آیزایا برلین : آزادی مثبت - آزادی منفی‌

آیزایا برلین : آزادی مثبت - آزادی منفی‌28:28

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی آیزایا برلین : آزادی مثبت - آزادی منفی‌

آپلود کننده:

Sound of Philosophy آوای فلسفه

تاریخ انتشار:

۱۴۰۴/۷/۲۶

بازدیدها:

22.4K

رونویسی ویدیو

درود به شما دوستاران فلسفه یکی از انگیزه های شکلگیری لیبرالیسم مدرن مقابله با تحریف مفهوم آزادی بود که در قرن بیستوم به پیدایش حکومت های تمامیت خواه انجامید.

در این دوران بسیاری از نظام های ایدئولوژیک از جمعه کومونیسم و فاشیسم

خودشون رو آزادی بخش معرفی کردند، اما در عمل مردم رو از ابتدایی ترین آزادی ها محروم ساختند.

آیزایا برلین، فیلسوف سیاسی لیبرال، از نخستین متفکرانی بود که با دقت نشون داد چگونه ممکنه به نام آزادی آزادی رو نابود کرد.

او برای روشن کردن این سوه تفاهم بنیادی در مقاله کلاسیکش به نام دو مفهوم از آزادی،

آزادی رو به دو گونه متفاوت مجسم کرد.

آزادی منفی و آزادی مصبت.

اینجا لازم به یک نکته بسیار مهم اشاره کنم چون معمولا در نخستین مواجهه با این دو واجه سوء برداشتی پیش میاند.

بسیاری از مخاطبین به طور ناخدگاه تصور می کنند آزادی مصبت یعنی آزادی خوب و مطلوب و آزادی منفی یعنی آزادی بد و محدود

در حال که اصلا این طور نیست، این سوی برداشت هیچ ارتباطی با مقصود آیزای برلین نداره.

صفات مصبت و منفی در دستگاه فلسفه برلین عرضشی نیستند، بلکه فقط دو نگاه به مسئله آزادی رو از هم تفکیک می کنند.

آزادی منفی یعنی آزاد بودن به مدد وجود نداشتن موانع بیرونی.

آزادی مصبت یعنی آزاد بودن به مدد وجود داشتن امکانات و توانایی های لازم.

آزادی منفی بر عدم وجود موانع تحکید می کنه در حالی که آزادی مصبت بر وجود ابزار و توانایی های لازم تحکید داره.

یکی شبیه راهیه که سد نشده باشه و دیگری شبیه وسیلهیه که انسان رو در اون راه به مقصد برسونه.

بس آزادی مصبت و آزادی منفی هر دو برای انسان ضروری هند.

اما خواستگاه و کارکردشون متفاوته.

برلین این تفکیک رو نه سر بازی با زبان بلکه برای حل یکی از بنیادی ترین بغرانهای فلسفه سیاسی قرن بیستوم مطرح کرد.

به تعبیر جورج کراودر، نویسنده کتاب آیزای برلین آزادی و پلورالیسم، این نگرش دوگانه به آزادی در فلسفه برلین پاسخی بود به خیانت تاریخی که نسبت به مفهوم آزادی رخ داده بود.

برلین با تعریف این دوگانگی نشونداد چگونه قدرتهای ایدولوژیک به نام آزادی دست به سرکوب مردم زدند.

آزادی منفی ساده ترین و ابتدایی ترین معنای آزادیه.

یعنی آزاد بودن فرد از قیدوبندها و موانع بیرونی.

در آزادی منفی تا جایی که هیچ نیروی خارجی مانع خاست و عمل انسان نباشه، او آزاده.

به بیان ساده، هیچ کس حق نداره جلوی تصمیم گیری ها و اقداماتی که انسان برای زندگی خودش انجام می ده رو بگیره.

مگر این که

او با تصمیمات و اقداماتش آزادی دیگران رو تحدید کنه.

اجازه بدید مثال بزنم.

فرض کنید فردی بخواد در دانشگاه سبت نام کنه.

اما تبعیز نجادی یا تبعیز مذهبی سد دراه او باشند.

اگر دانشگاه اعلام کنه ما دانشویان سیاه پوست رو نمی پذیریم یا مثلا ما دانشویان آتئیست رو نمی پذیریم.

اینجا آزادی منفی سرکوب شده چون یک مانع بیرونی بر سر راه آزادی قرار گرفته.

تا زمانی که چون این تبعیزی از میان برداشته نشه، سرکوب آزادی منفی ادامه داره.

برلین آزادی منفی رو اساس همه ی آزادی های سیاسی می دونست،

اون می گفت انسان آزاد کسیه که بتونه بدون دخالت و اجبار دیگران برای زندگی خودش تصمیم بگیره.

با این حال آیزایا برلین مثل جان ستوارت میل آزادی منفی رو مطلق نمی دونست.

مثل جان ستوارت میل می گفت آزادی هر فرد تا جایی معتبر و موجهه که به آزادی و امنیت دیگران لطمه نزنه.

این همون مرز اقلانی آزادی در جامعه لیبراله که جان سوارتمیل یک قرن قبل از برلین ازش صحبت کرده بود.

البته توجه داشته باشید که میار مرزبندی آزادی لطمه و آسیب واقعی به دیگرانه.

مثلا در یک جامعه لیبرال کسی نمیتونه بگه من از دیدن دخترانه که در خیابان هجابشون رو رایت نمی کنند یا دامن کتاه می پوشند نارهد می شم.

پس اینها دارن به اعتباری به آزادی من تجاوز می کنند، پس باید جلوشون رو بگیریم.

ناراحتی یا دلخوری ادهی از افراد دلیل موجهی برای محدود کردن آزادی دیگران نیست.

هیچ دلیل موجهی وجود نداره برای اینکه یک جامعه مجبور باشه به میل و سلیغه ادهی از افراد زندگی کنه.

دیگه چه برسه به اینکه اون افراد مرتجه و متحجر هم باشند؟

اما اگر فردی بگه من میخوام در اوتوبان با سرعت 200 کلومتر ساعت رانندگی کنم و پولیس حق نداره جلوی من رو بگیره چون در این صورت آزادی منفی رو سرکوب کرده.

این استدلال پذیرفتنی نیست.

اینجا مسئله این نیست که فرد احساس ناراهتی در دیگران برمی انگیزه.

مسئله اینه که داره سلامتی و جان افراد دیگر رو به خطر میندازه.

از نظر برلین در چون این شرایط حکومت مجاز آزادی منفی رو محدود کنه.

چون هدفش حفظ آزادی و امنیت سایر انسان هاست.

اما اگر آزادی افراد از روی اعمال سلیغه یا تحمیل نوعی نظام اخلاقی محدود بشه، این سلب آزادی از نظر برلین مجاز نیست.

بس به طور خلاصه، آزادی منفی یعنی این که فرد در انتخابهایی که برای زندگیش انجام میده،

از مداخله دیگران مسون باشه، مگر این که رفتارش بخواد مستقیمن به دیگران آسیب برسونه.

برلین از آزادی های منفی سرسختانه دفاع می کنه و هر گونه مداخله ناموجه حکومت برای سلب آزادی منفی رو محکوم می کنه.

حالا این مداخله از جنس سیاسی یا شرعی یا اخلاقی یا هرش که میخواد باشه از دیدگاه برلین ناموجهه.

چون سلب آزادی های منفی مردم از جانب حکومت یعنی رفتن به سوی توتالیتاریسم.

دفاع قاطعانه از آزادی های منفی از برلین یک شهره شاخص در میان فیلسوفان لیبرال قرن بیستوم ساخت.

حالا بریم سراغ آزادی مصبت که جنبه دیگر مفهوم آزادیه.

اگر در آزادی منفی تحکید بر ازمیان برداشتن موانع برای رسیدن به مقصد باشه در آزادی مصبت تحکید بر فراهم کردن امکانات و توانایی های لازم برای رسیدن به مقصده.

فرض کنید در مثالی که قبلن زدم هیچ منع قانونی برای سبتنام در دانشگاه وجود نداشته باشه و همه در ظاهر آزاد باشن در دانشگاه سبتنام کنند.

اما شهریه سالانه دانشگاه پنجه هزار دولار باشه و بانک ها هم وامی در اختیار دانشگویان نگذارند.

در چونی شرایطی تنها فرزندان خانواده های سروتمند میتونند وارد دانشگاه بشند.

آیا میشه گفتن جامعه جوانی از قشر پاینده است آزاده که تحصیلات دانشگاهی داشته باشه؟ از نظر آزادی منفی بله چون هیچ منع قانونی نداره.

اما از نظر آزادی مصبت، نمیشه گفت آزاده چون مسلمن توان و امکانات مالی لازم رو برای سبتنامه در دانشگاه نداره.

آزادی مصبت یعنی فراهم بودن شرایطی که فرد بتونه خواستهای معقولش رو واقعا به مرحله عمل برسونه.

اموا و اقسام ناتوانی ها میتونن باعث از بینرفتن آزادی های مصبت بشند.

مفهوم ادالت اجتماعی و اصل برابری فرصت ها از همین مفهوم آزادی مصبت سرچشمه می گیرند.

در جوام مدرن، دولت ها غالباً می کوشند با سیاست های رفاه اجتماعی و ایجاد فرصت های برابر آزادی مصبت شهروندان رو افسایش بدن.

خدمات مثل آموزش رایگان یا بهداش و درمان عمومی،

یا کمک های مختلف به معلولین برای این که کار و زندگی همراه با کرامت انسانی داشته باشند، مسادقی از گسترش آزادی های مصبتند.

چون امکانات و توانایی های لازم برای آزادان زیستن رو در اختیار انسان ها قرار می دند.

خب پس تا اینجا دیدیم که آزادی منفی و آزادی مصبت دروی سکه یک حقیقت واحدند.

حقیقتی به نام آزادی.

یکی مبتنی بر ازمیان برداشتن موانه و دیگری مبتنی بر فراهم کردن توانایی و امکانات لازم.

و هر دو برای رسیدن به مقصد لازمند.

اما برلین میخواست از این تفکیک نتیجه بسیار مهمتری بگیره.

او میخواست نشون بده که فهم نادرست از این دو مفهوم چطور میتونه جامعه رو به سراشیبی لقزنده تمامیت خواهی بکشونه.

بیایید از آزادی منفی شروع کنیم.

آزادی منفی فقط در یک صورت میتونه محدود بشه.

وقتی استفاده نامحدود ازش به دیگران صدمه بزنه.

یعنی حکومت فقط زمانی مجازه مانعی بر سر راه آزادی فرد قرار بده که بتونه نشون بده اون مانع برای جلوگیری از آسیب واقعی به دیگران لازمه.

مثلا فرد آزاد نیست که اگر از دست دیگری عصبانی شد او رو بگیر و کتک بزنه.

در اینجا حکومت با تعین مجازات مانعی در برابر رفتار خشونتامیز قرار میده و میگه اگر چون این کاری بکنی جریمه و زندانی خواهی شد.

اینو مداخله سرکوب آزادی اون فرد نیست بلکه حفاظت از آزادی دیگرانه.

یا اگر کسی گفت دوست داره در بزرگ راه با سرعت 200 کلومت در ساعت رانندگی کنه

و استدلال کنه که اگر پولیس او رو متوقف کرد آزادیش رو سلب کرده، پاسخش روشنه.

آزادی در سرعت رانندگی اگر بی حد و حس باشه، نه تنها برای راننده خطرناکه، بلکه تحدیدی برای امنیت دیگران محصوب می شه.

بنابراین حکومت حق داره او رو متوقف کنه.

یا وقتی فردی در رستوران سربسته سیگار روشن می کنه و با دودش ریه دیگران رو آلوده می کنه،

قانون حق داره از چونین رفتاری ممانعت کنه.

اینها نمونه های از محدودیت های موجه برای آزادی منفی هستند.

اما اگر حکومت نتونه ثابت کنه محدودیتی که وعث کرده برای جلوگیری از آسیب به دیگران بوده اون وقت از مرز مشروعیت عبور کرده و قدم در مسیر توتالیتاریسم گذاشته.

هر کجا که قدرت سیاسی آزادی های منفی افراد رو بدون توجیح روشن محدود کرد آرمان آزادی از بین میره.

وقتی حکومتی میگه برای حفظ عرضش های اخلاقی جامعه پوشش آزاد برای خانوم ها ممنوعه و بسیاری از کتاب ها، فیلم ها و موسیقی ها رو سانسور میکنه و دگر اندیشی رو ممنوع اعلام میکنه

در واقع داره آزادی منفی شهروندان رو سرکوب می کنه بدون این که بتونه نشون بده که این رفتارها به کسی آسیب واقعی می زنند.

نتیجه چون این سیاستی چیزی نیست جز تمامیت خواهی سیاسی و تمامیت خواهی اخلاقی وقتی حکومتی به نام فضیلتگراهی به حریم فردی شهروندان تجاوز می کنه.

بی خود نبود که برلین می گفت

تمامیت خواهی همیشه در لباس فضیلتگرایی ظهور می کند.

پس در قلم رای آزادی منفی تکلیف نسبتاً روشنه.

اگر محدودیت و ممانعت از آزادی توجیح پذیر نباشه و به جلوگیری از آسیب واقعی منجر نشه، اون محدودیت مقدمه ی توتالیتاریسمه.

اما ماجرا در مورد آزادی مصبت بسیار پیچیده تر می شه چون آزادی مصبت برخلاف آزادی منفی از درون خودش وسوسه های تمامیت خواهی می آفرینه.

آزادی مصبت می تونه خودش به ابزاری برای سرکوب آزادی منفی تبدیل بشه.

در نگاه نخست آزادی مصبت چیز خوبی به نظر می رسه این که مردم بتونن توان و امکان تحقق آرزوهاشون رو داشته باشند.

اما برلین حشتار می داد که همین ایده اگر از مسیر اصلیش منحرف بشه می تونه به ابزار مشروعیت بخش استبداد و تمامیت خواهی بدل بشه.

کومونیسم غرن بیستوم مستاق بارز این پدیده خطرناکه.

شعار اولیه مارکس و پیروانش این بود.

هر کس به اندازه توانش کار کند و به اندازه نیازش دریافت کند.

نیت اولیهشون ظاهران خیرخواهانه بوده.

نخواستن فقر رو از بین ببرند و همه رو از بند ستم اقتصادی آزاد کنند.

اما همین شعار به نفی آزادی فردی انجامید.

دولت گفت برای تحقوق ادالت باید بازار آزاد رو از بین ببریم، قیمتها رو خودمون تعین کنیم، رسانه ها رو کنترول کنیم و حتی شیوه تفکر مردم رو هدایت کنیم.

در عمل دولت به نام برابری مالک همه چیز شد تا جایی که مردم رو از کوچکترین حق انتخاب محروم کرد.

تولید کننده مجبور بود جنسش رو به قیمتی بفروشه که دولت بهش دستور میده.

کارگر مجبور بود در کارخانهی کار کنه که حزب براش تنگ کرده باشه.

روشنفکر مجبور بود اون طور بیندیشه که ایدولوژی رسمی نظام ازش میخواست.

اینجا آزادی مصبت، یعنی نیت اولیه برای بخشیدن توان زندگی بهتر به مردم، به ابزاری برای نفی آزادی منفی تبدیل شد.

یعنی از بین بردن حق تصمیم گیری فرد برای زندگی خودش،

در نظام های فاشیستی هم همین الگو تکرار شد.

فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان مدعی بودند که مردم را از بی نظمی دمکراسی و سستی اخلاقی لیبرالیسم آزاد می کنند.

می گفتم ما تنها در وحدت ملت و در عظمت تاریخی آزاد می شیم.

اینجا دیگه افراد آزاد نبودند که خودشون باشند.

چرخدندهی بودند در دستگاه وحدت ملی دولت.

موسیلینی می گفت همه چیز درون دولت و هیچ چیز بیرون از دولت.

در نگاه برلین این گونه نظام ها چه کمونیسم چه فاشیسم

اصرار داشتند آزادی رو از مفهوم فردیش جدا کنند و اصرار داشتند آزادی رو به یک آرمان جمعی تبدیل کنند.

به گفته جورج کراودر این نخستین تلهی آزادی مصبته تبدیل آزادی از یک حق فردی به یک آرمان جمعی.

وقتی گفته می شه آزادی فقط در پیوند با وحدت ملی یا در پیوند با حزب معنا پیدا می کنه یا در ورژن جمهوری اسلامی آزادی در ایمان جمعی و در امت اسلام معنا پیدا می کنه دیگه جایی برای آزادی فردی باقی نمی مونه.

از این لحظه به بعد دولت خودش رو تجسسم خیر واقعی مردم می دونه و هر کس با دولت مخالف باشه دشمن آزادی معرفی می شه.

پس اولین تلهی آزادی مصبت تبدیل شدن آزادی از یک حق فردی به یک آرمان جمعی بود.

دومین تلهی آزادی مصبت از نظر برلین اون چیزیه که بهش می گفت اجبار به آزاد بودن.

یعنی وقتی قدرت سیاسی به فرد می گه اولا من برای تحریف می کنم آزادی یعنی چی؟

دومن تو باید آزاد باشی.

حتی اگر خودت نخوای به زور آزادت می کنم.

این جمله در ظاهر متناقض در عمل شعار همه حکومت های تمامیت خواه بوده.

در اتحاد شوروی حزب کومونیست به کارگران می گفت آزادی یعنی از بینرفتن نظام طبقاتی و شما باید از بند کارفرمایان آزاد بشید.

نتیجه این شد که هم کارگران و هم کارفرمایان در بند حزب افتادند و برده حزب شدند.

در آلمان نازی رژیم به آلمانی های مسیحی سفید پوست می گفت شما باید از بند آلودگی نجادی آزاد بشید.

این آزادی دروغین، این مفهوم جنونامیز میلیونها انسان رو به کام مرک فرستاد.

در جمهوری اسلامی ایران به مردم گفتند شما باید از اصارت دنیا و مادیات آزاد بشید.

ما باید شما را از بند بیدینی نجات بدیم و به زور هم که شده باید شما را با خودمون به بهشت ببریم.

و در عمل مردم را از ابتدایی ترین آزادی های زندگی محروم کردند.

از آزادی پوشش تا آزادی اندیشه.

از آزادی نقد تا آزادی انتخاب سبک زندگی.

همطور که گفتم تعریف این نظام ها به طور کلی از مفهوم آزادی توهمامیز و جنونامیزه.

اما حتی به فرض این که تعریف معقولی از آزادی ارائه بدن بازم فایده نداره.

چون نهایتن به قول برلین کسی که به زور آزاد شده در واقع آزاد نیست.

هیچ جامعی به اجبار به فضیلت نمی رسه.

همونطور که هیچ انسانی با ضرب شلاغ به ایمان نمی رسه.

متاسفانه این منطقه نامغول و ناموجه به سیاست خارجی هم سرایت کرده.

جمهوری اسلامی بیش از چهار ده هست که مدعیه میخواد ملت فلسطین رو آزاد کنه حتی اگر به قیمت فقر و فلاکت و نابودی امنیت مردم خودش تموم بشه.

حتی اگر ساکنان غزه بگن دست از سر ما بردارید.

بگذارید خودمون راه حلی برای زندگی خودمون پیدا کنیم.

پاسخ رسمی اینه که نه امکان نداره.

ما باید شما رو به زور آزاد کنیم.

حتی اگر سرزمینتون به ویرانه تبدیل بشه.

حتی اگر ده ها هزار نفر انسان بیگناه کشته بشند.

حتی اگر میلیون ها نفر ایرانی به فقر و فلاکت بیفتند.

حتی اگر خودتون هم نخواید مهم نیست، اشکال نداره.

ما باید شما رو به زور آزاد کنیم.

طوری این آزادسازی اجباری رو به عنوان نوعی خدمت، دستاورد و ایسار جلوه میدن، گوی هر ویرانی و هر قربانی برگ زرری نیست در کارنامه پاک سیاست خارجی نظام.

این همون الگوی خطرناک آزادی مصبت تحریف شده است،

آزادیی که قرار از بیرون تحمیل بشه.

آزادیی که با زور و خشونت سادر میشه.

برلین اگه زنده بود میگفت این آزادی نیست.

بلکه اجباریست به آزاد شدن که سرانجام همه رو به بند و بردگی میکشه.

در همه این موارد وچه مشترک روشنی وجود داره.

نظام سیاسی به نام آزادی مصبت آزادی منفی رو از بین میبره.

ابتدا میگه آزادی یک هدف جمعیه نه یک هدف فردی.

سپس مردم رو مجبور میکنه که آزاد باشند.

البته مطابق تحریفی که خود نظام مبتنی بر عرضش ها و میارهای خودش از آزادی ارائه میکنه.

نتیجه این گونه تحریف آزادی همیشه ایکسان بوده.

خفقان، فقر، ارعاب، سرکوب و حضب فردیت انسان ها.

برلین گفت تفاوت جامعه لیبرال و جامعه تمامیت خواه در همین جاست.

در جامعه آزاد دولت وظیفه داره مانع آسیب دیدن انسانها از یک دیگر بشه اما هرگز حق نداره به جای اونها تصمیم بگیره و خیر و مسلحت فرد فردشون رو تعین کنه.

در جامعه تمامیت خواه برعکس دولت خودش رو مفسر خیل جمعی می دونه و می گه مردم باید از خیل جمعی تبعیت کنند.

اما چون مردم به زعم حکومت نادان و ناآگاهند باید به زور به سمت این خیل جمعی هدایت بشند.

در نتیجه همونطور که جورج کراودر توضیح میده، تفکیک آزادی منفی و مصبت در فلسفه برلین فقط یک نظریه مفهومی نیست، بلکه نخشه یک حشدار جدیه.

حشداری برای همه جوامهی که درشون حکومت مدعیه که خیر و صلاح مردم رو بهتر از خودشون میدونه.

برلین با سراحت می نویسه آزادی یعنی این که هیچ کس به جای من تصمیم نگیرد که من چه کسی باید باشم.

این جمله شاید خلاصه ترین تعریف از آزادی در غرن بیستون باشه.

در نهایت برلین و مفسرانی مثل جورج کراودر به ما یاداوری می کنند که دفاع از آزادی دفاع از حق انتخاب انسانه

حتی اگر اون انتخاب با سلیغه قدرت یا با سلیغه اکثریت یا با دین رسمی جامعه همسون نباشه.

آزادی مصبت بدون آزادی منفی سرانجام به همون جایی می رسه که تاریخ بارها نشون داده.

جامعهی که درش همه باید آزاد باشند اما هیچ کس واقعا آزاد نیسته.

اون که از تمایز بین آزادی منفی و آزادی مصفت برمیاد، تنها یک بحث نظری در باره دواجه نیست، بلکه پاسخی به یکی از بنیادی ترین پرسش های سیاست مدرنه.

چگونه می شه آزادی رو پاس داشت بدون این که آرمان آزادی خود آزادی رو از بین ببره؟

بلین با تفکی که دو جنبه از آزادی نشون داد که منشای بسیاری از انحرافهای سیاسی و اخلاقی در سو استفاده از آزادی مصبته.

از اونجا که آزادی واجهی مقدس و دوست داشتنیه هر قدرتی میکوش خودش رو آزادی خواه جلوه بده.

اما همه ای آزادی ها از یه جنس نیستند.

آزادی منفی

اون مرز مقدسیه که اگر شکسته بشه دیگه هیچ آزادی پایداری وجود نخواهد داشت.

آزادی مصبت یعنی داشتن توانایی و امکانات واقعی عرضشه که باید در خدمت انسان باشه ندر خدمت ایدئولوژی.

در غرنبیستوم بسیاری از جنبش های انقلابی با شعار آزادی مصبت آغاز شدند،

اما چون آزادی منفی رو نادیده گرفتند به استبداد و تمامیت خواهی منتحی شدند.

اونها خواستن جامعه رو از فقر، جهل یا فساد اخلاقی نجات بدن اما به بهای نابودی حق انتخاب و فردیت انسان.

همطور که برلین حشتار می داد و می گفت

راه جهنم اغلب با نیت خیر هموار می شود و وقتی قدرت سیاسی به خودش حق می ده که تعین کنه خیر واقعی مردم چیه نخستینگام به سوی توتالیتاریسم برداشته شده در جهان امروز هم این خطر همچنان زنده است هر وقت گروهی یا حکومتی بخواد به نام نجات، هدایت یا پیشرفت مردم رو به پیروی از یک الگوی واحد مجبور کنه

همون منطق قدیمی تکرار می شه.

اجبار به آزاد بودن.

از دل چونین منطقی یا فاشیسم بیرون میاد یا کامونیسم یا بنیادگرای دینی یا شاید نوعی از تکنوکراسی خشک و مکانیکی که می خواد رفتار انسانها رو مثل ماشین مهندسی کنه.

در مقابل جامعه آزاد جامعهیه که درش تنها وظیفه دولت پاست داشته مرز بین آزادی هاست.

یعنی که نگذاره آزادی یک انسان آزادی دیگران رو نابود کنه.

اما در اون این چارچوب خودمختاری انسانها باید به رسمیت شناخته بشه.

هر کس حق داره راه خودش رو بره حتی اگر اون راه با سلیغه دیگران سازگار نباشه.

برلین می گفت اگر کسی به من بگوید که باید آزاد باشم از او می ترسم.

اما اگر کسی بگوید می خواهم تو را آزاد بگذارم به او اعتماد می کنم.

در جای دیگری می گه من برای زمانی دعا می کنم که در آن هیچ کس در پی آن نباشد که بهشت خود را به زور بر زمین پیاده کند.

شاید بشه همه ی فلسفه سیاسی برلین رو در همین جمعه خلاصه کرد.

برلین به ما آموخت که دفاع از آزادی بیش از هر چیز دفاع از حق متفاوت بودنه و هنگامی که این حق از بین بره جامعه شاید آرمانگرا باشه اما قطعا آزاد نیست.

ممنون که تا این لحظه همراه من بودید تا دیدار بعد خردیارو نگه دارتون.