آیزایا برلین : سرچشمه‌های توتالیتاریسم

آیزایا برلین : سرچشمه‌های توتالیتاریسم23:21

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی آیزایا برلین : سرچشمه‌های توتالیتاریسم

آپلود کننده:

Sound of Philosophy آوای فلسفه

تاریخ انتشار:

۱۴۰۴/۷/۱۹

بازدیدها:

23.9K

رونویسی ویدیو

درود به شما همراهان کانال آوای فلسفه.

آیزایا برلین، فیلسوف و نظری پرداز سیاسی، اندیشه نگار، استاد دانشگاه و جستار نویس برجسته بریتانیای غرنبیستان بود.

مشهور بود به دفاع سرسختانه از لیبرالیسم،

گفتگوهای درخشان و انتقاد محکم نسبت به هر گونه جزمندیشی، تعصب و پندروی فکری، مخصوصا در حوضه سیاست.

او با تره تمایز بین دو مفهوم از آزادی تأثیر امیغی بر نگرش سیاسی متفکرین بعد از خودش گذاشت.

آزادی به عنوان یک مفهوم کلیدی کانون دستگاه فلسفیش بود،

بقیده برلین جوهر انسان، اون چیزی که او را از سایر موجودات متمایز می کنه، توانایی انتخاب کردنه.

از این بابت مسئله آزادی برش بسیار مهم و عرضشمند بود.

چون در قیاب آزادی انتخاب از یک تصمیم آگاهانه به یک واکنش تحمیلی تقلیل پیدا می کنه.

یه بار دیگه بگم در قیاب آزادی انتخاب از یک تصمیم آگاهانه به یک واکنش تحمیلی تقلیل پیدا می کنه.

در همه عباد فلسفه برلین رد پای دردقی آزادی و دردقی دفاع از حق انتخاب افراد به وضوح دیده می شه.

زندگی شخصی برلین هم او رو نسبت به اهمیت آزادی و خطر نفی آزادی آگاه کرد.

او در شهر ریگا در یک خانواده یهودی به دنیا اومد و کودکیش با آشوب انقلاب روسیه گره خورد.

همراه خانوادش از بلشویسم فرار کرد و در سال 1921 به انگلستان پناخ برد.

بلشویسم هم که می دونید همون جنبش سیاسی مارکسیستی انقلابی بود که به رحبری لنین در سال 1917 در روسیه به قدرت رسید و پایگذار حکومت کمونیستی شعروی شد.

البته برلین از نزدیک تعم تلخ دو نظام تمامیت خواه رو چشید.

از یک سو شاهد سرکوب های بلشویکی در سالهای کدکی بود و از سوی دیگه اعضای خانوادش در جنگ جهانی دوم به دست نازی ها قتلام شدند.

این تجربه های هولناک تأثیر امیقی بر اندیشه سیاسیش گذاشت و او رو به یکی از سرسخترین دشمنان توتالیتاریسم تبدیل کرد.

بعد از جنگ جهانی دوم برلین به عنوان دیپلومات به شعروی سفر کرد و با چهرهای روشنفکری تحت تعقیب مثل آن آخماتوا و بوریس پاسترناک ملاقات کرد.

مشاهده سرنوشت تلخ این روشنفکران مستقل انزجار برلین از کومونیسم و نفرتش از هر نظام سرکوبگری رو دوچندان کرد.

او دریافته بود که آزادی و کرامت انسانی اولین قربانیان حکومتی خواهند بود که حقیقت واحد خودخاندشون رو حقیقت مطلق معرفی کننده.

برلین تحصیلات عالی خودش رو در آکسفورد انجام داد و به سرعت به ایکی از چهره های برجستهی محافل روشنفکری بریتانیا تبدیل شد.

هرچند در دههی 1930 با فیلسفان تحلیلی و فیلسفان زبان در آکسفورد همکاری می کرد، اما رفته رفته به سوی تاریخ اندیشه و فلسفه سیاسی کشیده شد.

او ترجیح می داد به جای پرداختن به استدلال های خشک سوری بیشتر وقتش رو به تحقیق در باره سیر تحول تاریخ اندیشه به پردازه و نشون بده که چگونه افکار فیلسوفان و متفکران گذشته بر جهان معاصر تأثیر گذاشتند.

نوشته های برلین امدتن به صورت مقاله های درخشان و امیق منتشر می شدند که تیف وسیعی از موضوعات رو دربر می گرفتند،

از عصر روشنگری گرفته تاریشه های رومانتیسم.

از تحلیل زندگی و اندیشه کارل مارکس گرفته تا نقد فاشیسم و نقد کومونیسم.

از تولرانس و رواداری گرفته تا تعملاتی در باره تولستوی.

اینطور میگن که سبک فکری برلین بیشتر شبیه روباه بود تا خارپشت.

این اشاره به یک تمثیل قدیمی داره که میگه روباه چیزهای بسیاری میداند اما خارپشت یک چیز بزرگ میداند.

یعنی روباه موجودی زیرکه که هزار جور حیلگری بلده و راه های مختلفی رو میشنسه که هر کدوم به درد شرایط خاصی میخورند اما خارپشت یک موجود ساده است که تنها یک روش برای دفاع از خودش کشف کرده

خودش رو گوله می کنه و به واسطه خارهاش محافظت می شه.

خب البته همین یک کار بسیار مؤثره.

در هر صورت برلین به جای این که مثل خارپشت دنبال یک حقیقت مطلق و واحد باشه متقد بود باید مثل روباه واقعیت پیچیده زندگی انسان رو در تنوع و در گناگونی جستجو کرده.

این نگاه چند جانبه بهش نمکان رو داد که با دید باز و بدون تعصب به آرای متفکران مختلف نگاه کنه و از هر کدوم چیزی بیاموزه.

اندیشه های متنوه و آثار پربار آیزایا برلین کماکان الهانبخش پجوشگران و علاقمندان به فلسفه سیاسی هستند.

در این میان جورج کراودر نظریه پرداز سیاسی معاصر تلاش کرده با نگارش کتابه

آیزایا برلین، آزادی، پلورالیسم و ریشه های مدرنیته در سال 2004 دریچه تازهی به سوی شناخت بهتر جهان برلین باز کنه.

کرادر در این کتاب هم معرفی جامع قابل فهمی از ایده های اصلی برلین ارائه می ده و هم تلاش می کنه یک خانش تازه از نظریه سیاسی برلین ارزه کنه.

به بیان دیگه هدفش این بوده که اندیشه های برلین رو برای مخاطب امروز بازگو کنه و همزمان نشون بده چرا این ایده ها همچنان در برابر مسائل مدرن حرفی برای گفتن دارند.

از منظر کرادر با وجود گستردگی حوضه های پجوهشی برلین همشون حول یک دقدقه مهوری به هم پیوستند،

برلین همباره در صدد ردیابی ریشه های پدیده ترسناک توتالیتاریسم در صده بیستون بود.

اون متقد بود که ایدئولوژی های تمامیت خواه قرن بیستون ام از فاشیسم و کمونیسم تصادفی و ناگهانی به وجود نیمدن بلکه محصول تحولاتی در آلم اندیشه بودند که تی دو سه قرن شکل گرفته بودند.

پراودر توضیح می ده که از نگاه برلین سه سرچشمه فکری عمده در پیدایش ایدئولوژی های سرکوبگره صده بیستوم نخش داشتند.

او این سه جریان رو مطالعه کرد و نشون داد که چطور هر کدومشون به نهوی زمینساز توتالیتاریسم شدند.

در ادامه می خواهم این سه جریان رو براتون شرح بدم.

جریان اول مربوط می شه به تحریف مفهوم آزادی.

نخستین سرچشمه توتالیتاریسم به گفته برلین سوه تعبیر از معنای آزادی بود.

ببینید اگر به ایک فرد عادی بگن آزادی یعنی چی؟ میگه آزادی یعنی رحایی از ممانعت و اجبار دیگران.

یعنی هر کس حق داشته باشه خودش برای خودش تصمیم بگیره.

البته تا وقت که به آزادی دیگران آسیبی نرسونه.

اما فیلسفانی مثل روسو، فیشته، هگل و مارکس اومدم مفهوم آزادی رو در سطح جمعی تعریف کردند تا جایی که از بعد فردی مفهوم آزادی قافل شدند و گفتند آزادی یک آرمان جمعیه.

از واجه آزادی یک مفهوم پیچیده فلسفی ساختند.

وقتی فلسفه این اندیشمندان رو می خونیم به نظر می رسه که می خواهد نشون بدن آزادی در استقلال فردی محقق نمی شه بلکه در پیروی از یک آرمان جمعی محقق می شه.

برخلاف فیلسفان لیبرال مثل جان لاک، آیزایا برلین یا جان ستوارت میل که بر آزادی فردی و حق انتخاب شخصی تحکید داشتند، روسو، فیشته، هیگل و مارکس آزادی رو بیشتر در وحدت و همسویی با یک آرمان جمعی می دیدند،

البته هیچ کدوم نمی گفتن آزادی بده.

همه می گفتن آزادی خوبه.

اما اجازه بدید ما بهتون توضیح بدیم که شما چگونه می تونید آزاد باشید.

می گفتن شما در خدمت ایک آرمان جمعی می تونید حقیقتن آزاد باشید.

اون آرمان جمعی برای روسو...

اراده عمومی بود، برای فیشته ملت بود، برای هگل روح تاریخ بود و برای مارکس طبقه کارگر و جنبش رحای بخش تاریخی.

این دست از متفکران می گفتند آزادی زمانی محقق می شه که هر انسانی خودش رو در یه کله برتر از خودش حل کنه.

یعنی تا شما نفهمی که این کل برتر که ما ازش صحبت میکنیم چیه و تا در سایه چطر این کل برتر قرار نگیری اصلا نمیتونی آزاد باشی.

وقتی فلسفه جانجک روسو رو میخونیم به نظر میاد چون این ادعایی داره که برای این که آزادی محقق بشه مردم باید از اراده عمومی پیروی کنند.

یعنی اگر کسی با اراده عمومی مخالف باشه در واقع به زعم روسو

خودش مانعی بر سر راه آزادیه.

البته برای مدعاش استدلال میاره و به نظر استدلالهاش قانه کننده میان.

اما در عمل پیامده چون این روی کردی رو در انقلاب فرانسه دیدیم.

روبسپیر و یارانش گفتند آزادی یک آرمان جمعیه که جوز با طبعیت از اراده عمومی در جامعه محقق نمیشه.

گفتند برای رسیدن به آرمان مقدس آزادی هر چیزی توجیح پذیره.

اینها رو گفتند و هزاران نفر رو به گیوتین سپردند.

برخی با تنه می گفتند اگر خودتون با زبون خوش نمی خواهید آزاد بشید به زور آزادتون می کنیم و اگر به زور آزاد نشدید مجبوریم حض بتون کنیم.

البته باز تحکید می کنم.

فیلسوفانی که ازشون نام بردم مخالف آزادی نبودند.

برعکس هر یک به نوعی مدافع آزادی بودند اما نه به معنای فردی و لیبرال کلمه.

اونها آزادی رو نه در استقلال فردی بلکه در پیوند با یک آرمان جمعی می دیدند.

معتقد بودند انسان زمانی آزاده که با اون کل برتر همه هنگ باشه.

حالا اون کل برتر میتونه اراده عمومی باشه یا ملت یا تاریخ یا طبقه.

اما در مقابل اینها برلین متقد بود که این تعریف از آزادی که درش همراهی با یک آرمان جمعی به نوعی اجبار بدل بشه به جای پاستاشت آزادی خودش باعث نقض آزادی میشه.

این برداشت از آزادی در ایدولوژی هایی مثل کومونیسم مارکس یا فلسفه دولت هیگل وجود داشت.

از فلسفه دولت هیگل چونین برمیاد که آزادی در گروه فهم و پذیرش ضرورت تاریخیه.

در مقابل در مارکسیسم، آزادی در سایه طبعیت از طبقی پرولتاریا محقق میشه،

در نهایت نتیجه این نظام های فکری این بود که هر بار آزادی فردی زیر چرخدنده های یک آرمان کلی له شد.

بنابراین تحریف مفهوم آزادی در فلسفه این اندیشمندان از منظر آیزای برلین اولین آمل زمینساز ظهور نظام های توتالیتر بود.

دومین سرچشم توتالیتاریسم از منظر برلین عقل زدگی افراتی جنبش روشنگری و در مقابل واکنش احساسگرایی افراتی جنبش رومانتیسم بود.

از منظر برلین عقلگرایی خوش و افراتیی که احساسات و عواطف و حیجانات انسان رو نادیده می گیره از یک طرف،

در مقابل احساسگرایی افراتی که عقل رو کنار میگذاره، هر دوی اینها میتونن ریشه های شکلگیری توتالیتاریسم باشند.

در دوران روشنگری یعنی قرن هجده هم، روشنفکران به عقل و علم ایمان داشتند.

اونقدر که فکر میکردن میشه همه مسائل زیست انسانی رو با توسل به عقل توضیح داد و حل و فصل کرد.

برلین میگه این نگاه میکانیکی به انسان باعث شد تصور ما از انسان به چیزی مثل چرختنده یک ماشین تبدیل بشه.

موجودی که احساسات و عواطفاهای جاناتش نادیده گرفته شده.

برای درک خطر عقل گرای افراتی کافیه نگاهی به دستگاه فکری و اداری رژیم نازیهای آلمان بندازیم.

بسیاری از مدیران و برنامه ریزان نظام هیتلر هم خیلی باسواد بودن، هم خیلی باهوش بودن.

اتفاقا در زمین مهندسی، مدیریت و کارای سنتی بسیار دقیق و عقل مهور عمل می کردند.

اما مشکل این بود که عقل این افراد از آتفه جدا شده بود.

کارکرد عقلشون صرفاً ابزاری بود بی اعتناب همدلی و دلسوزی آری از وجدان انسانی.

پرژه اردوگاه های مرگ و قتل آم یهودیان، معلولان، همجنسگرایان یا دگرندیشان با محاسبه، با نظم و با برنامه ریزی دقیق صورت می گرفت.

گوی اونهایی که پشت میزهاشون نشسته بودن مثل ماشینهای حوشمند تصمیم می گرفتند بدون این که لحظه ای با رنج قربانیان احساس همدلی کنند.

اینجاست که می فهمیم عقل اگر از اخلاق و انسان دوستی جدا بشه می تونه به یکی از بیرحمترین نیروهای تاریخ تبدیل بشه.

اما قرن بعد همه چیز برکت شد.

و این بار جنبش رومانتیسم شورش کرد.

به عنوان یک آنتیتز دیالکتیک در مقابل عقلگرایی افراتی جنبش روشنگری.

رومانتیک ها می گفتند انسان موجودیه که سرشار از احساسات و عواطف و حیجاناته و سرشار از تخیلاته.

انسان چیزی نیست که بشه مثل یک معادل ریاضی حلش کرد.

خب این ادای واقع گرایانهی بود، اما مشکل از جایی شروع شد که رومانتیک ها به افرات افتادند، به احساس گرایی افراتی روی آوردند و به مبارزه با عقل گرایی برخواستند.

دیگه فقط نمی گفتن عقل کافی نیست، بلکه می گفتن عقل دوشمن روحه،

درست همونطور که عقلگرایی خشک و میکانیکی که آری از احساسات و عواطف باشه میتونه به مطور ماشین بیرحم فاشیسم تبدیل بشه؟ احساسگرایی افراتی هم وقتی از عقل نقاد جدا بشه میتونه به خاک حاصلخیزی برای شکلگیری ایدئولوژی های توتالیتر تبدیل بشه؟

نمونش هم در کومونیسم انقلابی قرن بیستون پیداست.

در مقام نظر، مارکسیسم خودش رو علم تاریخ می نامید.

اما در عمل، انقلابهای کومونیستی بر موجی از احساسات تودهی افراتی سوار شدند.

از جمعه نفرت طبقاتی یا رویای رومانتیک نجات نهای بشر،

تصویر مظلومیت کارگران، خشم علیه سروتمندان و وعده دنیا بدون ستم و بدون نابرابری چنان قدرت احساسی شدیدی رو در دل توده ها برمی انگیخت که فردیت و عقل انتقادی درش ناپدید می شد.

در این فضای احساسی، هر کسی با انقلاب نبود، دشمن خلق تلقی می شد،

آرمان نجات نهای بشر به یک میار مطلق تبدیل شد و به اسم ادالت میلیونها نفر کشته شدند.

به تعبیر کومونیست ها قربانی مسلحت تاریخی شدند.

برلین به درستی حشدار می داد که احساسات افراتی وقتی به ابزاری برای حضب دگراندیشان یا توجیه خشونت تبدیل بشه این احساسات نشانه انسانیت نیست بلکه ابزار تخریب انسانه.

این همون خطریه که در شور انقلابی بلشویکی در سرکوبهای دوران استالین و در توجیه اعدامهایی که به نام خلق صورت می گرفت کاملا مشهود بود.

سومین سرچشمه ی توتالیتاریسم از نظر آیزای برلین چیزیه که خودشون رو منیسم ارزشی یا یگان باوری اخلاقی نامگذاری کرده.

مونیسم یعنی باور به این که فقط یک پاسخ درست برای هر پرسش اخلاقی و عرضشی وجود داره و باقی پاسخ ها قطعا هم نادرستند و هم خطرناکند.

اون چه از این نگرش برمیاد اینه که اگر انسان ها به درستی بیندیشند و عقلشون رو به کار بگیرند، همگی باید به یک نتیجه اخلاقی مشترک برسند.

اگر کسی به نتیجه متفاوتی برسه، یا جاهله، یا فاسده، یا دشمن حقیقته.

در هر صورت یا باید اصلاح بشه، یا خاموش بشه، یا کلن از بین بره.

برلین حشدار می داد که این نوع نگرش، حتی اگر از نیت خیرخواهانه آغاز شده باشه، در نهایت به تأثب، سرکوب و حضب دگرندیشان منتحی می شه.

چون جایی برای اختلاف نظر، گفت و گو، چندگانگی دیدگاه ها یا رواداری باقی نمیذاره.

نگرشی که شعارش این باشه که حقیقت نزد ماست و هر کس که با ما نیست علیه ماست و علیه حقیقت هست.

این نگرش خطرناکیه که زمین ساز تمامیت خواهی میشه.

در تاریخ معاصر این توهم وحدت حقیقت در لباسهای مختلفی ظاهر شده

گاهی در لباس ایدئولوژی دینی مثل حکومت جمهوری اسلامی ایران و گاهی در جامعه ایدئولوژی غیر دینی مثل فاشیسم یا کومونیسم.

اما در همه ای اونها یک چیز مشترک بوده، انکار تکسر ارزش ها و برچسب زنی به مخالفان به عنوان منحرف، خائن یا بیارزش،

بنابراین از منظر برلین جریان فکری منیسم ارزشی یا منیسم اخلاقی سه ومین سرچشمه توتالیتاریسم بود.

برلین در فلسفه سیاسیش نشون میده که چگونه این سه جریان فکری که در بارشون صحبت کردم مثل سه رودخونه به هم پیوستند و دریای تاریک توتالیتاریسم قرن بیستوم رو تغذیه کردند.

خب دوستان تا اینجا با سه سرچشمه مهم توتالیتاریسم از نگاه آیزای برلین آشنا شدیم.

تحریف مفهوم آزادی، افراد در عقل گرایی یا افراد در احساس گرایی،

و در نهایت توهم خطرناک وحدت حقیقت یا همون منیسم عرضشی.

این سجریان فکری به زعم برلین دست به دست هم دادن تا زمینساز شکلگیری و مشروعیت بخشی به ایدئولوژی های سرکوبگری بشن که در قرن بیستوم جان میلیون ها انسان رو گرفتند.

اما این تمام ماجرا نیست.

برلین صرفاً به شناسایی و نقد این سجریان فکری اکتفا نکرد.

چیزی که او رو به یک چهره مندگار و تأثیرگزار بدل کرده راه حلهاییه که برای گوریز از دام توتالیتاریسم ارائه داده.

دو مفهوم بنیادینی که برلین برای تبیین فلسفهش مطرح کرد یعنی آزادی مصبت و آزادی منفی هنوز هم از کلیدیترین مفاهم در فلسفه سیاسی معاصر به حساب میان.

همینطور مسئله بسیار مهمی به نام تعارض ارزش ها که به عقیده برلین بدون درکش نمیتونیم پیشیدگی های زندگی انسانی در عباد اخلاق و سیاست رو بفهمیم.

راستش دوست داشتم همین امروز به این مباحث هم بپردازم و در باره آزادی مصبت و منفی در باره تعارض ارزش ها و همچنین راهکارهای فلسفی برلین برای حفظ کرامت و آزادی انسان با تون صحبت کنم.

اما فکر میکنم اگر بخوام الان همه اینها رو بگم ویدئو امروز بیش از حد طولانی میشه.

پس اجازه بدید این مفاهم رو نگه داریم برای یک فرصت دیگه چون مهمه که با ایده های ایجابی آیزای برلین هم آشنا بشیم.

یعنی همون چیزهایی که نفقط در برابر توتالیتاریس مقاومت میکنند بلکه پایه های یک جامعه آزاد، متکسر و انسانی رو هم شکل میدن.

ممنون که تا این لحظه همراه من بودید تا دیدار بعد خردیار و نگهتارتون.