زندگی کردن یک کمی سخته خیلی سخته یا مراسم تودی براش میگیرن یا اخراجش میکنن خیلی سخته و من داشتم به این فکر میکردم مثلا اونایی که حالا در مورد من خصوصا یک مادر شهید این نوکات رو به شما گفتن اعتمالا

واقعیت یکی مادر شهید رو ندیدن چون مادر مگه واقعیتش فهمند چون خیلی وقت نشستم باشون

هنوز حالشون بده هنوز غصه دارن بابا جنگ تموم میشه احتمالاً حالا ما که در مورد جنگ ایران اراق دیدیم که سیاست مدارو با هم دست دادن ولی مادری که بچهشو فرستاده که بررنگشتر که ولی گذشته از اینها شما عدبیات ملتها رو در جنگها به خانی به جامعه توجه کردن تو عدبیات جنگهای بزرگ جهانی اول و دوم

گوینده 8

تو جنگ هایی که اتفاق تو امریکایی لاتین اتفاق افتاده سرباز فرانسوی برای همسر شعر گفته در جنگ برای بچه شعر گفته اون شعر معروف پولوالری که میگه دخترم قهقه های مستانت را برایم بفرست من مهمات کماوردم

توجه به زندگی چقدر مهمه تو عدبیات جنگ.

تو شطور ویتنام یکی از تصدیف های معروف ویتنامی در جنگ ویتنام با امریکا میگه من برای برنجزارها برای گندمزارها که مثل گیسوان زنم در باد میوزند میجنگم.

من میجنگم تا به توانم دوست داشته باشم.

در عدبیات جنگ ما اظهار عشق به معشوق به برحال کسی که منتظرته به نوعی سانسور شد.

اون حیای انقلابی پنجاب و هفتی اجازه بروز خیلی از این حیجانات و احساسات رو نمی داد.

برحال نمی خواهم نقدی بکنم به این داستان ولی خب برحال چطر حاکمیتی اون تولید اون نوع عدبیات اجازه بروز این احساسات رو نمی داد.

من جمله دلسوزندن به حال مادری که بچه شد

دفن میکنه که من این سحنه رو از نزدیک دیدم مادر گریه میکرد تو سرش میزد برای بچهش که شهید شده بود من نمیتونستم این رو انکار کنم بیام از هماسه اون مادر بگم بگم که اینجوری من ناچار بودم به عنوان یک شاعر به عدیب واقعیت ماجره رو بازگوی کنم خودم شاهدی این سحنه بودم و سحنه های شبیه بید یه پسری بود در همسایگی ما بود ستوکوچه ما بود آشق دختری بود

پیش از اینکه جنگ شروع بشه به باحانه رفاقت با من می آمد کنار من می شستم و منتظر اون گذرگاهی بود که اون دختر قرار بود از اونجا رد بشه بره و بیاد و یه روز نیومد دو روز نیومد سه روز به مادرش گفتم کجا رفته؟ گفتش که رفته جفه عجب با این دلبستگی که به این داشت جنگ و ترجیح داد جنگم تازه شروع شده بود بعد من متحجب شدم

یک سال گذشت گفتن کشته شده جنازش هم بین عراق و ایران مونده من رفته بودم جبهه هفته سالم شد رفتم ما رو رسوندن به یه نقطه ای گفتن یه ماشین میاد چند تا جنازه میاره شما با اون ماشین برید خط جنازه ها رو که آورد من کنشگاه بودم جنازتار نیده بودم ببینم از نزید رفتم دم رفیقمه

اسمشو دیدم و موی سرش که از کلایش، استخوانای پاش که از کفشش بیرون زده بود، از پوتینش بیرون زده بود، دستاش که اسکلیت شده بود.

یه اسکلیت داخل یه لباس.

اون شعر خاموشی لبهامو یادت هست و من برای این گفتم.

این عصر فروردین بی برگشت.

خاموشی لبهام و یادت هست تو عصر فروردین بی برگشت با نامه ای که پشت در آمد بعد از قروب کربلای هشت از تو چه پنهان عاشقت بودم از دل نه از سلول سلولم با تو جهانم تازه تر میشد از روزهای طبق معمولم تو زنده تر بود یه کوچک سال با دامن گلدار و کتاهت گفتم بمانم با تو گفتی نه گفتم خدا گفتی که همراهت گفتی برو

این کوچه ها فردا شب پرسه های روزگار ماست دشمن رسیده تالا بروند فردا همین ساعت قرار ماست عشق من و این خاکم راهد خندیدم و دل کندم از دنیا رفتم که برگردم به آقوشت رفتم که برگردم به رویاها خون رفت آتش رفت من ماندم بی قلب آشق زیر خاک سرد عشق تو قطر قطر بیرون زد از چشم های آشقم با درد

نفرین به هرکی تو لباس من قلبتو رو با بدلی آزرد.

نفرین به دنیایی که خالی شد.

نفرین به رؤیایی که بی من مرد.

تو چشمای عکس من گاهی با گوشه چشمه تماشا کن.

لعنت به این ترسی که بین ماست.

من عاشقت بودم.

تو حاشا کن.

من عاشقت بودم.

تو حاشا کن تا این قبار خسته بنشینه.

ما با همین.

این رابطه، این عشق بین من و بین تو شیرینه.

علی چقدر خوبه این رابطه ها رو زنده کنیم من فکر میکنم اینا رگ های حیاتی تاریخ و فرهنگ ما بود که داره خشک میشه رگ ها نیاز به فنر انداختن نیاز به عمل جراحی داره این رگ ها رو نزاریم خشک بشه این عشق ها باید باشه این روابط آتفی باید باشه چرا اینا رو انکار کردیم؟ چرا با این داستان ما در افتادیم؟ بله آقا

گوینده 10

اصلا عشق مگه چشه؟ اصلا مشکل با عشقی مگه میشه کسی مشکل با عشق داشته باشه؟ مشکل با این داشته باشه که چرا یکی دیگر دوسته؟ من فکر کنم مثلا شاید فقط توی ایران تعریف این عشق مجازی یا عشق حقیقیه رفیق خیلی ممنونم رسید جا مرسی یه رفیقی دارم

چند وقت پیش زنی زده بود میگو با هم مصابه کنیم و اینا یه مصابه گرفتیم هیچوقت بکنم منتشر نمیشه به حالم شد ولی مثلا من خوشحال نبودم توش گفت اشق مجازی رو داری تجربه میکنی؟ گفتم اشق مجازی چی؟ اصلا مگه میشه مثلا شما یک زن رو دوست داشته باشی و بگی مجازه؟

گوینده 8

یوسف از عشق مجازی به عشق حقیقی رسید به قول مولانا میگه غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد تا او در اون استاه شود شمشیر گیره در غذا عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود آن عشق بر رحمان شود چون آخر آیت ابتلا بله جناب صدی من یه بیتی داره همیشه میخونم گم

میگن اشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد هم همون یه جایی بالاخره دلها رو دادیم به عنوان تجربهی که ازش یاد میکنند به مواجید، یافتها، احلام، رؤیاها اولین کسایی که گوش نشین شدند در تاریخ عرفانه اسلامی رفتند تو مساجد به ذکر و به زهد و اینا پرداختند چون دیدن امپراتوری اسلامی گسترده شد، تصرفات زیاد شد، سمیندارها زیاد شدند

گلدارها زیاد شدن با اون شرایط تاریخی که یاد داشتن و دانه هایی که پیانبر تو زهنشون کاشته بود تضاد داشت این داستان ها اینا گوش نشینی شدن رفتن توی مساجد از زندگی بریدن و در اثر گشنگی ها و تعمل مشقات و مجاهدت ها و سلوک دوچاری رویاه ها و احلامی میشدن که یکیشون داستان زیده که میگه پیانبر میگه صحنه های زیبا

این سحنه های زیبا برا همدیگه تعریف می کردن چیزی ازش سبت به عنوان کتاب نشده قرن یک و دو که ما بفهمیم اینها تو اون احلام و رؤیه هاشون بر اساس اون دانه های کاشته شده چی می دیدن اما گویا تصاویر زیبایی می دیدن و زیبایی هم در مدرکات حسی آدم در چهره زن

تعریف میشه و این ها احتمالاً جمال های زیوا میگیدن این ها محرک هیجانات این ها بود برا خدا پرستی بعدم عشق مجازی عشق حقیقی از همین جا ریشه گرفته میشه سنی حرف ها رو مینوشتند؟ الان یاده یه بیت افتادم از جناب حافظ میگن که نشان مرد خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهری نشان باریکلا باریکلا

خب از اولا با این نوع از عشق مواجه میکردن نه عشق مگر احمد غزالی به شهامت این القضات و احمد غزالی و بزرگانی مثل اینها بود که کم کم عشق قامت جای محبت رو گرفت حتی با کلمه عشق مشکل داشتن میگفتن محبت باشه بهتره امام احمد غزالی با همه عظمتش

آمد محبت رو واسطه کرد که آقا این عشقو بل کنید عشق یعنی چی؟ مگه بنده؟ مگه خدا جسم فیزیکی داره که باش عشق ورزی بکنید که اصلا در مخیله شما نمیگنجه او چه شکلیه؟ اونا میگفتن ما در احلام و رویاهامون باش مواجه میشیم

حتی پیانبر میگه من جبریل رو مثل دهیه کلبی میدن یک جوان زیباروی عرب برحال تصوری که انسان از زیبایی داره در جمالهای زیبا در چراهای زیبا حالا یا پسران نوخت بودی یا دختران زیبا همین ها وارد عدویات ما شده خال و لب و ظلف و داستان و عشق مجازی ریشه تو همین تصورات داره که به نظر من انسان همینه دیگه انسان بخواد تصوری از زیبایی داشته باشه با توجه به مدرکات حسیش

گوینده 10

تعریف کنه به عنوان زیبا ناچار زیبایی رو در چهره ببینه در ظلف در فال لطف یه رفیق دارم اسمش امیروسه نالهیاریه یه شعری داره یه باز هی شما میگین من هی یادم میاد میگه خدایا تو دست گلی را فرو برده بودی به امق کلاهت شبیه این جادوگر ها خدایا تو دست گلی را فرو برده بودی به امق کلاهت و یک زن در آورده بودی

کنون آشیان کلاق سرانجام قصه است لباسی که هنگام رفتن در آورده آمده یه یاسر غمبرانم یه بیت داره اینم میگه عقل میگوید این کارزشت است عشق میگوید این سرنوشت است اولین دربهای بهشت است آخرین دکمه های لباس است آخرین دکمه های لباس

هممون یه زندگی اکتیفتر میخواهیم پیشنهاد من بلمن سپورت شما میخواهید شعر بخونیم برامون؟ نه اگه گفتم نیاز به شعر بخواهید شعری آمده کنم اگر آره ما همیشه نیاز داریم به شعر و پس جنگ بود خیلی خیلی خیلی اخراجی ها رو نکرده بودیم

گوینده 8

سر نامه پسار من باز اشون زنگ زد که اینو وردارم آقای حاتمیکیا زنگ زد همایت کرد همایت کرد دلسوزی کرد پرسید چرا اینجوری شده و اینا ولی اشون آقای حاتمیکیا یه فیلمی ساختن گزارش یک جشت که هیچوقت اکران نشد در مورد اتفاقات ۱۸۸ یعنی

من یه نکته با آی هاتمیکی ها توی نمایشگاه گفتم چیز توی برج ميلاد نمایش فیلم بود ناراحت هم شد بحثی با هم کردیم نمی پذیرفت گفتم ابراهیم به نظر من بچه هایی که از جنگ برگشتن هشت سال تو جنگ بودن اسلحه رو ازشون گرفتن خشونه تو ازشون نگرفتن اینا با اسلحه خو کرده بودن اینا همه مسادر سیاسی رو گرفتن عمرهای ما شدن فرماندار شدن استاندار شدن اینا مخالف ندارن دشمن د

با این عدبیات بزرگ شدن در جهان در جامعه شناسی جنگ میگه رو سرباز هایی که تو جنگ های طولانی شرکت میکنن باید کار روانی کنید شما از اینها قهرمان ساختید

طریق پرستوی اومد آژانس و مصادره که از شب عید مردم رو از کار و زندگی انداخت که من رفیقم رو بفرستم خب درسته حرفتو حق طلبیه اما توازو چیزی فراتر از اینه من عباس رو بیشتر دوست دارم تا کازم کنو نه من هر دو رو دوست دارم گفتم تفاوت من با شما اینه من فکر میکنم عباس واقعیتر رفتار کرد توی تاریخ ما فرنگ ما همینو میگه میگه کار کن برای این ملت سرتم بندست خواهیم

گوینده 10

نه اینکه از مردم یقین مردم رو بگیر از مردم حق تو بخواه به خصوص جنگ های طولانی نه جنگ های کتا مدد جنگ های طولانی برحال روحیات سربازار رو به هم میریزه چیزی که ممکنه امروز بچه های جوانتر درگیرش باشن و ما داریم میبینیم توی نسل زد فاصله گرفتن با عدبیات ماست و خب یه بخشش هم در بازای موسیقی داره رقم میخوره یعنی ما

وقتی در دوره قبل از انقلاب ترانه سراهایی داریم از ایراد جنتی اتایی گرفته تا ما راجب خانم زویا زاکاریان کلی صحبت کردیم و نقشی که در ترانه این سرزمین داشتن خیلی عردلان سرفراز این همه قسمت که من ممکنه همشون رو جا بدن دازم و شما حتما در معانست با شحیاد غمبری که این همه آدم و بعد پسا انقلاب که می آیم ما خلاه ترانه داریم می بینیم

یعنی خدا رحمت کنه آقای محمد علی به احمدی رو از ایشون طرح نمیشنیدیم از شما طرح نمیشنیدیم روز به بمانی در متخرین در جوان ترها افشین یاداللهی خود رو رحمت کن و انگار بخشیدن بخشیدن

گوینده 8

ممنونم.

خیلی متشکر.

خیلی متشکر.

از شما درد نخونه.

گوینده 10

خیلی خیلی مبارکه.

گوینده 7

حقیقتا سپرایز شدم.

خیلی متشکر.

این همه خوبه.

گوینده 10

خیلی متشکرم خیلی مبارک باشیم دست همه درمه کنیم خیلی متشکرم باید یه چاقو هم بدیم بعد هم قبل فوت کردم باید یه آرزو هم بکنیم لطفاً حتماً بله بله من یک سر نداشتیم برخواهمتون مخواهم افرستین؟ میداشته باشم خودم نه گفتم شاید مخواهم بگین که کجا بودیم آرزو

گوینده 7

خانم من نوی مرشد چلویه اون مرشد چلویه معروف نسیه داده میشود اطلاع به شما داستانش خیلی معروفه من تصادفاً با اینا با ایشون آشنا شدم توی همون فضای حوضه هنری

گوینده 8

آره ایشون میومد با پدرش میومد و بعد ما با این خانواده عاشنا شدیم تیکوتاک زد یعنی شمار دوست دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد همینجوری من شعرها ایشون رو اصلا کردم شعر میگفت دیگه با هم عاشنا شدیم و ساده از دست ندادم دل پر مشقل را برای ایشون گفتم دیگه تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسئله را بخونی لطفا اینو چشم ساده از دست ندادم دل پر مشقل را تا تو پرسیدی و مجب

و برادر باید وقت دیدار رعایت بکند فاصله را دهه شستی دیوانه یه اکباراشق خواستا خرش کند این کپون باطله را عشق اون هم وسط نفرت و باروت و توفنگ دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را و تو خندیدی و از خاطره ها جاماندم با تو برگشتم و مجبور شدم غافله را عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست خواستم باز کنم با تو سر این گله را

چون خشک برادر شده اودین ها کاملا برادر رایت بکند فاصله را خیلی تولدتون مورد زنده باشید ممنونم این شعر رو خیلی خودم دوست دارم من گل خود روی کورستانی هم اهل ایل بی سر و سامانی هم سال هفتاد و فکر میکنم یکی این شعر رو گفتم خیلی قدیم

ساغم در خاک این غربت سراست، با بلوت پیر اینجا آشناست، مثل دلهای بزرگ اهل ایل، مردمان ساده ابن سبیل، من هم از این سنگلاخ سادم، اهل ایل غریب افتادم، اهل یلاغ و رهیل کوچها، آشنابا رد پای کوچها، آه از ایلاتی و آوارگی، زخمی تیغ ابو قدارگی،

زهر تلخ تسمه بر جان داشتن، درد را در گرد پنهان داشتن، تن زهرم سوزناک آفتاب مثل رود سیمره در پیچ و تاب، داشتن در سینه صدها بیشه شیر مثل مانشت از عبوهت سر به زیر،

اشک ما جاری زفرت خشم ما مثل کنجان چمز کنج چشم ما ای زجام قنبلانوشان سلام بچه های تپ خرگوشان سلام ای قلاق ایران خروش نایتان هفت چشم گریه شبهایتان از زمانی که تکلم کرده ایم ریشمان را در زمین گم کرده ایم

مادرم می گفت با سوزی غریب روز و شب در گوش این غربت نسیب کم ده با خوب برگی ای شعری لبیش لیو آو تک تک مشکی بنیش به پناهی ریشه گا آیم کنی داخ دیری پشت ما نشتش کنی اینکه گل های خارستان و دود

اینکه گل های خارستان و دود، لاله های رسته بر چشم کبود، اینکه مظلوم بی سامان ایل، ای زن پی وست در حال رهیل، ای پلنگ آین چشم آهو سلام، لاله دامان دال آهو سلام، ای ستون این دل ویران شده، سربراورد قلاق ایران شده، دست فی شارید تا با هم شوید، با تمام کوه ها محرم شوید، بس که ما را شهر عادت می دهد، خانه ها من بوی قربت می دهد،

خب آقا یه آرزوی درونی بکنیم ولی یه آرزوی گفتنی که ما هم بدونیم حتی آرزوی بیرونیم آرزوی در واقع گفتنی اینه که بر اساس اون مسئله رایجی که بین مردم روان هست میگن که دل به دل راه داره خدا کنه جامعه ما چنان شفاف و سیال بشه که دلها به همدیگه راه بیدا کنه

دل ها که به هم راه پیدا کنن نگاه ها یکی میشه، هدف ها یکی میشه و همه اتفاقات خوب میفته.

امیدوارم جامعه ما به این لحظه تاریخی برسه.

یعنی از دل به دل روزنه باشه.

این روزنه ها پاک بشن.

از صافی ها، از خس و خاشاک ها، از اون پیشفرز ها، از اون توهمات، از این خیالات.

دل ها به هم راه پیدا بکنن تا شاید راه فرجی باشه.

گشایشی برای کشوری که قدم در راه ج

در واقع سال هاست که فاصله گرفته امیدوارم که این گشایش برای جامعه ما پیش بیاد قدم به قدم ما بریم به سمت یک زندگی آرام امیدوارم به این امیدوارم همونو به بعد شروعیم براتون 10 9 8 10 6 5 4 3 2 1

گوینده 9

آره رخص چابو اصلا راه نداره علی جان بدون رخص چابو اصلا راه نداره بدون آهنگ هم میتونی؟ دیگه دیگه دیگه همون خوب بود آقا دیدم میدونی چجوری پاری کنم همینجا بزنم آقا باز آزدید دیگه خیلی ممنون

گوینده 8

خیلی خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما خیلی متشکر از شما

گوینده 10

مرسی کنم که یه چیزی در مورد تولدشون نوشتن میخوان برامون بخونم برامون شاید لازم خوشم بخونم برامون میخوان برو جفرزانه و پدا یه خوره برم نقابل ببخشید ازتون بچه زنش شاعر داشتن هم آره میباره آره هرچی میباره بچه

گوینده 8

خب بفهم در استگاه شهریور پیاده شدم شهریور سالهای ساکت سالهای مصدقی سالهای شاهی پدرم ایرانی سرگردانی در نومانیه و بایرای و بعقوبه و مهران دومین فرزند چشم پشوده از نسل سلامه ی هبشی مجاور عریکه ی حسن خان والی با پوستی تیره و رکهایی برجسته و قدی کتاه آفتاب خرده و سخت

صبح پونزدهام شعریور اسم مرا پشت قرآن صحافی شده ی مطبعه بمبئی نوشت با رسمال خطی عربی انشاهی فارسی زیر اسم برادرانم زلفقار و مزفر و مزفر پرکشید از دوسالگی و تک خاکی شد در هاشی قبرستان مسجد براسای کازمین و تک یادی شد در هاشی خاطرات ما

تصاویر برفکی و گیج و گنگی بیاد دارم از چار سالگیم در نیمه شهری به نام ایلام با بافتی، سبز و باقاتی، فراوان و گردوبنانی، بلند و درختان سیب کال، خیابانهای سنگ، فرشگر، مابهی سنتی، نمایش چوگان، امارت سنگی و تاریخی همین دیواره بلودپوش و کوهستانی در سمت راستم سه تپ ماهور پیش رویم و گردباد کوهی برآمده از دلی دشتی توسی رنگ با خانه های خش

و شهری کوهنه و زنانی روشن با معجر و آویزه های بازیگوش گرده سر ادامه یادهای تاریک من است از چهار سالگی کم کم به دبستان رسیدم با حیبت سنگی و سیمانی روی صفحه فلزیان نوشته بود حکیم نظامی از خانه تا دبستان یک زو کشیدن راه بود در هاشی دیوار امارت دارائی اهد پهلوی جوان ترکه های سبزرنگ انار

کمک آموزش سالهای دبستان آموزش الف باب و همه همه هیاهو و اولین بیست من شادی شگفت رهائی از بی دست و پایی

قطار شهریورهای رنگ و رو باخته از دالان سرد خاطراتم گذشت بی استگاه و شهریور امسال در مدار شست و دو سالگی میچرخم دورترین فاصله از شهریورهای ساکتم در ذهنم تلاتم برگشت و آغاز دارم بسیار به نقطه صف بر میگردم در حیطی دیگر از دالانهای تاریک دیگر عبور میکنم گنگی و گیجی این برگشتن را دوست دارم مبهوت سحنه های خیالی خودم هستم مثل بحت نیکولاس گیج در مرد خانواده

اما می دانم چهل و پنج به شاید بیشتر سنگ روی کودکی هم گذاشتم و من همین هستم که روبروی این مانیتور می نشینم ترانه می نویسم شعر می خوانم و زندگی می کنم

گوینده 10

خیلی متشکر سفاس خب چایی هم برامون اگه میشه خب یه نقا نجیب بیارن و آقا من سؤالم موند ولی بپرسید بله؟ بله میخواستم ببینم که ما از اون در اون دوران پرترانگی

اکنون به دوران بیترانگی میرسیم و نسل جدیدمون که نسل زد و وای جنریشن های مختلف نام میبرن نمیدونم ما اصلا اسم نداشتیم جدید ها است نام میبرن وقتی که قشنگ یادم میگه یه شعری از افشین یادولایی من یه جایی خوندم و یکی از این بچه های نسل زد گفت حالا حافظ نخون برامون

خب فاصله کلمات افشین یاداللهی که به عنوان یه ترانسر رو با قذلیات حافظ زیاده و اون موقع اون درکشین بود که حافظ یعنی ترانه افشین یاداللهی به اندازه شرحای حافظ میتونست براش سخت باشه چی شدیم ما؟

گوینده 8

علی جان ببین یکی این که باید بپذیریم انقلاب جهان الکترونیک بیشتر از انقلاب کشف باروت و کاغذ و چاب تحول ایجاد میکنه و سرعت میده من یک مساهبه ای از جناب دکتر دینانی تو فضای مجازی دیدم ازش راجب شلوارهای پاره و مد فرسیده منم خوشیدم آقای دینانی از دیدگاه کاملا فلسفی جواب داد گفت پشت این کارها عقلانیتی نیست ممنونم آقای دینانی

دیشون البته نگاهش این بود که اینها مده و مد اصلا بایستی مستقرر بر جمالشناسی یا زیبایشناسی باشه منم البته با گفتار آقای دینانی زاویه دارم چون فکر میکنم جمالشناسی و زیبایشناسی متغیره یه زمانی دوره قاجار زنهای با عبروهای پیوسته دوست داشتن الان دوست دارن عبروها پیوسته نباشه میرن وسط عبروها شنو پاک میبرن اگه پیوسته

بنابراین بدن چاختر بود یه زمانی پس زیبایی امر ثابتی نیست امر متغیریه که بخشیش در درون آدمه بخشیش در بیرون آدمه لذا من معتقدم که برگشتن نسل امروز به سمت نوع دیگری از موسیقی و ترانه اولاً بحثی طبیعیه

و نکته دیگری که معمولا ازش قفلت میشه موضوع ترانه و موسیقی به عنوان یکی از ابزارهای معیشتی و زندگی مردم از ابتدا موسیقی و ترانه در خدمت معیشت مردم بوده قبل از اینکه به قالب هنری تبدیل بشه یعنی مردم با صدای موسیقی با ریتم موسیقی میدویدن شکار میکردن تو جنگل ها درخت قرد میکردن زربات موسیقی

اون در واقع الان ما بهش میگیم کرس و ورس اونا زمانی بوده که با هم هماهنگ میشدن برای انجام یک کاری و این موسیقی به اینا قدرت و زندگی میداده قبل از این که در قالب نهادهای هنری در بیاد خب بشر یک جانشین شد نهاد موسیقی و هنرهای دیگه شکل گرفت الان ما باید بپذیریم که تولید موسیقی برای همه آهاد جامعه است

اهم از اون شخصی که اصلا نمیخواد فکر کنه به کلام چون اگه فکر کنه از قلصه خارج میشه یعنی اگر تعملات حتی ما یه اوقات در ترانه های معروفی که میشنویم تعمل نمی کنیم با این که عبارت غلطه رقص دست نرم تی تبر به دست باید بگیر رقص نرم دست تی تبر به دست یا واسه کبوترهای عشق دست کدونه میباشه باید دست کبوترهای عشق واسه کدونه میباشه ببینید این اشتباهات تو ترانه

لذا کلام نقش خیلی بارزی به ویژه در بین طبقاتی که نیازه به شنیدن ریتم دارن اما خب بخشی از جامعه هم هستش که نیازه به انتقال مفاهم داره لذا ما باید ترانه رو دستبندی کنیم بخشی از ترانه باید منتقل کننده تجربیات هنری ما به نسل آتی باشه مشکل ما اینه که این نوع از ترانه تو کشور ما امایت نمیشه نهادهای فرهنگی متولی پیش از انقلاب بودن نهادهای متولی که از

این سبک تولید موسیقی حمایت میکردن حمایت مالی میکردن الان یا بایستی در واقع کارهای معمولیتی و در حقیقت سفارشی حمایت بشه یا موسیقی رو رها کردن به همون حالش که کارهای رایج به قول معروف اوامانه یا آمیانه قبل از انقلاب میگدن لاله زاری اونا توصیح پیده کرده

من فکر می کنم مدیران مؤسسات هنری با توجه به بازاری که قرار گرفتن درش به تولیدی همچی کارهای حمد و این نوعی تراحی برای ذهن مردم برای گوش مردم هست همونطوری که مزانها برای تن مردم تراحیه لباس می کنن برای گوش مردم هم مؤسسات موسیقی می شینن با هزینه های هنگفت گاهی تولیدی یک ترک موسیقی 60 ملیون هزینه شه پخشش یک ملیارده

یعنی برای گوشت ترایی میکنن که تو این بسیار بشنوی و باور کنی که همین هست و جزی نیست یکی از معزلات موسیقی ما که به این وضع گای اوقات به من زنگ میزنن میگن که آقایی کاکایی میشه یه ترانه زعیف به ما بدی؟ اسمی هنوز برایش در نیاوردن که چی میگم زعیف یعنی چی؟ میگه ببین

نیمیخواد تشبیه بکنی مثلا زلف یارو به دریا و این حرفا بگو ماش چطریه وزه مثلا دور گوشش ریخته فلان تعابیر اینجوری که خیلی زودتر باش ارتباط برقرار میکنن نسل یعنی دیگه ببینید میگفت شد غلامی که آب جوی آرد آب جوی آمد و غلام ببرد اینا رفتن که تولید هنر بکنن این زائقه آمینه رو با خودش برد

گوینده 10

بله مفایم دم دستی رو راحت تر دریافت می کنند اما ما وظیفه داریم کم کم عادتهای ذهنی مردم رو به سمت کارهای بهتر ببریم که اینا باید از ابتدا شروع بشه دیدید حالا یه شعری گفتید راجب موه چطری و اینها اینم من بگم چون من اینم خیلی دوست دارم از رستاک حلاج هست یه ترانهی موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد

گوینده 8

فهمید دیوونم موهاشو کوتا کرد خیلی نمکی داره این جذابیت داره بله این مزمونه بشنگه خصوصی خواهد مزمون زیبا میکنه شهر آقا این کتاب ها که اووردین هم میخوایید معرفی کنیم عرض کنم عذاب دوست داشتنیم و ارساس اون ترانه بمون ولی به خاطر قرور خستم برو برو ولی به خاطر دل شکستم بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شکستم ولی برو بریدم ولی بیا بمون که بیتیم به این تا آخرش رو میگم بمون که بیت و زندگی طقاس اشتباه همه عذاب دوست داشتن تلافیه گناه همه این کتاب تمام ترانه هاش اجرا شده همه ای کاراش

بار دلتنگیتو بستی دیگه وقت رفتنه رو اخشابی خونده عرض کنم که کارایی که رضا یزدانی خونده خاطرات رفته از یاد به شکستن عادتم داد و رضا صادقی خونده برای قفلایی که بسته یه کلید مونده تو مشتم به جنون رسیده کارم بس که فرصتها رو کشتم رضا صادقی خونده گل نازم تو با من نهربون باش بس چشمم پل رنگین کمون باش فریدون خونده

ملودی امادران بود البته حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم ملودیش محسن یگانه ساخت و عرض کنم خانندشم که لحراس بی بود بی هیچ اسمی میشه آشق شد بی هیچ ردی از خدا رو خاک من سالها آشق شدم بی اون به کسه بی تفسیر وحشتناک

من عاشق رفتارهای تو این ترس بی انداز از دینم تو عاشق چیزی که پنهونه من عاشق چیزی که میبینم به هیچ اسمی میشه عاشق شد جادوی این دلدادگی کم نیست تا سیبهای کال بی تابند هوای من تقصیل آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب حس می کنم بسیار نزدیکی خاموش شد فانوس من ای کاش عادت نمی کردم به تاریکی بی هیچ اسمی می شه عاشق شد بی هیچ نامی از تو یا از من بیدار کن این ترس پنهونو این عادت هر روزه رو بشکن اینو آقای رضای ازدانی خوند

البته با سانسور شاید بعضی از کلماتش رو نذاشتن در ترانه بیا توهم این که این حرف چیه شاید معنای در واقع تعابیر رو متوجه نشدند اما خب گفتگو سرا اون من پنهان در نهاد هستیه که اون من یه من آگاه یا یک من ناخد آگاهه برحال

هرفان ما که می‌گه آگاهانه داره جهان رو تغییر می‌ده اراده می‌کنه فلسفه می‌گه ناآگاهانه این کار رو می‌کنه بیگ بنگه هر چی هست هر چی هست نهادیست برای عشق ورزی، بالاخره او هست همه قوی تره چون همه رو او ساخته همه‌ی من‌ها برای می‌گردن بون من اصلی همه‌ی ما فکر می‌کنیم او کیه هیچ عقلی هم بهش راه پیدا نمی‌کنه

لذا به قول مولانا میگه این دو هلزن را بران بر بند راه این دو هلزن ها بروبره اینقدر پرسشگری میکنه وقت دنبال عیبه

بذار هرکس از پندار خود مسرور بگه بذار هرکی با پندار خودش مسرور باشه بخوای کشف کنی براش حالا کاوش بکن بقول خیام خیلی تلاش کرد کاوش کنه به کجا رسید؟ بیار آمدنم به خود بودی نامدم ورنیست شدن به من بودی که ایش شدمی بهان نبودی که اندر این دیره خراب نه آمدمی نه بودمی نه شدمی آخرش به این میرسیدی اینگار کن که نیستی بس ولش کن اینو بقیه قدش نمیرسه

به این تاقشه؟ کلش کن بذاریش تعتیلش کن به قول مولانا این دو هلزن را بر بند را این دنبال عیبجویه بذارید جهان قیب جهان تاریک برای همه پنهان باشه همی که فکر کنیم چه اتفاقی داره می افته هم امیدواریم هم ناامیدیم جفتش با هم هم خوف داریم هم رجا به جا گفته بودم افتادم که خدا دوست داره فالا بلاش کم نشه بخشی از جهانو تو تاریکی گذشته که همه امیدوار

اگه قرار بود همه چی روشن باشه که یه عده شما فکر کنه حوش مصنوعی بهت میگفت که تو میتونی بری تو حوش مصنوعی بپرسی من روز قیامت جهنمی هم یا بهشتی هم بهت میگفت تو جاد وسط جهنمه تو هم چل سالته دیگه بعدش چی کار میکردی؟ مثل اون پراییه زوار میشه زنها رو زیر میگرفتی چون میگفتی من که قرار برم جهنم خدا همین حکمتش در واقع خدا یا من آگاه من ناخد آگاه هرچی اسمشو بذار

تاریک باشه من فکر می کنم گذشتگان ما اشتباه نکردم در تاریک نگاه داشتن بخشی از جهان به قول قیصر حتی اگر نباشی می آفری نمد چونان که التحاب بیابان سراب را من نیاز دارم به این زوق به این عشقی به چیزی هست یه اتفاقی قراره بعد از این بیفته

اول یکی از این دوستان ما میگفتش که توده ای ها هم آخرهای عمرشون میرفتن مسجد تسبیح دست میگرفتن میتونن نکنه اون برای این خبرهایی باشه این امیدواری بد نیست که مرگ در چشم آدم در واقع

با عرض شدن به یک جهان دیگه تلقا کنه تجربه نگاه دینداری توی آثار باستانی که توی بین النهرین کشف کردن غالباً بطای خدایی زن بودند زن بیشتر به خالق شبیه تا مرد چون زن خلق می کنه به وجود می آره

حتی مولانا یه جایی میگه میگه خالق هستین گوی یا مخلوق نیست اون زن از این جهت میخوام بگم در نگاه مردم بینون نهرین و مردم فلات آریای ایران موقعیت بالایی بعدها تبدیل به زن و مرد میشه دوبت میشه بعد زن میره کنار مرد میشه که در جامعه جاهلیت پیش از اسلام دیگه مرد بود آقا من یه سری سوال بپرسم که لطفاً کتاه به همون جواب بده اولین بار که فهمیدی ناشق شدی؟

عرض کنم که اولین بار توی احواز بودم و دختری آمده بود به همراه پدرش میخواست شعر بخونه شعرش حالا یکی دو تا ایراد غوافی داشت بهش گفته بودن اصلاح کن منم چون جزوی کسایی بودم که سهمی داشتم در برپای اون برنامه که راجب جنگ بود احوازم تازه بمباران شده بود همون روز زیر بمباران

و ایشون اومد پیش من، از من خواست شعرش رو اصلاح کنم مکالمه ما، گفتگوی ما در حضور پدرش عشق پنهانی رو در ما ایجاد کرد که بعدها به خواستگاری رسمی انجامید، منوان یک دانشجو خودمم تنها رفتم خواستگاری با مرد ۴۸ ساله ای روبرو شدم که نوی مرشد چلوی بود و جالب بود برا من، نمیدونستم، موقع نمیشناختم ولی در مراسم عروسی ما، خب

بعدی که از تالارها برگزار شد، مرحوم هیدر معجزه حضور داشت، حاج عبدالکریم روشنی که از فلاسفه بزرگ روزگارمون، همه اینها جزوی وفاداران بهاج مرشد چلوی بودند، با اون عبارت معروف نسیه داده می شود حتی به شما.

ما هم دهه شستی دیوانه یک بار آشق بودیم، یعنی جنگ به ما فرصت آشق شدن نداد، ما رفتیم جنگیدیم، عشق در واقع جنس مخالف.

و بعد اولین مواجه هم در تهران اتفاق افتاد و در احواز در چه شهرهای بزرگ خارج از در واقع میشه گفت حوضی اقلیمی خودم و همین تجربه آشغانه من بود.

یک بار آشغ شدیم مطمئن.

و چطوری فهمیدین که آشغتون شدن؟ خب نگاه ها با هم گفتگو میکنن و این نگاه ها متناوب اتفاق میافتاد.

تا جایی که ما در حوضه هنری که می رفتیم با هم بعدش قرار بعدی ما حوضه هنریشون آدرس از من برسید من به عنوان فقط یک متله آدرس بهشون دادم هنوز هیچ اتفاقی بین ما از جهت کلامی نیفتاده بود

اما وقتی که می اومد حوزه قبل از اینکه وارد اتاق بشین توی حیات و حوزه هنری اشون شعرهاشو به من نشون می داد کدوم رو بخونم نگو از پنجره اتاق شعر حسن حسینی رفتارهای ما رو زیر نظر داره که وقتی ایشون نوبت به شعر خانش رسید شعرش رو خوند سید حسن برگشت به سمت من گفت آقای کاکا این نظرات وجود شعر ایشون چیه؟

این قصه آشکار کرد به نوعیه آشکار کرد همه یه خنده ای زدن قیصر یه خنده ای قیصر هم تو مراسم عروسی ما بود خدا رحمت شکرم خدا رحمت شکرم همه یه لبخندی زدند و بعد دید در واقع میشه گفت آمدن ما زیاد طولانی شد سیدحسن باز نگران شد به یکی از شوهرها گفته بود دوست ما آقای وحید امیری که خودشم چند وقت پیشین خاطره رو برای ما نقل کرد گفته بود این افرادی که میان تو این حوضه میش

این میاد شعرش رو اصلا میکنه میشینن اینجا ما هم جرحت نیشون جرحت گفتن داشتن من دارم که همین ترس از این که ما رو از حوضه بیرون کنن سبب شد که این اتفاق گفتگو بین ما بیافته خوب مبارک باشید سلامت باشید از مادرتون چی یاد گرفتین؟

خیلی چیزها رو از مادرم یاد گرفتم چند شب پیش منزلشون بودم تعدادی تصنیف کردی حفظ کرده بودم میخواستم براش بخونم از تصنیف های معروف راهیش در منطقه کرمان شاهانی دیدم هر مصره ای من میخونمشون مصره دومشون میگی گفتم مادر این رو کجایی یاد گرفتی؟ گفتش یه پیره مردی بود امسایه ما بود وقتی من جوان بودم تازه ازدواج کرده بودم میامد و ما چند تا زن بودیم جمع میشدیم برا

میگفتم بچه بودی میچرخیدی دور این پیره مرده سرت دور گوشش میذاشتی یک کلمات نامفهومی گفتی و این براتو یک اولین کسی بود که براتو یه دونه چیز درست کرد گهواره درست کرد با چوب و اینا خلاصه میخوام بگم که حافظه مادرم پره از شعرهای کردیه و خودشم فلبداهه به قول معروف شعر یه سنتی توی زندگی ایلیاتی ما هست در مراسمهای سوگ زنها فلبداهه شعر میگن

گوینده 1

اشون بداه سرایی هم میکنه من مثل این مصره کردی بگم اشون مصره دوامش رو تکمیل کنه که یوقت با همین مجادلات رو داریم بازیا بازیا بازیا بازیا تو دیر و من دیر، هر دقیق ده یک دیر تو داره پاون، من داره زنجیر سرم جان کرده، حالم و جانیه

گوینده 8

شایرانگی شما ارسی مادری است من فکر میکنم ارسی مادری باشه البته اون شجره ای که از ما تهیه کردند و 5 ساب و تا 7-8 جد پیدا کردند چند تا شاعر توشون بوده که اصلا جلوش نوشته شاعر

ولی حس مادرمه اشتر فکر میکنم حس مادرمه و حافظه پدرم که عدویات مشروطه رو ارز کردم سالهای جوانیش تو اراق از طریق روزنامه هایی که میومد به خاطر سپرده بود شرای اشرفدین غزوینی میرزاده اشقی شرای رج میرزا این رو برای مشتری ها میخوند تو مجادلاتی که با مشتری ها میکرد یه دفعه شروع میکرد

یه شعر می‌خوند راجع به مثلا مسئله سیاسی پیش می‌آمد می‌گفتن فلانی رفته نمانده مریض شده تازه مثلا امامه گذاشته و ریشو ایشون می‌گفت فریند شیادی که دارایی وی یک کتوشلوار و یک سرداری هست ریش بتراشید اسبیل هست دو سوراست بالا رفته کجدنواری هست در خیابان هرکه بینتشین چنین گوید این شارجدافر بلغاری هست

شغل این جنتلمن عالی جناب در خیابانها قدم برداری است از غذا روزی خیابان دیدمش تند از بالا روان چاپاری است زهر تابستان و خور بالای سر بر سرش امامه چلواری است گفتم این ریش دومگامیشی چیست که اینچنین بر صورتت گلناری است گفت این ریشی که بینی ریش نیست ریش خند مردم بازاری است تازه در خط وکالت رفتم با عوامم عزم و خوشرفتاری است گفتمش تغییر اونیفرم هم در وکالت چون نظام اجبار

دیدمش در حالی میگفت این سخن آبی از بینی برای شش جاری است که اولین شرط کسافتکاریت است ادبیات منتقد دوره مشروط است او حافظه پدر بود و پدر اینها رو چون به مراتب میخوند در مجادله هایی که میکرد با مشتریات و حافظه من اینا میموند حافظه پچه نه ساله که پشت پدرش تو کل پزی کار میکرد و از این ادبیات از چرای اشرفدین غزوینی میخوند از خیلی از بزرگان مثل از پدرتون

حافظه خوبی داشت حافظه خوبی داشت سوادش شاید 6-7 کلاس بیشتر نبود دانش در واقع لغویشت 6-7 کلاس بیشتر نبود اما حافظهش در حفظه هم شعرهای کردی هم شعرهای فارسی به ویژه شعرهای دوران شعرهای دوره مشروطه کتابای هم که با خودش آوردود میزاده اشقی باش بود کتاب بابا تاهر اوریان هم در واقع کتابایی که دسترسی من بهشون داشتم میخوندم بهتنکاتای تولدی که گرفتین چی بود

بهترین کادوی تولد ولو اینقدر تعددش زیاده که نمیدونم شاید بگم که آخرین کادویی که گرفتم های دکتر شریعتی مقدم زحمت کشیدن ایشون رئیس نوین زعفرانه دیدم شعره چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به خط جناب آقای سبزه یکی از خوشنویس های بسیار خوب

این کادو برام خیلی عزیز بود به خاطر اینکه نویسندش هنرمنده و ادیه کنندش هم از آدم های خیلی خوبه و تولد چند سالگیتون خیلی براتون مهم نگاه شده؟ عرض کنم خدمتون که شاید

نمیدونم چرا 45 سالگی چون توی بعضی از یادداشتهایی که نوشتم خیلی به 45 سالگی اشاره کردم خاطرهش دقیقا در خاطرم نیست اما احتمالا اما تقریبا همه دوره هایی که تولد برا من گرفتن برا من جذاب بوده دوست دارین تولدون؟ بله

گوینده 10

من یکی از سخترین روزای زندگیم همیشه روزای تولدم واقعا دلم میخواد هیچکی برام تولد نگیره چرا؟ نمیدونم حالم زیاد جور نیست دوست دارم تو خونه بشینم لشکنم اصلا الان تلفنم هم جواب نمیدم ترجیحا منی منظور اینکه دیگه شده دیگه الان یه چیزی هست اگر که

من میدونم، بله، مطارجان اگر که همه ی رادیو تلزیون های دنیا در اختیار شما باشه و بتونین یه جمله ازش پخش کنین یا یه مصره یا یه بیت چی میگین؟ یا یک بیت عرض کنم که بخوام در یک بیت بگم باید فکر کنم راجع بهش

گوینده 8

میخوین سوال بعدی رو بکنسم؟ بله این رو به همون بگید اطاله دستگیر شدیم؟ یک بار یه بار اشتباهی من رو گرفتن جلو مغازه ما دوایی شد سال ۵۰ بود، ۹ بود فکر میکنیم من جلو مغازه فقط تماشا میکردم اومدن موچه من رو گرفتن زوار ماشین کردن بردن

بعد اون افرادی که طرف دوا بودن یکشون اومد ششمای من نگاه کرد و گفت این نبود آزادم کردن رفته بزرگترین ترستون چیه؟ بزرگترین ترسم ارز کنم که شاید عدم ارتباط با نسل جدید که تو همه ترانه ها بدون اینکه بخوام

ابتدا فکر نمی کردم این ترس باشه اما وقتی دیدم که زبان درونم برای گفتگو و شعر گفتن غالباً التماس به نسلیست که میخواد انکارم کنه حالا شاید برگرد بخشیش رابطه من با بچه هامه شما اولی ترانهی که من گفتم مساده فود و تولد دخترم

فکر میکنم دلشوره گفتگوی با نسلی که داره به دنیا میاد و من به عنوان کسی که مسئولیت اجتماعی پذیرفتم بخشی از تاریخ جامعه رو به عهده گرفتم فردا باید به این چه جوابی بدم که کجا رو میخواستیم چی میخواستیم چی شد در توجیه این نسل من باید تلاش کنم اون شعر آسمون بغضش و خالی میکنه اولین بار من اولین ترانه ای من بود پیش از اون اصلا من شعر محاوره نگفته بودم

من فکر کردم اون شعری که برای حضرت علی گفتیم تون توش اشاره میکنیم دخترمو دخترمو وقتی بغل میکنیم بازم میگم یا علی نه اون که بعدن که بزرگ شده بغلش میکردم ولی اون یادم پشت در واقع شیشه های بیمارستان دکتر سپیر بارون تندی هم میبارید من شروع کردم آسمون بغضشو خالی میکنه آدمو حالی به حالی میکنه این اولین ترانه بود و همش گفتگویه اما تو چطر تو بستی کبوتر

فکر میکردم خود من اون کبوتر هم که رفتم این در واقع اون مسائل رو دیدم برگشتم و اگر که بچه هاتون ازتون بپرسن چرا ایران رو باید دوست داشته باشین چی به شما که؟ من همیشه به بچه ها میگم که ایران چیزی بیشتر از مرزهای جغرافیایی و فیزیکیه ایران یه حوییتی داره که مرحون اون در واقع میشه گفت انسجام ملیه

ناشی از اقوام متنوه و متفاوتشه و کمتر تمدنی در جهان چون این پیشینه بزرگی داره

روی نصاب دلائل منطقی و عقلی دلائل در واقع میشه گفت علمی دارن برای حفظ حوییتی که تشکیل شده برحال نسلای پیش از ما زحمت کشیدن شما اطراف ایران رو نگاه کن غالباً کشورها پریشانن قدرت انسجام واحد ندارن همین کشورهای که آشیه اونراخ سوریه ترکیه خیلی از کشورها اما ایران خیلی تازه کشور شدن دیگه هفته تشتت شدن ما یک حوضه تمدنی کوهنه هستیم و فکر میکن

سه تا فیلم یا سریال خوب یا سه تا کتاب خوب که خوندین به همون بگین؟ والا از فیلم سریال هایی که آخر دیدم تا سیان به نظرم سریال خوبی اومد دنبال می کردم عرض کنم خدمتت که می توانی خارجی هم باشه خارجی ها اون مرد خانواده نیکولاس گیج رو که توی خاطرات هم اشاره کرده بودم بازگشت به گذشتر و یه جورایی خیلی دوست دارم چون جز یکی از ذهنیت های منه که مرتب سراغم میاد

غالباً برمی‌گردم به ۲۰ سالگیم حتی به اون ملاقات احوازم برمی‌گردم دوست دارم دوباره این مسیر رو تهی کنم البته می‌دونم که بازم همین مسیر رو خواهم آمدیم و که سارت می‌گه می‌گه هزار بارم برگردی به اون نقطه تو بهترین تصمیم‌ها رو گرفتی با اون ظرفیت عقلی‌ای که داشتی برعکس تصور رایجی که هست فکر می‌کنند اگه ما سال ۵۷ کنیم یه همچیکاری نمی‌کر

به همین جهت همینه بله، فیلم آه، فیلم داشتم میگفتم آهنگم به همون بگین البته اگر آهنگم که هست که مثلا همیشه بتونیم گوش کنیم وجود داره براتون به خواننده های متفاوت صداهاشون رو چون دوست دارم خب یکی از کسایی که ثابت به صداش گوش میدم آهنگ های آی شجریانی آی شجریان هم دفترشون درست روبروی منزل ما بود توی

کوچه بختیار کوچه موسوی الان اسمشد دیوار در واقع در به در روبروی هم گاه اوقات حتی این فیش برق و گاز بیرون می افتاد محمد رضا شجری ها نوشته بود یه بار هم با هم کلام و همراه شدیم تا سر کوچه رفتیم خرید کردیم و برگشتیم

خب صدای ایشون اون صدای خاص جدای از اون فضایی که برحال صداها رو تلقین و القا میکنه ایشون صداشو من دوست دارم تحریرهاشو به ویژه ترانه هایی که ایشون خوندن خاننده های دیگه هم خوندن اونجا تکنیک آواز شجریان چشم گیره پس خاننده های روزگار ما هم خب قربانی رو خیلی کاراشو دوست دارم صرفقای ماست با جناب فریدون من کلن ترانه رو شروع کردم ایشون خب خاطرات زیادی با هم د

و بسیاری از خواننده ها که برحال مورد علاقه من کارشون رو دوست دارم عجیبترین کاری که بخاطر پول کردی؟ عجیبترین کاری که بخاطر پول کردم جنگیدن بود بخاطر پول نبود پول سورپرایزم شد

ما رفته بودیم جبهه بعدیم یه آقای توی سنگر اجتماعی زیر زمین بودیم یه آقایی سرید پایین داشت خمپاره میخورد یه کیسه دستش بود بعد یه کاغذ به من داد گفت امزا کن من امزا کردم دست کرد توی یه کیسه چند تومن کنست؟ دویست تومن دویست تاکتومنی در آورده دویست تومن

گفتم این بری چیه؟ گفت حقوق بچه هایی که تو جنگ هستن گفتم مگه حقوق میگیریم ما؟ اصلا سورپرایز شدم رفتم دادم به مادرم بوده گفتم این جبه ما فولم دادن بعد گویامس که رایش بود به بچه هایی که بنا نیرو مردمی میرفتن اسمی نوشتن امضا میکردن یه پولی یه حقوقی میدادن بزرگترین مشکل بشر به نظرتون چیه؟

اون نکتهی که خدمتون گفتم بشر با پیشفرز نسبت به همدیگه قضاوت میکنن یه حرفی سپهری داره میگه همیشه فاصلهی هست

خیلی خوب بود اگر مثل آفتاب و دیوار به تعبیر شاعر گفته بود.

مثل آفتاب و دیوار بین ما حقیقت فاصله نواشه.

آفتاب به همه دیوارها میتابه.

اما ما با خمراجی به دستاختمون اظهار نظر کنیم، پدر یک مهندس رو در میاریم.

کاش مثل آفتاب بی فاصله، بدون پیش فرض، بدون توهم، بشر با هم زندگی بکنه.

من نمیدونم که چرا میگویند از پیوان نجیبیست کبوتر زیباسته فهری میگه ما با پیشفرز همون جهان رو میبینیم و این تجربه ها ما رو به هر حال من دوست دارم انسان ها این پیشفرز ها این خیالات این توهمات رو بذارن کنار خیلی خوبه اگه این احساس میشه چیزی که نمیذار شما بخوابین چیه؟

چیزی که نمیذاره شروع یه شعر تازه است دیگه یه اوقات معمولاً با یک مصرا شروع میشه و اون بیشترین حادثه ایست که ذهنو مشغول میکنه و تا خودشو تحمیل نکنه بیدارت نذاره تا تمامش نکنی رهاد نمیکنه کلمهی که بهش علاقه دارین؟ کلمهی که بهش علاقه دارم خب جز کلمات محبوب من کلیدواجه هایی که تو شعرهای منه

نمیدونم بخشش کار کردیه تو شعر من مثلا خیال کلمه کار کردیه اما عشق رو خیلی دوست دارم توی برحال کلمه عامیه همه دوست دارم کلمه که ازش متنفرین؟ هر فوشی باشه هر فوشی متنفرین؟ هر فوشی چون هیچ فوشی من نه بلدم بدم نه تو بابایم دادم نه بابای امکان نداره باور میکنی؟ نه من تو خلوت همه فوش ندادم پشت فرمون شاید تعبیری که به کار بردم بیخرت فوشه به نظر شما؟ خیل

گوینده 10

چرا آقاب فردوسی در عوج خودش میگن که به یزدان اگر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشت؟ بس هممون فوش خوردیم

گوینده 8

خب خرد عقل هدایت شده است.

ما عقل داریم، خرد نداریم.

خرد یه مرتبه بالاتر از عقله.

اون خردی که منظور فردوسیه عقله هدایت شده.

عقلی که متصله به نگاه شهودی و دله.

خیلی چیزی بالاتر از عقله.

خب عقلی که ما داریم برای انجام و محاسبات برای اساس دیدارهامون، مدرکات حسیمون جهانو عرضیابی میکنه تصمیم راجب چیزی میگیریم.

اما خرد ما رو گای اوقات

خرد میگه به احسان کن، بخشش کن، عقل میگه نکن، کم میشه، فکر میکنم اینه مواد مخدر مورد علاقاتون چی هست؟ این چی؟ باور میکنی علی؟ من پک به سیگار نزدم تا الان، 62 سالمه، یک بار فقط تو قلیان فوت کردم جالب این خاطره برات بگم، یه تفسر زخمی بود تو جنگ، موقع من بار دوم رفتم جهپه به عنوان امدادگر، دانشجو بودم، اونها امدادگر رفتم

گفتش که چیکار برات بکنم زخمی شده بود گفت از جیب من این سیگار در بیاره در آوردم گفت یکی رو بران روشن کن دوبیدم رفتم یکی رو پیدا کردم یعنی روشن کن گفت کجا رفتی؟ گفتم رفتم روشن کنم گفت وای کلا بهتون تشفیقم کرد الان دیگه تو 62 سالگی دارم ریکورد گینست فکر میکنم کسی که شعر گفت اما یک پک به سیگار نزد امکانش غیر ممکنه صدایی مورد علاقتون میتونه هر صدای

صداهای در واقع تکلمه های خوب رو صدای شما رو بزنید برونتون برم اینکه محبت شد به خدا میگم تو خاطرم موند و تو حافظم تو ذهنیتم موند شعر خوب میخونید شما فرداتون بشم صدایی که ازش متنفرین صدایی که ازش متنفرم صدایی پامپ آبه که این روزا زیاد داریم شد فش مورد علاقاتونم که گفتیم بی خرد بی خرد آلی در اومد بی خرد

گوینده 10

اگر که پول داشتین مخصوص خودتون، عکس کیت روش چپ میکردیم؟ اگه پولی که خودم میخواستم داشته باشم، عکس مولانا رو روش میدادم فردا، پس فردا شما میرین صفحه؟ فردا میریم غنیه این شب دیگه آره، یعنی صحبت دوی نصف شب باید بریم سمت غنیه پرواز مستقیم داره؟ نه، به آنکارا میریم، از اینجا میریم غنیه آنکارا تا غنیه ماشینی دو ساعت و چهل لیغه باید بوست داره

گوینده 8

خیلی هم فکر کنم خوش میگذرد خیلی اونیه من پار سال دوبار رفتم دو سفر امسالم که با جناب ناصر مهدوی داریم میریم آقا یه چیزی بپرسم ازتون من رفتم قونیه اونجا فکر کردم مثلا فضاش مثل فضای ماست رفتم تو

اونجا شروع کم یه خوره شعر خوندن دیدم اینا همه دارن دعا میخونن و این شکلی یعنی انگار مثلا چه سالی رفتی؟ من دو سه سال پیش همه محجبه بودن بله بله قونیه تو شهرهای ترکیه خب شهر ایست با پایگاه مذهبی و دینی و خیلی محجبه و دعا میخونن بله حالت خب میراس فرهنگی ترکیه نظارت میکنه که توجهه به آرامگاه مولانا تو لایه های دینی خیلی نره تو لایه های هنری بمونه س

گوینده 10

بیشتر دوست دارن که اونجای نهاد فرهنگی هنری بمونه که یک نهاد مذهبی دیگه یه قبری هم از شمس اونجا بود که میگن اصل نیست اصل نیست به نظر میاد این قبری که تو خویه واقعی تر باشه البته خب هیچی اطلاع نداره از محل دفنشون اصلا واقعا دفن شدن یا نشدن هم خودش پر اگر انسان نبودید دوست داشتید چی باشید؟ گیاه، شی، هیوان، هر پدیده ای؟

گوینده 8

درخت فرما باشم آره یه لذتی از دیدن درخت فرما میبرم فکر میکنم مثلا خدا این پدیده رو فقط برای تماشای بخشی از زیبایی جهان نباتی خلق کرده خیلی زیبا شکلی که داره و آره

گوینده 10

یه جایی اولین شهر استانه بوشهر طور خدای آدم میاد اسمشون کنگ نه نه نه از سمت شیراز که وارده بوشهر میشین اونجا آب آب پخش آب پخش من سفر کردم ماشینی اونجا رفتم و شما یهو وارد میشین بیس میلیون نخل

گوینده 8

دنیای متفاوتیه بعد من قروب و وسط اون نخل سونا دیدم خدایم عجیبه هم نخل هم درخت بلوت این دوتا هوییت در واقع میشه گفت زیستی بخشی از مناطق ایران هست که اصلا نگاه آدم رو عوض میکنه بله دقیقه

گوینده 10

تو همون جده شما و وسط جنگل های زاگیروست میگذاریم و خیلی بسیار زیباست و درخت های بلوت زیبا و یه مسیر آبی وجود داره میگن این مسیر آب مسیریه که در زمان محمد رضا شاه مشخص شده برای آبیاری نخلا و هنوز اون مسیر هست یعنی هنوز همون شکل آبیاری نخلا داره ادامه پیدم کنه و مسیر آب هم خودش اتفاق تاریخی جالبیه

اگه میتونستین یه نفر رو از تاریخ حصف کنین اون کی بود؟

گوینده 8

هیلی ها رو باید عزیز کرد تا دنیا درست بشه ولی خب هر کسی که ریاکارانه چه تو موضوع در واقع چه تو مستر سیاست چه تو مستر مذهب و دین به خواهد اظهار وجود کنه قابلیت حذف شدنه ولی من فکر میکنم هیچ کسی رو نباید از تاریخ حذف کرد جهان با همین تضادهاش زیباست یعنی ما باید نهایت نفاق و ریاکاری رو ببینیم تا به صداقت پی ببریم بدون داشتن این اون یکی قابل درک نیست

لذا به نظر من حذف کردن فایده ای نداره کارگردان هم باشی برای نوشتن سناریوت نقش منفی باید داشته باشی نقش مصبت از تضاهم اینا فیلم پیش میره حسن با حذف هیچکی دنیا خوب نمیشه هیچی خوب نمیشه اگر خدا رو ببینیم دوست داریم بهش چی بگین؟

والا خدا رو اگر ببینم اولا یک تشکر ازش میکنم چون برخلاف پرسش های عقلانی که جامعه نسبت به جهان داره که چرا این همه بیادالتی تو جهانه چرا این همه میخوام بگم هر کسی جای تو بود همین کارو میکرد یه فیلمی دیدم

خداوند طاقل اتاقش نشسته بود و این فیلم هایی که در واقع هالی وود میسازه مشغول براوردگردن دعاهای مردم بود و خسته شد یک خمیازه کشید و همه رو یسال زد همه دعاها رو خواست دیگه مستجاب کنه یک کودک هندی خواسته بود که ماه بیاد نزدیک پنجرش نصف شفقاره رفت زیر آب

یعنی خدا به همه‌ی خواسته‌های مردم نمی‌تونه پاسق و مصبت بده.

جهانی که در کالبت‌های فیزیکی قرار گرفته از جهان هندسه به جهان فیزیک نزدیک شده، این دارای این تضاهم‌ها هست.

مثل نقشه‌ای که از یه ساختمون تو زهنی یک مهندسه تا اجراش که دیگه بیل و کلنگ و مات و ملات و همه‌چی به هم می‌خوره.

این جهان ما با همین تضاده‌اش، به قول مولانا می‌گه اینقدر تنگه که هفت

گوینده 10

این جهان از بیرنگی به رنگ دبدیل شده و چون که به بیرنگی اسیر رنگ شد موسی باعثی در جنگ شده میگم آقا دست مریضات هر کسی جای تو بود همین کار رو میکرد جهان باید با همین تضادهاش مرزویه بیتی داره میگه خدا تو گفتین تو تضاد از اون طرف برا حصف و اینها میگه خدا به نیمه از خیش و نیمه از ابلیس در آن سپیده چه معجونی آفرید است من

گوینده 8

و وکی میکنین که خدا بهتون چی بگه؟ ممکنه گره ایش دوست دارم یک پاسخ بهم بده که تو دل خودم هم جواب این سوال هست که به من بگه که شیطان هم خودم هم

نمیتونه شیطان جدای از من باشه هیچ کسی در کار جهان جز من دخالت نداره مگه ممکنه خدا جهان رو بیافرینه آدم و هوا رو خلق کنه فیلمنامه رو بنویسته قرار تو بهشت باشیم بعد شیطان بیاد بزنه زیر فیلمنامه همه شیرائده عوض کنه به عقل جور در نمیاد که حبوت آدم محصول فری به شیطان باشه هیچ کس جز خود خدا دخالت نداره تو این ماجرات

و بارها گفتن عرفا و مشاهیر ما هم گفتن ما نقشی بود خدا به امون داد ما بازی کردیم ما کاره ای نبودیم دوست دارم این حقیقت رو خودش با زبان خودش آشکار کنه صدایش رو ضبط کنم برای مردم بذارم آقا من آخر سوالم رو بپرسم اگر که یک بچه پنگ ساله یا شیش ساله از شما بپرسه زندگی درباره چیه؟ شما بهش چی میگی؟

زندگی درباره چیه؟ زندگی به کمال رسوندن در واقع خودته یعنی باید بتونی به بهترین شکل ممکن تجلی کنی همه ی آدم ها از اون سنگی بگیر که تو کوه بر از سر باران و آفتاب تدبیل به تلاو میشه و احجار کریمه به قول قدیمی ها یا قوت و زمورد میشه تا انسانی که تحول پیدا میکنه تا دانهی که زیر خاک روشت میکنه همه برای کامل شدن دارن تلاش میکنه

پس یه سیر غیر ارادی یا ارادی برای کامل شدن در ذات جهان هست علت این حرکت چیه؟ علت این اراده و حرکت عشقه آدم ها عشق به کامل شدن دارن گر نبودی عشق بفسردی جهان جهان منجمد میشود اگر عشق نبود هیچ چیزی از جاش یعنی از نقطه آ به نقطه بی حرکت نمیکرد من فکر میکنم به کودک بایستی اینو بدونه که همه دنیا دارن تلاش میکنن کاملشن

گوینده 10

آقا من ببخشید جلو شما شعر خوندن بی عدویه بقویم آقا من قلب زد میکنم

ولی الان همه اینا جمع شد تا من یه چیزی آدم اومد یک شعری از جناب مولانا میگه که بیخود شدم لیکن بیخود تر از این خواهم با چشم تو میگویم من مست چون این خواهم من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم در خدمت تو افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نکوی من بگفت که روی من گفتا که چه میخواهی؟

‫نمی‌نخواهم ‫نمی‌نخواهم، ماشالله، خواری ‫چه عشقی‌جاری، آقا ببخشید ‫آقا زنده باشید، سپاس ‫مو یه هدیه‌ی خیلی ناقابلیه، اینا یه زیر مکمل‌هاست ‫خودش شرمنده نکنید، دستون درم نکنید ‫که امیدوارم که به کارتون بیاد ‫سلامت باشید ‫بروشان دارم، یه ناقابلیه ‫آقا خیلی ممنونم ‫زنده باشید ‫متچکرم ازت ‫سلامت باشید، این عذاب دوست داش

گوینده 8

کتاب های منه بداتون بشم خیلی ممنونم سپاس از لطف شما خواهیش میکنم نفرماییم عشق کردیم ممنونم خداحافظ کک خودمونم بخوریم بله بله بفرماییم بازیا بازیا

گوینده 10

خیلی ممنونم که برنامه ما رو دیدین ما هم معرفی میکنیم از قسمت قبلی هم این شکلی بوده مهمونمون رو هم آخرش نظراتتون رو میخونیم و جالبه که یکی از کامنت ها اینه که چه عجب

یه معرفی کردیم مهمونتونو و ما هر سری هم داریم خلقانه کامنتاتونو میخونیم یه بار گوشی میخونیم یه بار برام میخونن و خیلی ما پیش رفته عجیب و غریبی کردیم

میگه اما علی به نظرم برای بخش کامنت های برنامه بعد راجع به این بگو که اگه یاس رو دوت کردی و این که جوابش چی بوده و اگه جواب داده و اینها رو به همون بگو ما خیلی دوست داریم یاسر یاس در برنامه بازی ها بیان و باشون گفته بکنیم

خود شما که طرفداران یاس هستیم به نظرم همه ایران یاس رو دوست دارن میدونن بالاخره این دوت امیدواریم که اتفاق یعنی این برنامه امیدواریم که اتفاق بیفته و اگه اتفاق بیفته بسی باعث مسررت و خوشحالی هممون در کنار هم خواهد بود کلی

مهمون پیشنهاد دادن و ممنونم خیلی هم تعریف کردن گفتن که عالی و خوشزاد بودن مهمونتون و کلی فضاهای این چونینی لطفا این که یوتیوب موزیک رو هم فعال کنین چشم ولی ما آخر اصلا تو یوتیوب موزیک چرا باید باشیم؟ ممنون

آره بعد نوشتن که خندیدنش خیلی خوب بود مچکه کست باکس حتما برید اگه دوست دارین گوشت کنین بعضی ها گفتن که اصلا فکر نمی کردیم که آمیا ایران باشند گفت خودش دیگه توی این برید کنار

برو کنار گفت خودش توی گفتاگو که بعد از این که دستگیر شده مهاجرت کرده در مورد برنامه ای که الان دیدین و تا انتها لطفاً دیدین خوشحالمون کردین کامنت بذارین در مورد شعرها و حرفهای آقای عبدالجبار کاکایی کامنت هایی که از آمیا دارین بیشتر سمت تعریفه و آم

یکی هم گفته کسی که از تاریخ خست کنه رو گفت نمیتونم بگم ولی همه ما میدونیم کی تو زهنش بود اینم نظر شما و دیگه همین آها در مورد مهمون ها که پیشنهاد دارین

واقعا اگر اجازه بدیم من روند بعضی از ضبط ها رو بهتون نگم چون بعضی از پیشناداتتون مثلا مذاکری کردیم و انجام خواهد شد ولی اگر الان بگم انجام بشه ممکنه اصلا جلوش گرفته بشه پس لطفا در مورد پیشناد مهمون صبور باشیم ولی نظراتتون رو به ما بگین میگه چه جالب هر مهمونی که میاد

خاطره سنگین یا دستگیری دارد فرم این سری بازیا با کسایی که دستگیر شدن تازه یه قسمت دیگه داریم گرفتیم شاید دوشن به پخش کردیم خیلی دستگیر شده میمونمون همین قربونتونم میرم مرسی برنامه رو دیدین خیلی محکم دادم به برنامه دست صورتم ولی یه شعرم بخونم دیگه حالا که پاداد خب میگه

وقتی که میرفتی حرف آمدنت نمی آمد حالا که آمده ای حرف رفتنت اولین باری که صدای گامهایت را دوست نداشتم ببین چقدر باحاله چه ترکیب عجیبیه میگه اولین باری که صدای قدم زدنت را دوست نداشتم وقتی بود که میرفتی الان هیچگی نره همه بیان از اینجا میرین

گوینده 4

اگه دنبال مکملی هستین که علاوه بر ویتامین ها و مواد مدنی حمایت روزانه از سلامت مفاصلتون رو تمنین کنه بهترین گزینه جویندکسه