خدای اسپینوزا و اینشتین : پاشنه آشیل ادیان ابراهیمی

خدای اسپینوزا و اینشتین : پاشنه آشیل ادیان ابراهیمی34:30

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی خدای اسپینوزا و اینشتین : پاشنه آشیل ادیان ابراهیمی

آپلود کننده:

Sound of Philosophy آوای فلسفه

تاریخ انتشار:

۱۴۰۴/۸/۳۰

بازدیدها:

42.2K

رونویسی ویدیو

درود به شما دوستاران فلسفه در سال 1929، آلبرت انشتین، فیزیکتان بزرگ قرن بیستوم در پاسخ به پرسشی در برای باورش به خدا نام اسپینوزا رو به میون آورد ماجره از اونجا آغاز شد که یک کاردینال کاتولیک مدعی شد نظریه های علمی انشتین مردم رو به سوی بی خدایی سوغ میده

یک خاخام نیویورکی به نام هربرت گولدستین برای رد این اتحام به انشتین تلگراف زد و مستقیم ازش پرسید آیا به خدا ایمان داری؟ انشتین هم در پاسخ این جمله معروف تاریخی رو مخابره کرد.

من به خدای اسپینوزا ایمان دارم که خود را در همه هنگی قانونمند هستی آشکار می سازد.

نه به خدایی که خود را مشکول سرنوشت و اعمال انسانها می کند.

این عبارت انشتن که سریعا تحکید می کرد خداوند مورد ایمانش خدای متشخص انسانوار مداخلگر نیست، الهام گرفته از نگرش فلسفی اسپینوزا نسبت به خدا بود.

اجازه بدید قبل از این که خدای اسپینوزا رو معرفی کنم، درباره تصویر رایج ادیان از خدا صحبت کنم.

تصویری که مورد تایید اسپینوزا نبود.

در عدیان ابراهیمی معمولا خدا چونیم توصیف می شه.

موجودی متشخص و آگاه، صاحب اراده و اختیار که فراتر از جهان طبیعت وجود داره.

خدای عدیان ابراهیمی خالقیه که از مخلوقش جداست یعنی جهانی خارج از خودش رو از نیستی به هستی آورده و اون رو اداره می کنه.

میتونه تصمیم گیری کنه، ارادش رو عوض کنه، در جریان طبیعت مداخله کنه، موجزه کنه، به دعاها پاسخ بده، از بندگانش خوشنود یا خشمگین بشه، به اونها پاداش بده یا مجازاتشون کنه.

اگر بخواییم این تصفیر رو جمع بندی کنیم میشه گفت خدای عدیان رایج خدایی متشخص، انسانوار و مداخله گره که وجودش مستقل از مخلوقاتشه.

انگار نوعی عبر انسانه با قدرت نامحدود.

اما این تصور از خدا مورد تایید اسپینوزا نبود،

او متقد بود چون این تلقی خدا رو به سطح موجودی شبیه ما انسانها فقط بسیار بزرگتر و قدرتمندتر تقلیل میده.

به همین دلیل نقطه شروع فلسفه اسپینوزا باز تعریف ریشهی مفهوم خداست.

خدای اسپینوزا یک خدای فلسفیه،

که نه متشخصه، نه انسانواره، نه مداخلگره و نه جدا از جهان هستیه.

او خدا رو به عنوان یگان حقیقت نهایی کل هستی تعریف می کنه، نه به عنوان شخصیتی ماورایی که بیرون از جهان طبیعت قرار گرفته باشه.

در ادامه بیشتر توضیح می دم که این خدای فلسفی دقیقاً چه ویژگی هایی داره،

خودان از اسپینوزا قبل از هر چیز یک جوهر کاملا نامتناهیه.

حقیقتی بیحد و بیکران که هیچیز بیرون ازش وجود نداره و چیزی نمیتونه او رو محدود کنه.

جوهر نامتناهی که قائم به ذاته یعنی بودنش وابسته به هیچیز دیگری نیست.

ذات خدای اسپینوزا به خودی خود وجودش رو ایجاب می کنه یعنی خودش دلیل وجود خودش بوده و نبودنش ممکن نیست.

خدایی که هم علت درونی خودشه و هم خاستگاه همه پدیده های جهانه هستید.

حقیقت نامتناهی یک پارچه، یک تا و بخش ناپذیری که هر چه در جهان وجود داره از ماده تا ذهن، همگی حالتها و جلوه های از او هستند.

البته ویژگی بنیادی خدا نامتناهی بودنشه و سایر صفاتش همه از همین نامتناهی بودن سرچشمه می گیرند.

در ادامه اناسور اصلی تعریف اسپینوزا از خدا رو برسی می کنیم تا ساختار کامل دستگاه فلسفیش براتون مشخص بشه.

از همون ابتدا شروع کنیم که گفتم قبل از هر چیز خدای اسپینوزا یک جوهر کاملا نامتناهیه.

اولین پرسشی که پیش میاد اینه که چرا اسپینوزا اصرار داره بگه جوهر کاملا نامتناهی.

چرا نمیگه جوهر نامتناهی؟ مگه کاملا نامتناهی با نامتناهی فرق میکنه؟ بله فرق میکنه و اتفاقا در دستگاه اسپینوزا فرقش مهم و بنیادیه.

در فلسفه اسپینوزا دو نوع نامتناهی داریم.

یکی نامتناهی به معنای بیحد و مرز در یک بود.

این نوع نامتناهی یعنی چیزی که فقط در یک جهد یا از یک جنب بی پایانه.

مثل یک خط نامتناهی که فقط در طول بی نهایته، ندر عرض.

یا مثلا اعداد که فقط از منظر بزرگی بی نهایتند، فقط در کمیت بی نهایتند.

اما صفت کاملا نامتناهی فقط در باره خدا به کار میره.

در فلسفه اسبینوزا فقط خدا کاملا نامتناهیه.

یعنی در همه صفات بی نهایته.

نه فقط در طول و عرض و زمان و مکان و نه تنها در قدرت.

خدا بی نهایت صاحت وجودی داره و هیچیک از صاحتهای وجودی خدا محدود نیستند.

خدای اسپینوزا در هیچ وچهی، در هیچ بعدی و در هیچ سویهی محدود نیست و چون کاملا نامتناهیه پس هیچیز بیرون از اون نیست.

چون اگر چیزی بیرون از اون باشه محدود میشه و این عمر با توجه به کاملا نامتناهی بودنش امکان پذیر نیست.

هیچ حد و مرزی در ذات نامتناهی خدا قابل تصور نیست.

دلیل این که اسپینوزا اصرار داره از عبارت کاملا نامتناهی استفاده کنه اینه که اگر فقط بگه خدا نامتناهیه ممکنه چونین برداشت بشه که شاید خدا از حیث قدرت نامتناهی باشه اما از حیث اندیشه محدود باشه.

یا شاید خدا از حیث دانائی بی نهایت باشه اما از حیث مکان و زمان محدود باشه.

برای جلوگیری از این برداشت ها اسپینوزا میگه خدا کاملا نامتناهیه.

در تعریف اسپینوزا اومده که خداوند علت درونی خودشه.

علت بیرونی نداره.

ذات خودش وجودش رو ایجاب میکنه و نبودنش ممکن نیست.

یعنی خدا نمیتونه وجود نداشته باشه.

پرسشی که پیش میاد اینه که از سنگ بنایی که گذاشته مبنی بر این که خدا رو یک جوهر کاملا نامتناهی تعریف کرده چگونه به چونین نتایجی رسیده؟ این که خدای اسپینوزا علت بیرونی نداره که واضحه.

علت وجود خدا نمیتونه بیرون از خودش باشه چون خدا کاملا نامتناهیه پس اصلا چیزی بیرون از او وجود نداره که بخواد علت وجودش باشه.

بنابراین حتما خودش باید علت وجود خودش باشه.

این تنها حالت ممکنه.

اما از کجا میرسه به این که ذات خدا وجودش رو ایجاب میکنه یعنی این که خدا اصلا نمیتونه وجود نداشته باشه.

اسپینوزا اینجا هم از تعریف خدا جوهر کاملا نامتناهی است.

نتیجه می گیره که خدا اصلا نمی تونه وجود نداشته باشه.

می گه برای این که چیزی وجود نداشته باشه فقط سه حالت ممکنه.

یعنی برای عدم وجود هر چیزی فقط سه توضیح منطقی می تونه وجود داشته باشه.

یکی نبوده علت کافی.

مثل درختی که بزرش کاشته نشده یا خونهی که آجورهاش روی هم قرار نگرفتند یا انسانی که نطفه ساخته نشده.

اینها می تونستن وجود داشته باشند اما همه ی علتهای لازم برای این که وجود داشته باشند محقق نشدند.

دومین توضیح منطقی برای عدم وجود هر چیزی موانع بیرونیه

مثلا بزرگیاهی در خاک افتاده اما خوشکسالی بهش اجازه روشت نمیده.

یا مثلا نیروی انسانی و مساله ساختمونی لازم برای ساختن یک خونه وجود داره اما شهرداری اومده جلوی ساختش رو گرفته.

باز اینها هم وجودشون ممکن بوده اما مانع بیرونی اجازه نداده بالفعل وجود داشته باشند.

این میشه حالت دومت.

حالت ثوم یعنی آخرین توضیح منطقی برای عدم وجود هر چیزی اینی که ذاتن وجودش محال باشه یعنی تناقض درونی داشته باشه و در ذات خودش اصلا نتونه وجود داشته باشه مثل مربعی که دایر است مثل یک مسلس چارزلی مثل خدای محدود در دستگاه فلسفی اسپینوزا

یعنی موجود کاملا نامتناهی که محدود باشه.

اینجا عدم وجود نه از نبود علت هاست و نه از وجود موانع بلکه از محال بودن موجودیته.

اسپینوزا این سه حالت رو در مورد خدا برسی می کنه که نشون بده برای جوهر کاملا نامتناهی هیچ کدوم از این سه حالت صدق نمی کنند و نتیجه بگیره چون نبودن خدا ممکن نیست پس حتما وجود داره.

حالت اول مربوط به فراهم نشدن علت کافی بود.

وقتی میتونیم بگیم علت کافی فراهم نشده که علت پدید آورنده بیرون از خدا باشه و فعلا فعال نشده باشه.

اما اسپینوزا خدا رو کاملا نامتناهی تعریف کرده.

یعنی اصلا چیزی بیرون از خدا نیست.

علت پدید آورندهی بیرون از خدا نیست که بخواییم درباره فراهم شدن یا فراهم نشدنش بحث کنیم.

بنابراین عدم وجود خدا در این حالت غیر ممکنه.

این مثال سادر در نظر بگیرید.

خرشید برای روشن بودنش منتظر منبع انرژی بیرونی نیست.

نور جلوه خود خرشیده.

اما یک لامپ برای نورش به برق نیاز داره.

لامب برخلاف خرشید به علت بیرونی وابسته است.

به همین قیاس در دستگاه اسبینوزا خدا مثل خرشیده نه مثل لامب.

چون وجودش به علت بیرونی وابسته نیست.

بنابراین نمیشه گفت علتش هنوز فراهم نشده.

میرسیم به حالت دوم.

حالت دوم اینه که مانعی جلوی وجود خدا رو گرفته باشیم.

خب برای وجود مانع هم لازم چیزی بیرون از خدا باشه که قدرت جلوگیری از وجود خدا رو داشته باشه.

باز هم به همون تناقض قبلی برمی خوریم.

چون خدا کاملا نامتناهیه پس چیزی بیرون از اون نیست که بخواد مانعی برای وجودش باشه.

پس این حالت دوم هم غیر ممکنه.

آخرین حالت ممکن این بود که وجود خدا ذاتن محال باشه.

اما محال بودن یعنی تناقض در ذات و تناقض در ذات یعنی ناتوانی در تحقق خود و ناتوانی یعنی محدودیت.

اما محدودیت خلاف نامتناهی بودنه.

اصولا نامتناهی بودن یعنی نبود محدودیت.

محدودیت داشتن نامتناهی بودن خدا رو نفی می کنه.

بنابراین موجودی که کاملا نامتناهی دریف شده نمیتونه محدودیتی داشته باشه پس نمیتونه دوچار تناقض درونی باشه پس وجودش نمیتونه محال باشه.

بنابراین حالت ثوم هم کنار گذاشته میشه.

اسپینوزا اینطور نتیجه گیری میکنه که وقتی سه حالت برای عدم وجود رو برسی کردم دیدم در رابطه با ماهیت نامتناهی خدا هیچ کدوم صادق نیستند.

به این ترتیب نتیجه منطقی می گیره که ذات خدا وجودش رو ایجاب می کنه.

یعنی خدای اسپینوزا علت درونی خودشه و وجود داره چون نبودنش ممکن نیست.

سآله دیگری که ممکنه در خانش تعریف اسپینوزا از خدا پیش بیاد اینه که چرا او یک جا از قائم به ذات بودن خدا صحبت می کنه و یک جا از علت درونی خود بودن صحبت می کنه.

مگه این دو یکسان نیستند؟ نه یکسان نیستند.

قائم به ذات بودن و علت درونی خود بودن ممکنه شبیه هم به نظر برسند اما در واقع دو مفهوم متفاوتند.

موجودی قائم به ذاته که الان برای بودن به هیچ چیز دیگری غیر از خودش نیاز نداشته باشه که دو حالت داره یا به وجود اومدنش در وحله اول به علت بیرونی نیاز داشته یا از همون ابتدا خودش علت به وجود اومدن خودش شده می شه گفت هر موجودی که خودش علت به وجود اومدن خودش بوده الزامن قائم به ذات هم هست

اما موجودی که قائم به ذاته، الزامن خودش از ابتدا علت وجودش نبوده.

من انسان رو در نظر بگیرید.

من نه قائم به ذاتم و نه علت وجودی خودم بودم.

علت وجودی من پدر مادرم بودند.

قائم به ذاتم نیستم چون برای زنده موندن به آب، غذا، اکسیجن و نور خرشید نیاز دارم و اینها اواملی هستند که از بیرون تأمین می شند.

حالا قوانین هندسه رو در نظر بگیرید.

قوانین هندسه قائم به ذات هستند اما علت وجودی خودشون نیستند.

امروز هر اتفاقی در جهان روخ بده مهم نیست.

قضیه فیساغورس کماکان صادقه و در هندسه اغلیدوسی دو خط موازی هم دیگر رو قط نمی کنند.

چون هندسه قائم به ذاته

اما در وحله اول قوانین هندسه علت درونی وجود خودشون نبودند.

وجودشون ابتدا به ساکن از ذات خودشون نشعت نگرفته.

دو علت بیرونی داشتند.

یکی ساختار فضازمانی جهان و دیگری ساختار ذهن انسان که قوانین هندسه رو صورت بندی کرده،

بنابراین قوانین هندسه الان قائم به ذات هستند اما از ابتدا علت وجودی خودشون نبودند.

در فلسفه اسپینوزا تنها موجودی که هم قائم به ذات و هم علت درونی خودشه خداست.

از طرف دیگه اسپینوزا متقد بود خدای کاملا نامتناهی الزامن یک پارچه و بخش نپذیره.

به اسطلاح غیر مرکبه.

وقتی میگیم خدا کاملا نامتناهیه یعنی هیچ حد و مرز و محدودیتی نداره.

از همین تعریفه به نظر ساده نتیجه مهمی بیرون میاد.

موجود کاملا نامتناهی نمیتون از اجزا تشکیل شده باشه.

چون هر جزئی دارای حد و مرز و محدودیته.

اگر موجودی از اجزای کوچکتر ساخته شده باشه، هر جزئی نسبت به جزئ دیگه یا کمتره یا بیشتره یا متفاوته،

و این یعنی محدودیت.

وقتی موجودی به اجزای کچکتر یا به بخشهای کچکتر تقسیم بشه، چون هر یک از اجزا و هر یک از بخشها محدود هستند، پس ما با یک کل طرفیم که از اجزای محدود ساخته شده و این محدودیت به کل سرایت می کنه.

موجود کاملا نامتناهی نمیتونه بخش بندی شده باشه چون اگر بخش بندی شده باشه حتما درش بخشی وجود داره که نسبت به بخش دیگری دارای کم و کاسته.

اما در یک موجود کاملا نامتناهی نباید بخش ناقصی وجود داشته باشه.

کافی موجود بخش بندی شده رو مقایسه کنید با موجود دیگری که هیچ بخش و هیچ جزء ناقصی نداره.

چون اصولاً یک پارچست و بخشبندی نمی شه.

این موجود در مقایسه با هر موجود دیگری کاملاً نامتناهیه.

در هستی شناسی اسپینوزا، محدودیت یکی از اجزا محدودیت کل رو ایجاب می کنه.

چون هر بخشی و هر جزی به ذات محدوده، پس موجود کاملاً نامتناهی به سبب نامتناهی بودنش،

اجازه بدید با تعجب توضیحاتی که تا اینجا مطرح شد یک بار دیگه تعریف اسپینوزا رو از خدا مرور کنیم تعریفی که حالا میتونیم معناش رو روشندتر و امیختر بفهمیم خدا نزده اسپینوزا قبل از هر چیز یک جوهر کاملا نامتناهیه حقیقتی بیحد و بیکران که چیزی بیرون از او وجود نداره و چیزی نمیتونه او رو محدود کنه

این جوهر نامتناهی قائم به ذاته یعنی بودنش وابسته به هیچ چیز دیگری نیست.

ذات خدا به خودی خود وجودش رو ایجاب می کنه یعنی خودش علت درونی وجود خودش بوده و نبودنش ممکن نیست.

خدا هم علت درونی خودشه و هم خواستگاه هر پدیدهی که در جهان هستی وجود داره.

او یک حقیقت نامتناهی، یک پارچه، یک تا و بخش نپذیره که هرچی در جهان وجود داره از ماده تا ذهن، همگی حالتها و جلوه های از او هستند.

تا اینجای کار فلسفه اسپینوزا برای رهبران و پیروان عدیان ابراهیمی هنوز قابل تحمل بود.

حتی برای بسیاری جذاب هم بود،

چون او با زبانی کاملا منطقی و هندسی وجود خدا را اثبات می کرد.

اما درست در همین نقطه اسپینوزا ناگهان پردر و کنار می زنه و ادعایی مطرح می کنه که برای متکلمان یهودی، مسیحی و مسلمان یک انفجار فکری بود و اونها را بسیار خشمگین و عصبانی کرد.

اسپینوزا گفت خدا چیزی جز جهان طبیعت نیست.

خدا خود طبیعت هست.

گزاره که امروز هم از طرف جمع کسیری از متخصصان فلسفه کاملا پذیرفته شده است و باعث شده که اسپینوزا رو به عنوان یکی از سریحترین چهره های طبیعتگرایی و پانتئیسم بشناسند.

اسپینوزا برای پشتیبانی از این نگرش وحدت گرایانه یا منیسم یا همون یگانگی خدا با طبیعت استدلال های دقیقه اقامه کرد.

مهمترین استدلال اسپینوزا اینه که چون خدا کاملا نامتناهیه، محال چیزی بیرون از او وجود داشته باشه.

چون هر چیزی که در کنار خدا قرار بگیره یا خارج از خدا قرار بگیره، خدا رو مرز بندی و محدود می کنه.

در حالی که خدا به سبب کاملا نامتناهی بودنش هیچ حد و مرزی نداره و محدود شدنی نیست.

اینجا دو حالت بیشتر وجود نداره.

یا طبیعت بخشی از خداست یا طبیعت خود خداست.

اگر طبیعت تنها بخشی از خدا باشه معنیش اینه که خدا حد اقل یک بخش دیگر هم داره که با بخشی که اسمش رو طبیعت گذاشتی متفاوته.

اما قبلن توضیح داده بودم که خدا یک پارچه است، بخش پذیر نیست، از اجزا تشکیل نشده و مرکب نیست.

پس طبیعت نمیتونه تنها بخشی از خدا باشه.

بنابراین تنها امکانی که باقی میمونه اینه که طبیعت خود خدا باشه، که خدا و طبیعت یک حقیقت واحد باشند،

به بیان دیگه اگر نه چیزی بیرون از خدا میتونه وجود داشته باشه و نه چیزی میتونه فقط بخشی از خدا باشه پس خدا و طبیعت یک حقیقت واحد هستند.

یعنی فقط یک جوهر وجود داره.

میخواید اسمش رو طبیعت بگذارید؟ میخواید اسمش رو خدا بگذارید؟ به قول اسپینوزا دیوس سیوه ناتورا یعنی خدا یا به عبارت دیگر طبیعت.

اینجا ممکنه یک پرسشی مطرح بشه که اگر خدا مساویست با طبیعت چطور ممکنه که خدا یک پارچه است و مرکب نیست اما طبیعت از اجزای گناگون ساخته شده مگه غیر از اینه که ستاره ها و سیاره ها، کوه ها و دشت ها و دریا ها، دیاهان و حیوانات و انسان ها و سایر پدیده ها اجزای طبیعت هستند؟

چطور میگیم خدا مساویست با طبیعت در حالی که خدا بخش پذیر نیست، اما در طبیعت بخشها و اجزای گناگونی وجود داره؟ این خیلی پرسش مهمیه.

توجه داشته باشید که اسپینوزا منظور خاصی از طبیعت داره.

وقتی میگه خدا مساویست با طبیعت، منظورش از طبیعت مجموعه اجزای طبیعت نیست.

منظورش جوهر طبیعته،

جوهری که هرچی در طبیعت می بینیم جلوه ها و حالتهای او هستند.

فرق جوهر و جلوه چیه؟ مثلا بر فرض این که اوگیانوس جوهر باشه، امواج اوگیانوس جلوه های اوگیانوس هستند.

هر موجی قابل تشخیصه و با موج دیگه تفاوت داره، اما همه گی حالتهای گناگونی از همون آب اوگیانوس هستند.

امواج اقیانوس از اقیانوس برمیخیزند و نمیشه از اقیانوس جداشون کرد.

یه مثال دیگه، بر فرض این که آتش جوهر باشه، شعله یا گرما جلوه ها و حالت های آتش هند که از آتش برمیخیزند و مستقل از آتش وجود ندارند.

در فرمول خدا مساویست با طبیعت، منظور اسمینوزا از طبیعت جلوه های طبیعت نیست.

منظورش جوهر طبیعته.

درزم حالا که مفهوم جوهر براتون روشن شد، میتونی تعریف اسمینوزا از خدا رو باز بهتر بفهمید.

پیشتر گفتم که از نظر اسپینوزا خدا یک جوهر کاملا نامتناهیه و هر چه در جهان هست از کوچکترین ذره تا بزرگترین کهکشانها همگی حالتها و جلوه های از همون جوهر نامتناهی هستند.

بس به طور خلاصه وقتی اسپینوزا میگه خدا مساویست با طبیعت منظورش از طبیعت جوهر طبیعته نه اشیای پراکنده طبیعت که همگی جلوه های جوهر طبیعت هستند.

جلوه هایی که از جوهر بر میخیزند اما جوهر رو بخش بخش و تقسیم بندی نمی کنند.

مثل امواجی که از اقیانوس بر می خیزند اما به یک پارچگی اقیانوس خلالی وارد نمی کنند.

مسئله دیگری که جلب توجه می کنه اینه که اگر خدا مساویست با طبیعت بنابراین خدا نمی تونسته قبل از طبیعت وجود داشته باشه چون اینها یکی هستند.

خب اسپینوزا به خوبی توضیح می ده که چرا خدا قبل از طبیعت وجود نداشته؟

طبق معمول از این گزاره آغاز می کنی که خدا جوهر کاملا نامتناهیه.

با توجه به این گزاره آیا منطقیه که بپذیریم زمانی خدا بوده و طبیعت نبوده یعنی طبیعت بعدن خلق شده؟ اگر این طور باشه پس خدا قبل از خلق طبیعت کاملا نامتناهی نبوده چون با خلق طبیعت چیزی به او اضافه شده.

قبل از خلق طبیعت کامل نبوده چون طبیعت رو نداشته و پس از خلق طبیعت کامل شده.

این فرضیه با ذات کاملا نامتناهی خدا در تناقضه.

از طرف دیگه، بر فرض این که خداوند قبل از طبیعت وجود داشته پس زمانی تصمیم به خلق طبیعت گرفته.

یعنی تصمیم گرفته اراده کرده و عمل کرده.

خب شما می دونید که هر تصمیم و هر ارادهی از نیاز یا خاسته یا میل و هوس یا از کمبود سرچشمه می گیره.

مگه می شه خدایی که کاملا نامتناهیه نیازی یا خاسته یا میل و هوس یا کمبودی داشته باشه؟ اینها با نامتناهی بودن خدا در تناقضند.

بنابراین خدا قبل از طبیعت وجود نداشته،

خدا و طبیعت همزمان وجود داشتند و این در دستگاه فلسفی اسپینوزا منطقیه چون خدا و طبیعت یک چیزند.

به بیان دیگه می شه گفت که در واقع هیچ وقت خلقتی صورت نگرفته.

تمام پدیده هایی که در طبیعت می بینیم جلوه ها و حالت هایی از یگان جوهر طبیعت هند و جوهر طبیعت همون خداست.

هنگامی که از خلقت صحبت می کنیم گوی خالق و مخلوق رو از هم جدا می کنیم و جدایی خالق و مخلوق رو نمی شه به خدا و طبیعت نسبت داد.

همونطور که آتش گرما رو خلق نکرده بلکه گرما جلوهی از آتشه،

همونطور که اوگیانوس امواج رو خلق نکرده بلکه امواج جلوه های از اوگیانوسند خدا هم پدیده های طبیعی رو خلق نکرده بلکه پدیده های طبیعی حالت ها و جلوه های از خدا هستند.

خدا چیزی نیست مگر همون جوهر طبیعت.

خدا و طبیعت یک حقیقت واحدند.

دوگانگی خدا و طبیعت تنها یک توهمه.

این قلب فلسفه اسپینوزاست که میگه دیوس سیوه ناتورا یعنی خدا یا به عبارت دیگر طبیعت.

اسپینوزا با آرامش و دقت یک جراح با استفاده از منطقه هندسی تصویری از خدا ترسیم می کنه که با خدای عدیان ابراهیمی هیچ نسبتی نداره.

او خدای عدیان ابراهیمی رو به چالش می کشه.

همون خدای متشخص و انسانواری که در آسمان ها نشسته گاهی خوشنود می شه، گاهی خشمگین می شه، تصمیم می گیره که چه کسی رو مجازات کنه، چه کسی رو ببخشه و به چه کسی پاداش بده.

خدایی که موجزه می کنه و سرنوشت انسانها رو مثل فرمان روای یک قبیله بزرگ رغم می زنه.

از منظر اسپینوزا چون این تصوری در باره خدا بیشتر شبیه یک تخیل کدکانه است.

اسپینوزام یه این خدا خدا نیست.

یک عبر انسان بزرگ نمایی شده است با احساسات و امیال و اغده های انسانی در مقیاس کیهانی.

اسپینوزا متقد این خدا ساخته و پرداخته ترسها و آرزو اندیشیهای انسانه.

درست همینجا بود که دستگاه های مذهبی دوران اسپینوزا فهمیدن که او نه یک متکلم، نه یک منتقد آرام، بلکه یک زلزله فکریه که داره بزرگترین ستون قدرت دینی رو از ریشه میزنه.

ستون اطاعت از ترس،

اگر مردم بفهمند که خدا نه یک فرمان روای فراتبیی بلکه خود طبیعت بیپایانه، اون وقت جهنم و بهش دیگه نمیتونند ابزار تحدید و تتمیع باشند.

احکام و ممنوعیتهای بیپایه دینی فرو میریزند.

سلطه یران دینی اقتدار آسمانیشون رو از دست میدن،

واسطگری و اقتدار روحانیون بیمعنا می شه و تمام سنعت ترسوندن آدم ها از خشم یک موجود نامرئی فرو می پاشه.

برای همین اسپینوزا رو تکفیر کردند، از جامعه بیرون انداختند، تحدیدش کردند، کتابهاش رو ممنوع کردند و حتی اجازه دفت شدند در گورستان یهودیان رو ازش گرفتند.

چرا؟ چون دیدند اگر حرفهای اسپینوزا درست فهمیده بشه، ستونهای سلطگری دینی فرو میریزه.

حقیقت اینه که اسپینوزا نه خدا رو انکار کرد و نه معنویت رو،

او فقط خدا رو از دست خرافات رها کرد و در کل جهان طبیعت نشونش داد.

خدای اسپینوزا نه صدر نشین آسمون هاست و نه یک فرمان روای قهرمان.

خدای اسپینوزا خود هستیه.

جوهر نامتناهی که درش زندگی می کنیم، نفس می کشیم، فکر می کنیم، روشت می کنیم و روزی می میریم.

خدایی که هیچیز از او جدا نیست و همه چیز از او برخاسته.

اسپینوزا متقده نباید از خدا ترسی و نباید او رو پرستید بلکه باید او رو در کرد و شناخت.

اسپینوزا خدا رو از فرا طبیعت پایین آورد و او رو در خود طبیعت به ما نشون داد.

خدایی که در برک ها، در نور، در نظم ریاضی طبیعت، در آگاهی و در نفس کشیدن ما جاریه.

چون این خدایی نه تحدیدگره و نه نیازمند عبادت.

خدای اسپینوزا مدیر متشخص کیهانی نیست بلکه جوهر هستیه.

و شاید زیباترین حرف اسپینوزا همین باشه که گفته

هنگامی که طبیعت را بفهمی خدا را فهمیده ای و هنگامی که با جهان طبیعت هماهنگ باشی با خدا هماهنگ شده ای و هنگامی که حقیقت را دوست بداری خدا را دوست خواهی داشت.

خدای اسپینوزا نه دوست انسانه نه دشمن انسانه و نه فرمان روای انسانه بلکه جوهر بی انتهای هستیه.

سکوت با شکوهی که همه چیز از او بر میخیزه

شاید به همین دلیله که دین فروشان پس از سه قرن هنوز اسپینوزا رو خطرناک می دونند چون اگر جهان رو همونطور که او می بینه ببینیم دیگه کسی نمی تونه ما رو از خدا بترسونه و برای تسلط بر ما از خدا استفاده ابزاری کنه.

خدای اسپینوزا هرگز صرفاً یک برهان خشک فلسفی نبوده و نیست

او تصفیری امیغن معنوی و شاعرانه از جهان به دست میده.

خدایی که نفقط در آسمان بلکه در همه هستی جاریه.

در هر برگ، هر موج، هر فکر، هر ذره نور.

خدایی که جدا از طبیعت نیست بلکه خود طبیعته.

جوهر نامتناهی که همه اشکال هستی جلوه های از او هستند.

فلسفه اسپینوزا معنویت بدون توهم و خداباوری بدون خراف است.

خب این ویدئو هم مثل ویدئو قبلی طولانی و سنگین شد.

امیدوارم خستتون نکرده باشم.

ممنون که تا این لحظه همراه من بودید.

موازه به خودتون باشید تا دیدار بعد خرد یار و نگهدارتون.