🌙سخت خوابت میبره؟ فقط گوش بده و راحت بخواب✨داستان پسر پادشاه و دختر چلگزه مو🌙

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی 🌙سخت خوابت میبره؟ فقط گوش بده و راحت بخواب✨داستان پسر پادشاه و دختر چلگزه مو🌙
آپلود کننده:
خواب های نقره ایتاریخ انتشار:
۱۴۰۴/۹/۴بازدیدها:
3.4Kتوضیحات:
پسر پادشاه، پسری که از کودکی به دنبال دختر زیبای چلگزهمو میگشت، در سفرهای پرماجرا و با کمک پیرزن و پیرمرد، بهدست آوردن او میپردازد. او با تغییر ظاهر، لباس زنانه میپوشد و در قصر دختر ظاهر میشود، اما او را بهدست آوردن بهصورت واقعی برایش دشوار است. در نهایت با کمک حوادث عجیب، مثل معجزهی شاخ و دریا، او موفق میشود بهدست آوردن دختر و برقراری رابطهاش برسد. داستان حاوی صداهای هیجانانگیز، ماجراهای عجیب و لحظههای عاشقانه است.
رونویسی ویدیو
سلام شبتون به خیر و امیدوارم که شب خوبی رو شروع کرده باشید
امشب براتون یک داستان کوهن ایرانی دارم که قراره توی این داستان پسر پادشاک آشق دختر چلگزه مو شده خودش رو تبدیل به دختر رو کنیز بکنه تا بتونه اشقش رو به اون نشون بده.
حتما
تا آخر ویدیو همراه من باشید اما قول بهتون میدم تا آخر داستان نرسیده چشم هاتون سنگین شده باشه و خواب عمیقی رو تجربه کنید.
بریم سراغ داستان یکی بود یکی نبود
پادشاهی بود که بچه دار نمی شد.
روزی به درویشی گفت چه کار کنم خدا پسری به من بدهد که روز پیری اصای دستم بشود.
درویش گفت
هفت شبان روز صفر بینداز و فقیر بیچارهای ولایت را صدا کن، نان و نمکت را بخورند و از سر صفر دعا کنند خدا به تو پسری بدهد.
پادشا همین کار را کرد و خدا به او پسری دهد.
این پسر بزرگ شد تا رسید به سن بیست و شنید در ولایت دوردستی دختر پادشایی هست که توی خوشگیری لنگ ندارد و بلندی موهایش هم چهل گز است.
ندیده و نشنیده خاطرخواه دختر شد و گفت هر جور شده من باید این دختر را به چنگ بیا برم و به وسالش برسم.
هرچه پدر و مادر و کس و کارش خواستن که او را از خر شیطان پایین بیارند و این خیال را از سر او بیرون کنند به خرجش نرفت که نرفت.
از باب سفر را آماده کرد و با پیسر وزیر که هم سن و هم دردش بود پا از دروازه شهر بیرون گذاشتند و راه افتادند و رفتند و رفتند تا خودشان را پرسان پرسان رساندند به شهر دختر
توی کاروان سرایی منزل کردند و هم ماندند توی کارشان حیران و سرگردان که حالا چه کار کنند؟ یک روز توی بازار از در دکانی رد می شدن.
دیدن پیره مردی یک دیگ آب می گذارد روی آتش.
سبر می کند تا جوش بیاید و همین که جوش آمد آب را می ریزد.
دوباره دیگ را پر می کند و می گذارد روی آتش.
خیلی تحجب کردن.
پسر پادشاه گفت باید توی کار او یک سری باشد.
خوب است برویم جلو و تهو توی قضیه را در بیا بریم.
با همدیگر رفتن جلو و به پیره مرد سلام کردند و گفتند ما قریب و تازه واردیم.
جایی نشانمان بده که بتوانیم در آن استراحت کنیم و منزل کنیم.
پیره مرد گفت من که منزلی چیزی ندارم.
اما اگر بخواهید می توانم یکی دو شبیه همینجا توی دکانم به شما جا بدهم.
فقط شرطش این است که کاری به کار من نداشته باشید و سعی نکنید مزاهم و موی دماغ من بشوید.
آنها گفتند نه چه کار داریم به کار تو؟ شب که شد برای خودشان جا درست کردن.
خودشان را زدن به خواب اما حواسشان را جم نگه داشتن.
یک خورده که گذشت دیدند پیر مرد عقب دکان دریچه ای را باگد.
باقی با صفای پشتش پیدا شد.
این بهشت و از دریچه رفت داخل.
این دوتا هم یواشکی دنبالش رفتند و دیدند.
پیره مرد آن پشت عجب دم و دستگاهی دارد که عقل آدم حیران می ماند.
قلام و نوکر است که دست به سینه و گوش به فرمان جلویش صف کشید.
پیره مرد دستور داد تازیانه آوردند و راه افتاد و رفت ته باق.
قلام سیاهی را گرفت به باد تازیانه و تا می خود او را زد.
بعد رفت روی اتاقی در را به روی خودش بست.
پسر پادشاه و پسر وزیر توی کار آن پیره مرد حیران ماندن.
از یک طرف گونج کاوی آذارشان می داد و از یک طرف جرعت نمی کردن چیزی بپرسند.
تا این که آقابت پسر پادشاه گفت هر چه بادابا
دل به دریا می زنیم و راز کارهایش را از خودش می پرسیم صبح که مطلبشان را با پیره مرد در میان گذاشتن پیره مرد با آنها گفت اگرچه با من شرط و بیعت کرده بودید کاری به کارم نداشته باشید رازم را برای شما می گویم
چون که اولن می دانم شما برای چه به این ولایت آمده اید.
دومن این که کار خودم هم از این کارها گذشته.
پس بدانید آگاه باشید که من مثل شما آشغ دلخسته چلگزمو بودم و جز همین قلام نمک به حرام هیچ کس از سر و سوی کار من خبر نداد.
من سر سبر تمام اسباب بردن دختر را جور کرده بودم که این نابکار رفت و زیر و بم نقشه های مرا به پدر دختر خبر داد و همه رشته هایم را پم بکن.
این است که از آن به بعد روزها خودم را توی این دکان سرگرم می کنم و شبها بعد از اون که حسابی دقیق دلم را سر آن قلام خالی کردم می رویم جلوی عکس دختر می نشینم و تا صبح گریه می کنم
بدانید که من پسر پادشاه فلان شهرم و پیر هم نیستم.
هنوز به سی سالگی نرسیدم.
بلکه از قصه چهل گزمون به این صورت افتادم.
باری از من دیگر گذشته.
اما تو اگر می خواهی به دختر دست پیدا کنی راهش این است که بروی به فلان محله خانه فلان پیرزد.
در باق سبز نشانش بدهی به تمهش بیاندازی بلکه بتواند راهی پیش باید بگذارد.
پسر پادشاه گفت تا عمر دارم حلقه قلامیت را به گردنم می اندازم.
با پسر وزیر رفتند خانه پیرزن را پیدا کردند و در زدند.
پیرزن وقتی آمد در را به رویشان واکرد گفتند ننه جان ما قریب این ولایتیم.
اگر به توانی پیش خودت جایی به ما بدهی از مال دنیا بینیازد می کنیم.
پیرزن نگاهی به آنها کرد و لبخند زد.
پسر پادشاه هم فوری دست کرد و یک مشت اشرفی در آورد و گذاشت کف دستشو و گفت این هم شیرینی شما تا بعد حسابی از خجالتت بیرون بیاییم.
پیر زن که چشمش به آن همه پول افتاد آنها را برد توی خانه جاد.
چند وقتی که گذشت یک روز که پیرزن چاد و چاخچور کرده بود برود بیرون پیسر پادشو ازش پرسید ننه جان کجا می روی؟ پیرزن پاسختاد می رویم پیش دخترم که کنیز چهلگزمو است پرسید چهلگزمو دیگر کیست؟
پیرزن گفت دختر پادشاه ولایت ماست و بنا کرد با هفت زبان تعریف او را کردن که تا خدا قلم گذاشته همچین لعبتی خلق نکرده است.
پسر پادشاه گفت ای پیرزن
اگر بتوانی یک جوری مرا ببری توی آن قصر که همین یکی نظرین دختر را ببینم تو را از تلا بینیازت می کنم.
پیرزن گفت برایت از بابش را جور می کنم چون دخترم همه کاره چلگزمو هست.
امروز به اون می گویم دفعه دیگر تو را هم با خود می برم.
و پسر پادشاه که این را شنید باز یک مشت دیگر پول و تلا توی دامن پیرزن ریخت.
دفعه بعد که پیرزن خواست پهلوی دخترش برود به پسر پادشاه گفت
این لباس زنانه را بپوش و بشو خوهرزاده ی من.
پسر پادشا خودش را کاملا به شکل دخترها در آورد و راه افتاد.
وقتی رسیدن به قصد و رفتن توی اندرون تا چشم پیرزن به دخترش افتاد گفت بیا ننجون این هم دختر خالت که همش برای دیدن تو بیتابی میکرد.
دختر آمد جلو دست انداخت گردن پسر پادشاه سه چهار تا ماش عابدار از صورت و چشم و گلوب و گردن او ورداشت و گفت خوب کردی آوردی اشننه فقط تو رو خدا بگذار دو سه روزی پیش من بماند
که دل من هم برایش قد یک فندق شده بود بعد دختر رفت پیش چلگزمو گفت خاتون جان دختر خاله من دو سه روز هست که اینجا هست و فردا می خواهد برم
اگر دلتان بخواهد بد نیست او را بیا برم و یک نظر او را ببینید.
چون از خوشکلی تو جنس آدمی زاد لنگ ندارد.
دختر گفت خیلی خوب بگو بیاید.
پسر پادشاه که چشمش به جمال چلگزمو افتاد نزیک بود از حال و حوش برود.
اما هر چوری بود خودش را نگه داشت و آمد پیش او و دست چلگزمو را بزید.
چلگز مو هم خیلی از خوشش آمد و به دلش گذشت که ای کاش این پیسر بود.
به دختر گفت نه گذار فردا دختر خالت بلود.
دلم می خواهد دو سه روزی پیش ما بماند.
کور هم از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینم.
دیگر نان پسر پادشا توی روغم بود.
آنجا ماند و یواش یواش شد محرم چلگزم.
طوری که همه کنیز ها و خدمتکار ها را عقب زد و اسباب حسودی همه شان شد.
تا یک روز چلگزم در آمد و به او گفت
اسباب همم را حاضر کن به رویم همم.
پسر پادشاه گفت من همم رفتم.
دختر گفت باشد رفته باشی با من هم باید بیایی و به زور بردش.
اما پسر پادشاه جرعت نمی کرد لخ شود.
هرچه چلگزمو اصرار کرد گوش نداد.
تا این که آمد و خودش به دست خودش لختش کند که پیسر پادشاه ناچار گفت خاتون من نمیتوانم جلوی شما لخت بشوم.
چون راستش من مردم نزند.
چلگزمو که این را شنید دست و پایش را گم کرد و آمد صدایش را بلند کند که پسر پادشا دم دهانش را گرفت و شروع کرد.
شرح حال خودش را تعریف کردن که آرید.
من پسر پادشاه فلان شهرم و تیر عشق تو را خوردم و چه سختی ها کشیدم تا توانستم خودم را به تو برسانم و به این صورت در آمدم که بتوانم به وسال تو برسنم
چلگزمو هم که ندانست گرفتار محبت او شده بود از ته دل خوشحار شد و از آن به بعد شبها تا صبح بیدار می ماندند و از وسال هم کامیاب می شدند.
از آن طرف کنیس ها که از اتاق دختر صدای مرد شنیده بودند خبر به پادشاه بردن.
چه نشسته ای که شبها یک مردی میاید و تا صبح با دخترت خلوت می کند.
پادشاه به زنش گفت.
او هم آمد اتاقا و سراخ سنبه های قصر دختر را گشت.
جز پیسر پادشا که به صورت دختر در آمده بود چیزی پیدا نکرد.
مادر دختر به او گفت این کنیز کیست؟ گفتن خوهرزاده ی پیر زن است.
گفت دیگر لازم نیست پا توی قصب بگذارد شاه بابا از قریبه ها خوشش نمی آید آری پسر پادشاه با دل تنگ و اوقات تلخ از قصب آمد بیرون و رفت به خانه پیر زن و تفصیل را گفت حال از آنور بشنوید
که روزی چلگزمون با کنیزهایش رفته بود لب دریا و ست تا قلام سوار دورا دور دوره شان کرده بودند.
همینجور که چلگزه مو تو فکر بود و داشت سرش رو شانه می کرد شان از دستش ول شد و افتاد و آب آن را گرفت و با یک تار مو برد وسط دریا و باد آن را برد و برد و رساند به ساحل قریبی دا آنبر دریا
از غذا پادشاه آن سرزمین آنجا یک باغ درندشت هفت میوه داشت که بعضی درخت هایش تازگی خوشک شده بودن.
باد هم شانه را آورد آورد تا رساند توی باغ و به همون درخت های خوشکیده.
شانه به ریشه یکی از درخت ها گیر کرد و درخت سبس شد و میوه زیادی آورد.
خبری که به پادشاه رسید خیلی تحجب کرد و سوار شد و آمد به تماشای درخت.
از وزیرش پرسید درخت خوشک چطور ممکن است دو بار سبز بشود و این همه بار بدهد؟ وزیر گفت چه عرض کنم؟ باید زمین را کند و دید ریشه اش در چه حال هست؟
زمین را کندند و کندند و دیدن جلال خاله شانهی به رشه درخت چسبیده وقتی آن را برداشتند به پادشان نشان بدهند درخت مثل چیزی که قهرش آمده باشد شروع کرد پجمورد شدن و روبه خوشگی رفتن وزیر گفت علت سبز شدن درخت وجود همین شانه
پادشه آمد کنار دریا دست روی صفا بدهد.
دید تار موی پیچید دور دستش.
مو را از آب کشید.
دید همین جور می آید.
وقتی در آمد و اندازه زدن دیدن چهل گزه است.
پادشا پرسید این مو مال کی ممکن است باشد؟ وزیر گفت قبله آلم به سلامت باشد.
این مو مال صاحب آنشانه است که دختر پادشاه آن طرف دریاست و اینجور که میگویند در خوشگلی توی همه آلم نزیر ندارد و یک اردو خاطر خواه دارد.
اما پدرشو رو به کسی نمی دهد.
می گوید دامد باید چهل شطور بار جواهر داشته باشه.
پادشاه که این را شنید چهل بار شطور جواهر و چهل بار قاطر تلاو و چهل قلام زرین کمر با خودش برداشت و از راه خوشگی خودش را رساند به شهر چهلگزمون.
پیدر چهلگزمو که همچو خواستگاری را دید او را پسندید اما دختر رازی نمی شد و گفت کسی که من می خواهم این نیست.
حالا اینها را داشته باشید و بشنوید از پسر پادشاه که از وقتی پای رفتنش به قصر دختر بریده شده بود، هفته یک بار از زبان پیرزن پیغامی از چهلگزمو می گرفت و پیغامی برایش راهی می کرد.
تا این که پادشاه آنور دریا با آن جاه و جلال به خاستگاری دختر بارد شد
پسر برای دختر پیغام فرست داد که حال چه کنی؟ دختر جواب داد روزی که می خواهند مرا بیبرند بیا با لباس درویشی میان مردم جلوی میدان بیست.
من به تو می گویم تصمیه جلوی اسبم را بگیری.
همین که گرفتی و چند قدمی رفتی یک رو میپری روی عصب و با هم فرار میکنی.
پسر پادشاه لباس درویشی پوشید و روزها گوش بزنگ توی بازار مد می خواند تا روزی که شنید می خواهند دختر را با داماد روانه کنند و قرار بر این شده که عروس را ببرند به ولایت داماد بسات عقد و عروسی را همانجا برقرار
روز حرکت که رسید چلگ ازمو گفت من باید سوار عصب برقباد بشم.
و انقدر اصرار کرد که پدرش ناچار دستور داد عصب برق و باد را از استبل شاهی آوردند بیرون و زین و یراغ مجلل کردند و دختر سواشد
پادشاه گفت پس بگذار میر آخر مخصوص دهانش را بگیرد و نگه دارد که مبادا آسیبی به تو برسد.
چلگزمو گفت نه خودم یکی را انتخاب می کنم که جلو دارم بشود.
خلاصه وقتی از قصر وارد میدان شدند دیدن درویشی جلوی صف مردم ایستاده و مد میخانند.
چلگ از امو گفت آن درویش را صدا کنید و بگوید بیاید تصمیه دهانه از به مرا بگیرد.
رفتند درویش را آوردند و دهانه را دادند از دشت.
دو تا پادشاها دوشادوش از جلو و چلگزمو از اقم و دیگران هم از پشت سر را افتاد.
هنوز چند قدمی نرفته بودن که یک و مردم دیدن درویش جستی زد پرید روی عصب پشت سر چلگزمو و رکاب زد و عصب از جاکند و تا جماعت به هم گفتن که چی بود و چی شد و درویش دختر را کجا باد؟
عصب و چلگز مو و درویش مثل برق و باد از نظرها قایب شدن آرین چه درد سر بده؟ پسر پادشا چلگز مو را آورد به شهر خودشان و یک سر رفتان وارد قصب شد
پسر وزیر هم بعد از چند روز به سلامتی سر و کلش پیدا شد.
شهر را چراقان و آین بندان کردن.
چهر روز جشن گرفتند و دست چلگزمون را گرفتند و گذاشتند توی دست پسر پادشان.
همچنین که آنها به مراد و مطلب خودشم رسیدند شما هم به مراد و مطلبی که دارید برسید به امید خواهید.
ممنون که تا آخر ویدیو همراه من بودید اما امیدوارم همونطور که گفتم وسطهای داستان خوابتون برده باشه و هیچ وقت آخرهای داستان کنال خوابهای نقرهی رو نشتوید شبتون بسیار






