برای یک آزادی جدید - مقدمه و فصل اول - میراث لیبرتارین

اطلاعات دانلود و جزئیات ویدیوی برای یک آزادی جدید - مقدمه و فصل اول - میراث لیبرتارین
آپلود کننده:
LearnCastتاریخ انتشار:
۱۴۰۴/۳/۹بازدیدها:
22توضیحات:
این ویدئو بر اساس مقدمه و بخشهای ابتدایی کتابی مهم درباره لیبرتارینیسم، به بررسی ریشهها و سیر تاریخی این ایدئولوژی میپردازد. لیبرتارینیسم روتباردی به عنوان قلب فکری این جنبش شناخته میشود. این تفکر یک جایگزین رادیکال برای قدرت دولت ارائه میدهد. اصول آن سادهاند: مالکیت بر خود، حقوق مالکیت قاطع، بازارهای آزاد و ضدیت با دولت؛ اما پیامدهایشان عمیق است. روتبارد بدون سازش، خواهان حذف کامل دولت و نابودی دولت رفاه و جنگطلب بود. ریشههای لیبرتارینیسم در غرب به جنبشهای رادیکال قرون ۱۷ و ۱۸ میلادی و بهویژه انقلاب آمریکا بازمیگردد. انقلابیون آمریکایی آزادی فردی، سیاسی و اقتصادی را جداییناپذیر و بخشی از نظام «آزادی طبیعی» میدانستند. چهرههایی مانند جان لاک و «نامههای کاتو» نقش مهمی در ترویج این ایدهها و هشدار در مورد تمایل دولت به افزایش قدرت داشتند. پس از انقلاب، با وجود تشکیل دولتهایی با اختیارات محدود، نیروهای محافظهکار سعی در احیای نظام دولتگرا و سودجویانه (مرکانتیلیسم) داشتند. در قرن نوزدهم، جنبشهایی مانند جکسونیها تلاشهایی برای کوچکسازی دولت انجام دادند، اما جنگ داخلی آمریکا منجر به گسترش بیسابقه قدرت دولت فدرال شد. متن توضیح میدهد که چرا لیبرالیسم کلاسیک، علیرغم پیروزیهای اولیه، در نهایت افول کرد. این افول هم به دلیل مقاومت ذینفعان نظام قدیم بود و هم ناشی از سازشها و تغییرات ایدئولوژیک درونی. لیبرالها از اصول حقوق طبیعی فاصله گرفته و به فایدهگرایی و دارووینیسم اجتماعی روی آوردند، که باعث کاهش رادیکالیسم، پذیرش اصلاحات تدریجی و حتی همکاری با دولت شد. همچنین، اشتباه استراتژیک در واگذاری جایگاه «جریان چپ» و امید به تغییر به سوسیالیسم، موقعیت آنها را تضعیف کرد. نیروهای محافظهکار نیز با چهرهای جدید (طرفداری از صنعت و رفاه) به دنبال بازگشت دولت بزرگ از طریق کنترل بازار و همکاری با صنایع بزرگ بودند. این کتاب با بررسی این تاریخچه، ریشههای چالشهای امروز را روشن میسازد. سنت لیبرتارین در آمریکا عمیقاً ریشه دارد و این کتاب که هنوز هم «خطرناک» و کلاسیک محسوب میشود، برای درک بهتر جهان امروز ضروری است. دلیل بازگشت قدرتمند لیبرتارینیسم در دهههای اخیر پرسشی است که پاسخ آن در ادامه کتاب خواهد آمد. برای فهم عمیقتر مفاهیم، خوانش (گوش دادن به) بخشهای بعدی کتاب توصیه میشود.
رونویسی ویدیو
سلام.
اینجا لرنکسته.
اینجا قصد داریم به موضوعاتی بپردازیم که کم تر کسی راجبش صحبت کرده.
توی اولین سری از افیزوتهای لرنکست میریم به سراغ کتاب برای یک آزادی جدید نوشته ی ماری روتبارد.
یادتون نره حدثمند در چنل تلگرام ما جوین بشید و ما رو به دوستانتون معرفی کنید.
مقدمه مترجم هم قلم راتبارد بسیار شیواست و هم مقدمه راکویل بر این اثر تصویر بسیار روشنی از آن چه در کتاب حاضر خواهید یافت ارائه می دهد.
بنابراین جز یک مورد از پرداختن به محتوی کتاب پرهیز و به بیان نکات مربوط به ترجمه و ویرازداری بسنده می کنم.
ممکن است در هنگام خاندن این کتاب برخی مفاهم و جملات در نظر خاننده روشن نباشند.
علت آن است که برای فهم این مفاهم باید مفاهم دیگری را درک کرده باشید.
پس در صورت نامفهوم یافتن مواردی به خانش کتاب ادامه دهید چرا که رفته رفته و فصل به فصل درک لازم در خاننده شکل می گیرد و سپس می توان به فصول قبل بازگشت و بخشهای نامفهوم را از نو خاند.
منابع مورد استفاده در متن، در پاورقی ترجمه شدند و در پایان هر فصل نیز به زبان لاتین در دست رسند.
همچنین، ترکیب انگلیسی عبارات و اسامی مهم نیز در پاورقی آورده شده است.
نسخه هازر بدون ویراستاری است.
امروز انواع مختلفی از لیبرتارینیزم در جهان وجود دارد.
اما روتباردیزم همچنان مرکز سقل فکری، الهانبخش روح، هسته استراتیجیک و اخلاقی و نقطه کانونی بحثهای آن باقی مانده است، حتی اگر نامش به سراحت ذکر نشود.
دلیل آن این است که موری روتبارد خالق لیبرتارینیزم مدرن بود.
نظام سیاسی ایدولوژیکی که پیشناد می دهد یک بار برای همیشه از تله های چپ و راست و برنامه های مرکزی آنها راجع به نحوه استفاده از قدرت دولت فرار کنیم.
لیبرتاریانیسم بدیل رادیکالیست که میگوید قدرت دادن به دولت غیرعملی و غیر اخلاقیست.
موری این روتبارد آقای لیبرتاریان و بزرگترین دشمن زندگی دولت لغب گرفت.
بله او پیشینیان بسیاری داشت که از آنها بهره گیرد.
کل سنت لیبرالیزم کلاسیک، اقتصاددانان اتریشی، سنت زده جنگ امریکایی و سنت حقوق طبیعی.
اما او بود که همه این قطعات و در یک نظام یک پارچه کنار هم قرار داد.
نظامی که در ابتدا غیر ممکن به نظر می رسد، اما پس از تعریف و دفاع روتبارد اجتناد نزیر نماید.
قطعات مجزای این نظام بسیار ساده هستند.
مالکیت برخود، حقوق مالکیت سخت گیرانه، بازارهای آزاد و زد دولت گرائی در تمام جنبه های قابل تصور، اما پیامتهای آنها تکاندهنده و شگرف خواهد بود.
هنگامی که کل ماجرا را دریابید و کتاب برای یک آزادی جدید بیش از 25 سال وسیله اصلی کسب این نوشناخت بوده است، دیگر نمی توانید آن را فراموش کنید.
این کتاب به لنزی ضروری تبدیل می شود که از طریق آن می توانیم رویداتهای جهان واقعی را با بیشترین وضوح ممکن ببینیم.
این کتاب بیش از هر اثر دیگری توضیح می دهد که چرا اهمیت آثار روتبارد هر سال بیشتر می شود.
نفوز او پس از مرگش به شدت افضایش یافته است.
و چرا روتباردیسم دشمنان زیادی در چپ، راست و میانه دارد؟
علم آزادی که او به وضوح تمام ارائه داد، به همان اندازه که در ایجاد امید برای جهانی آزاد حیجان دارد، هیچ خطایی را نیز نمی پذیرد.
انسجام منطقی و اخلاقی آن، همراه با قدرت تبعین تجربیش، تحدیدی برای هر دیدگاه فکری است که قصد دارد از دولت برای بازسازی جهان طبق برنامه از پیشتعین شده استفاده کند.
در این حال روتباردیسم خاننده را با چشمندازی پر امید از امکانات آزادی تحت تأثیر قرار می دهد.
اندکی پس از تماس تام مندل ویراستار انتشارات مک میلن که مقاله ای از روتبارد در نیویورک تایمز در بحار 1971 را می خوان بود که روتبارد تصمیم گرفت این کتاب را بنویسد.
این تنها سفارش رسمی بود که روتبارد از یک انتشارات تجاری دریافت کرد.
با نگاه به دستنوشت اصلی که بسیار یکنواخت و پس از پیشنوشت اول تقریباً کامل است، به نظر می رسد که نوشتن آن برای روتبارد لذتی تقریباً بیدرد سر بوده است.
این اثر یک پارچه، بی امان و پرشور است.
زمینه تاریخی نکته ای را روشن می کند که اغلب نادیده گرفته می شود.
لیبرتارینیسم مدرن در واکنش به سوسیالیسم و چپگرایی زاده نشد، هرچند که به طول قاتل زده چپ و زده سوسیالیست است.
لیبرتارینیسم در زمینه تاریخی امریکا در پاسخ به دولتگرایی محافظ کار و تجلیل آن از برنامه ریزی متمرکزه به سبک محافظ کارانه شکل گرفت،
محافظ کاران امریکایی شاید دولت رفاهی یا مقررات بیش از حد بر کسب و کارها را دوست نداشته باشند.
اما قدرتی را که به نام ملی گرایی، جنگ تلبی، سیاست های حامی خانواده و تهاجم به آزادی و حریم خصوصی فردی امال می شود، عرج می نهند.
در دوره پسا جانسون در تاریخ امریکا، روعزای جمهور جمهوری خواه بیش از دومکرات ها گسترش های عظیم قدرت اجرایی و قضای دولت را رقم ز
در واقع دفاع از آزادی ناب بر برابر مساله ها و فسادهای محافظ کاری که از نیکسون آغاز شد و با ریگان و ریاست جمهوری بوش ادامه یافت، الهان بخش تولد اقتصاد سیاسی روتباردی است.
همچنین قابل توجه هست که راف بارد در استدلال خود هیچ مماشاتی نکرده است.
دیگر روشن فکرانی که چنین دعوتی دریافت می کنند، ممکن بود تمایل داشته باشند استدلالهای خود را تعدیل کنند تا قابل قبول تر شوند.
برای مثال، چرا باید برای بیدولتی یا آنارشیزم استدلال کرد وقتی استدلال برای دولت محدود می توانست افراد بیشتری را به جنبش جزب کند؟
چرا امپریالیسم ایالات متحده را محکوم کرد وقتی این کار ممکن است جذابیت کتاب را برای محافظ کاران زده شعروی که ممکن بود از گرایش بازار آزاد استقبال کنند محدود کند؟
چرا به چنین امقی در مورد خصوصی سازی دادگاه ها، جاده ها و آب وارد شد وقتی این کار ممکن است افراد را نسبت به نظریه بیگانه کند؟ چرا به حوضه پیچیده ی تنظیم مصرف و اخلاق شخصی وارد شد و آن را با چنین انسجامی سر در داور سامان راد وقتی حصف آن مطمئنن مخاطبان بیشتری جزمی کرد؟
و چرا به جزئیات امور مولی، بانکداری مرکزی و امثال هم پرداخت وقتی یک استدلال تعدیل شده به نفع شرکت های آزاد می توانست بسیاری از محافظ کاران اتاق بازرگانی را خوشنود کند.
اما حرس کردن و مساله کردن به خاطر زمانه و مخاطب شیوه اون نبود.
امیدانست که فرصت یگانه در زندگیش دارد تا پکیج کامل لیبرتارینیزم را با شکوه کامل ارائه دهد.
و قصد ندست این فرصت را از دست بدهد.
بنابراین در این کتاب نه تنها استدلالی برای کوچک سازی دولت بلکه حضب کامل آن را نه تنها استدلالی برای تخصیص حقوق مالکیت بلکه واگذاری حتی مسائل اجرای قرار داد به بازار را و نه تنها استدلالی برای کوچک نمودن دولت رفاه بلکه نابودی کامل دولت رفاه جنگ تلب را می خانیم.
در حالی که تلاش های دیگر برای ارائه استدلال لیبرتاریان چه پیش از این کتاب و چه پس از آن اغلب خواستار اقدامات انتقالی یا نیمه تمام بودند و یا حاضر بودند تا حد ممکن به دولتگیرایان امتیاز دهند، موری روثبارد چنین کاری نکرده است.
برای او ترهایی مانند کوپنهای آموزشی یا خصوصی سازی برنامه های دولتی که وجود آنها هیچ توجیهی ندارد قابل قبول نبود.
در عوض او دیدگاه کامل و کاملا جسورانه ای از حد اعلای آزادی ارائه کرد و دنبال نمود.
به همین دلیل است که بسیاری از تلاشهای مشابه دیگر برای نوشتن منیفست لیبرتاریان در آزمون زمان دوام نیاوردند، اما این کتاب همچنان تغاظای زیادی دارد.
پس از روتپارد نیز کتاب های متعددی در باره ی لیبرتارینیزم منتشر شد که تنها به فلسفه یا تنها به سیاست یا تنها به اقتصاد و یا تنها به تاریخ می پرداختند.
آنهایی که همه این موضوعات را با هم ترکیب کرده اند، معمولاً مجموعه هایی از نویسندگان مختلف بودند.
تنها روتپارد بود که بر همه این حوزه ها تسلط داشت که این امکان را به او داد تا منیفستی یک پارچه بنویسد، منیفستی که تا به امروز جایگزین نشده است،
با این حال روی کرده او فروتنانه است.
او مدام به نویسندگان و روشنفکران گذشته و نسل خود ارجام می دهد.
هرچند برخی مقدما برای آسان تر کردن ورود خاننده به کتابی دوشوار نوشته می شوند، اما این کتاب چنین نیست.
روتبارد هرگز با خانندگانش با دید خود بر تریبینی صحبت نمی کند، بلکه همیشه با وضوح سخن می گوید.
روتبارد خود از جانب خود سخن می گوید.
من از فهرست کردن بخش های مرد علاقه هم یا گمان زنی در باره این که روتبارد در صورت فرصت برای انتشار ویرایش جدید کدام بخش ها را روشندتر می کرد خودداری می کنم.
خاننده خود کشف خواهد کرد که هر صفعه سرشار از انرژی و شور است و منطق استدلال او به طرزی جذابی متقاعد کننده است و آتش ذهن او که این اثر را برنگیخته امروز نیز به همان درخشانی سالهای گذشته می سوزد.
پس از مواجهه با روتباردیسم، هیچ کتاب دیگری در زمینه سیاست، اقتصاد یا جامعه شناسی نمی تواند به همان شکل سابق خانده شود.
دقیقا به همین دلیل است که این کتاب همچنان خطرناک تلقی می شود.
آنچه زمانی پدیدهی تجاری بود به راستی به بیانیه کلاسیک تبدیل شده است که پیشبینی می کنم چندین نسل خانده خواهد شد.
لویلین اچ راکویل جونیور آبورن آلاباما شش جوی دو هزار و پنج
امیدوارم از گوش دادن به این کتاب لذت کافی رو ببرید.
تبدیلش به نسخه ی صوتی برای خودم بسیار لذت بخش بود.
با هم سفری را آغاز می کنیم و به مسائلی بر می خوریم که همیشه جلوی چشم مان بوده است.
اما آنقدر هرفهی و
زیرکانه طوری دیگر برای ما تعریف شده بودند که باور نکردنیست.
در آخر یک تشکر بسیار ویژه از رامین عزیز مترجم این کتاب می کنم.
کار بسیار بزرگی را انجام دادی رامین جان.
دست مریضات.
مراس لیبرتاریان انقلاب امریکا و لیبرالیسم کلاسیک
در روز انتخابات سال 1976، اعتلاف انتخاباتی راجر ال مک براید و دیوید پی برگلند به ترتیب برای ریاست جمهوری و دستیار اولی در سی و دو ایالت 174 هزار رای آورد.
فصل نامه مجلس در پی این واقعه، حزب روب رشد لیبرتارین رو به عنوان سوومین حزب سیاسی بزرگ کشور به رسمیت شناخت.
رشد خیر کننده این حزب جدید با توجه به تحسیس آن در سال 1971 در جمعی کوچک در کلرادو مشهود است.
سال بعد این حزب اقدام به انتشار فهرست نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری در دو ایالت نمود و اینک سال 1976 سومین حزب بزرگ امریکا است.
شگفت انگیزتر این است که حزب لیبرتارین در حالی به این رشد دست یافت که به اصول ایدئولوژیکی جدیدی لیبرتارینیسم پایبند بود و در نتیجه برای اولین بار در این قرن حزبی به سحنه سیاسی امریکا آمده بود که به جای تمایل به کسب پول و شغل از جیب مردم در پی پیروی از اصول بود.
دانشمندان علوم سیاسی بارها به ما گفتند که نبوغ امریکا و نظام حزبی ما به دلیل خاصیت عملگرایی و فقدان ایدئولوژی دران است، حرفی که هدف آن منحسرن دوزدیدن پول و شغل از مالی دندگان بدبخت است،
پس چطور می توان رشد خیره کننده یک حزب جدید که صادقانه و مشتاقانه وقف ایدئولوژیست را توضیح داد؟ یک توضیحان است که امریکایی ها همیشه عملگره و غیر ایدئولوژیک نبودند.
از طرفی دیگر، تاریخ شناسان معاصر متوجه شدن که انقلاب امریکا نه تنها ایدئولوژیک بلکه نتیجه پرداختن به اصول و نحاتهای لیبرتارین بود است،
انقلابی های امریکایی در اصول لیبرتارین قرق بودند.
ایدئالوژی که موجب شد با جان، مال و شرافت خود در مقابل پایمال شدن حق و آزادیشان به دست دولت امپریالیستی بریتانیا مقابمت کنند.
تاریخ شناسان قرنها در باره دلائل انقلاب امریکا مباحثه کردن که کدام یک دلیل اصلی انقلاب بود است.
قانون اصاسی، اقتصاد، سیاست یا ایدئالوژی؟
امروز ما متوجه شده ایم که انقلابی های لیبرتارین تزادی میان حقوق اخلاقی و سیاسی از یک سو و آزادی اقتصادی از سوی دیگر نمی دیدند.
برعکس، آنها آزادی اخلاقی و شرفندی، استقلال سیاسی و آزادی در طولیب و تجارت را اجزای یک نظام یک پارچه می دانستند که آدام اسمیس در همان سالی که بیانیه استقلال امریکا نوشته شد، آن را نظام ساده و واضح آزادی طبیعی نام گذاشت.
اخلاق لیبرتارین از دل جنبش های لیبرال کلاسی که قرن هفته هم و هیجده هم در غرب به ویژه انقلاب انگلیس در قرن هفته هم ظهور کرد.
جنبش رادیکال لیبرتارین هرچنک در زادگاهش بریتانی و موفقیت های اندکی آسل نمود توانست راهگوش های انقلاب سنتی شود و سنت و تولید را از چنگ نابودگر محدودیت ها و نظارت دولتی و اصناف شهری حامی دولت آزاد کند.
به همین دلیل جنبش لیبرال کلاسیک در سر تا سر قرب به عنوان ایک انقلاب آزادی خواهانه مقدس علیه نظم قدیم، رژیم باستانی که قرنها بر مردم سلطه داشت چناخته شد.
نظم قدیم که از قرن شانزده شروع شده بود، در اوائل عصر مدرن یک دولت پادشاهی کاملا مرکزی و دینی بر بستر شبکه قدیمی از فعودالهایی که کنترول مناطق روستایی و اتحادیه هایی که مناطق شهری را به صورت
نتیجه این نظم آن بود که اروپا زیر شبکهی مفلوک از انواع نظارتها و مالیات و امتیازهای انحساری تجارت و تولید که در وسط دولتهای مرکزی و محلی به تولید کنندگان مورد علاقهشان داده می شد، دست و پا می زد.
نظم قدیم شامل اتحاد دولت مرکزی بروکراتیک و جنگ تلب با تجار خاص و زمینداران فعوداله که بعدها به مرکانتالیس معروف شد بود.
جنبشای لیبرال کلاسیک و رادیکال در قرن
هدف لیبرالهای کلاسیک فراهم نمودن آزادی فردی در همه جوانب به هم پیوستش بود.
از جنبه اقتصادی مالیاتها به مقدار زیادی کاهش میافت، کنترول و تنظیمگری حصف میشد و پوتانسیل انسانها، کسب و کارها و بازار برای خلق، تولید و مبادله آزاد میگشت تا منفعت همه بازیگران و انبوه مصرف کنندگان تمین شود،
و کارافرینان بلخره به آزادی در توسعه، خلق و رقابت دست میافتند.
افسار کنترول از زمین، کار و سرمایه برداشته می شود.
رهای فردی و آزادی شهروندی در مقابل بیرحمی و شقاوت پادشاهان و حکومتی ها تزمین می شود.
دین که قرنها منشه جنگهای خونین مذهبیون برای کنترول دولت بود از دخالت و خرابکاری دولت رهامی شد تا همه گروه ها چه دینی و چه غیر دینی در کنار هم در سلح زندگی کنند.
هداف سیاست خارجی لیبرال های کلاسیک نیز صلح بود.
سیاست خارجی مبتنی بر صلح و تجارت آزاد با همه ملت ها به جای رژیم کهنه سلطنتی که متمایل به گسترش قدرت و سروت دولتی بود می نشست.
و از آنجایی که جنگ ها توسط ارتش های دائمی و نظامیانی که همیشه به دنبال گسترش قدرت خود بودن به راه می افتاد، این نحات های نظامی با دافتلبان محلی که شهروندانی بودن که تنها برای دفاع از منافع خود می جنگیدن جایگزین می شدند.
پس جدایی دین و دولت فقط یکی از عرضش های به هم وابستهی بود که جنبه های دیگر آن را جدایی اقتصاد از دولت، جدایی بیان و مطبوعات از دولت، جدایی زمین از دولت، جدایی جنگ و فعالیت های نظامی از دولت و در حقیقت جدایی دولت از تقریبا همه چیز تشکیل می دادند.
به طور خلاصه، دولت با کاهش شدید بوجش بسیار کوچک نگه داشته می شد.
لیبرال های کلاسیک هیچگاه نظریهی برای مالیات ارائه ندادند.
ولی با هر افسایش مالیات یا تصویب مالیات جدید شدیدن مقابله کردند.
برای نمونه، مقاومت در برابر مالیات چای و تمر کشور امریکا را دوبار تا آستانه درگیری و انقلاب کشند.
نخستین نظری پردازان لیبرالیسم کلاسیک، لیول ها در دوران انقلاب انگیلیس و جانلاک فیلسوف قرن هفته هم بودند و سپس گروه ویگ واقعی که مخالفان لیبرال و رادیکال تشکیلات ویگ رژیم قرن هجره همی برتانیه بودند این مسیر را ادامه داد.
جانلاک حق طبیعی هر فرد بر خود و داراییش را پیشنهاد کرد.
وظیفه دولت فقط مراقبت از این حقوق است.
طبق بیانی استقلال امریکا که از آموزه های لاک الهامی افته بود، دولت ها برای مراقبت از این حقوق تشکیل می شوند و قدرت خود را تنها از رضایت مردم کسب می کند.
بنابراین هرگاه دولتی در جهت خلاف محقق نمودن این اهداف پیش رود، مردم این حق را دارند که آن را تغییر دهند یا از میان بردارند.
هرچند آموزه های لاک در امریکا به طور گسترده خانده می شد، فلسفه انتظایی او قادر نبود تا مردم را برای انقلاب برنگی زد.
این کار توسط رادیکال های پیروو لاک در قرن هجده هم که کلمی کوبانده، پرشور و آمیانه تر داشتند و فلسفه لاک را برای حل مسائل دولتی واقعی، به ویژه دولت بریتانیای امریکا در آن زمان به کار می بردند، انجام شد.
مهمترین نوشته در این حوضه نامه های کاتو بود.
در حالی که لاک از حق انقلاب مردم در صورت حرکت دولت به سمت سلب آزادی سخنگفته بود، ترنچارت و گردون اعلام کردن که دولت همواره تمایل به سلب آزادی های فردی دارد.
طبق آنچه در نامه های کاتو آمده، تاریخ بشر گواه تعارض اجتناب نپذیر قدرت و آزادی است.
چرا که قدرت یعنی دولت همواره متمایل به افصایش حوزه اختیارات خود از راه تجاوز به حقوق مردم و سلب آزادی هایشان است.
بنابراین کاتو اعلام کرد که قدرت باید کوچک نگه داشته شود و همیشه تحت نظارت و پاسخگو به مردم در آیاد تا از عدم گسترش آن اتمینان یابیم.
ما با توجه به تجربیات و نمونه های بسیار می دونیم که افرادی که به قدرت می رسن دست به هر کار کسیف و زشتی می زنن تا آن رو حفظ کنن.
به ندرت می توان انسانی روی زمین یافت که به میل خود از قدرت کنار کشیده باشد.
مطمئنیم که خیرخواهی برای دنیا و مردم انگیزه افراد برای ورود به قدرت و خروج از آن نیست.
این ذات قدرت هست که هموار فضاینده باشد و هر اختیار خارج از عرفی را که فقط برای شرایط و زمان خاصی با آن تفویز شده باشد را به اختیاری دائمی جهت استفاده همیشگی حتی زمانی که خبری از آن شرایط خاص نباشد تبدیل کند و هیچگاه اختیار و امتیازی که دارد را به دلخواه رها نکند.
وای قدرت همیشه علیه آزادی پیش روی می کند و به وضوح همیشه پیروز است و تقریبا تعادلی میان این دون نیست بیرحمی سر تا سر زمین را فرا گرفت و به ریشه و گونه ی انسان زهبه می زند و زمین را به قصابهانه تبدیل نمود و به طور حتم به این مسیر خود ادامه می دهد تا یا خود نابود شود و یا چیزی برای نابود کردن باقی نماند
کلونی نشینان امریکایی این اختارها راجب دولت را مشتاقانه پذیرفتند و اونها را بارها در سر تا سر امریکا و تا زمان انقلاب چاب نمودند.
چون این نگرش امیغی موجب چیزی شد که برنارد بیلین به زیبایی آن را آزادی خواهی رادیکال و تحول بخش انقلاب امریکا نامید.
انقلاب امریکا فراتر از یک تلاش موفق برای سرنگونی یوغ پادشاهی غرب بود
مهمتر از آن، انقلابیان توانستن برای اولین بار در تاریخ از طریق قانون اساسی و حق رعی دولتهای جدیدشان را با وضع محدودیتهای بسیار کنترول کنند.
در دولتهای ایالتی جدید، دولت و مذهب کاملا جدا شدند و آزادی دینی به رسمیت شناخته شد.
با لغو قوانین وراستی فعودالی، در نظام فعودالی فردی که مرده باشد قادر از حق مالکیت زمینش را برای همیشه در نام خانوادش نگه دارد تا خانواده و وارسان توانای فروشان را نداشته باشند ولی در نظام حقوقی جایگزین، دولت فقط مصندترین وارس را مالک ارس می شناسد.
در تمامی ایالتها دیگر فعودالی باقی نماند.
دولت فدرال جدید که بر اساس مقالات کنفدراسیان تشکیل شده بود حق تصویب هیچ گونه مالیاتی بر مردم را نداشت و اختیاراتش تنها در صورت رضایت کامل تمومی دولتهای محلی افزایش میافت.
مهمتر از آن، از آنجا که لیبرتارین های قرن هجده هم فهمیده بودن که جنگ و ملیتاریگری اصلی ترین روش دولت برای افزایش قدرت است، قدرت نظامی و جنگی دولت ملی فدرال از طریق ق
برناد بیلین دستوورت های انقلاب امریکا را به شرح زیر خلاصه کرده است.
مدرنیزاسیون سیاست و دولت امریکا هین و بعد از انقلاب از راه تحقق سریع و رادیکال برنامهی بود که در زمان فرمان روایی جورج اول مطرح شد.
در حالی که اولین بار به طور کامل توسط روشنفکران اپوزیسیون انگلیسی در غالب جنبشی علیه نظم سیاسی و اجتماعی موجود مشغول مبارزه و رویاپردازی بود، امریکایی های متأثر از آرمانهای مشابه و ساکن در جامعهی مدرن از بسیاری از جهات که اینک از نظر سیاسی نیز آزاد شده بود، توانستن به سرعت وارد عمل شوند.
در حالی که اپوزیسیون انگلیسی فقط به اصلاحات جزئی دستیافته بود، رهبران امریکا براحتی و بدون حرکت اجتماعی عظیمی دست به اجرای گسترده جدی ترین ایده رادیکال لیبرتارینیسم زدند.
تیه این حرکت، آنها اصلی ترین مزامین لیبرتارینیسم رادیکال قرن هجده هم رو در فرهنگ سیاسی امریکا جا انداختند،
اولین آنها این باور بود که قدرت شیطانه، یک ضرورت اما ضرورتی شیطانی و بی انداز فاسد که می بایست محدود و با کمترین ابزار اجتماعی ممکن کنترول شود،
قانون احساسی مکتوب، تفکیک قوا، حق رعی، تصویب محدودیت بر مجریان، قانونگزاری، دادگاه و حق ایجاد و تأمین مالی جنگ همگی نشانی از بیعتمادی امیق نسبت به دولت بودند که ریشه در ذات ایدئولوژیک انقلاب امریکا داشتند و تا به امروز و برای همیشه نزد ما میراسی جاودان خواهد ماند.
بنابراین هرچند لیبرالیزم کلاسیک در انگلستان متولد شد، در امریکا بود که به کاملتنین، رادیکالتنین و تأثیر گذارتنین شکل خود تبدیل شد.
علت آن بود که کلونی های امریکا در بند فعودالیزم، انحصال زمین و طبقه حاکم اشراف که در اروپا حضور گستردهی داشت نبودن.
در امریکا طبقه حاکم افسران بریتانیایی و تاجران بودن که هنگام انقلاب امریکا و سرنگونی دولت بریتانیایی به آسانی کنار زده شدن.
در نتیجه، لیبرالیسم کلاسیک در امریکا نه تنها مورد حمایت افراد بیشتری بود، بلکه نسبت به اروپا با مقاومت نهادی کمتری مواجه شد.
به علاوه، چون قاره امریکا از نظر جغرافیایی جدا افتاده بود، انقلابی های امریکایی نگران تجاوز کشورهای همسایه و روی کار آمدن دولت های زده انقلابی مانند آنچه در فرنسه رختاد نبودند.
پس از انقلاب، پس امریکا بیش از هر کشور دیگری از یک انقلاب کاملاً لیبرتارینی علیه حکومت پادشاهی متولد شد.
انقلابی علیه مالیات، انحسار تجاری، تنظیمگری بازار، نظامیگری و قدرت اجرایی دولت.
نتیجه انقلاب امریکا تشکیل دولت هایی بود که قدرتشان بسیار محدود شده بود.
گرچه مقاومت نهادی اندکی در مقابل خروش لیبرالیزم صورت گرفت، اما از همان فردای انقلاب گروه های قدرتمندی به ویژه در میان تجار و زمینداران بزرگ پدید آمدن،
که قصد داشتن نظام مرکانتالیستی بریتانیایی شامل مالیاتهای سنگین و امتیازهای انحساری که توسط دولت به اددهی داده می شد را برگردانند.
این گروه ها به دنبال یک دولت مرکزی و حتی پادشاهی بودند و در واقع نظام بریتانیایی را بدون بریتانیای کبیر می خواستند.
این نیروهای محافظ کار و واپسکرا ابتدا در زمان انقلاح ظاهر شدن و بعدها در سال 1790 حزب فدرالیست و دولت فدرالیست را تشکیل دادند.
علا رقم این اقدامات روح لیبرتاریان در قرن 19 هم زنده ماند.
جنبش های جکسون و جفرسون، حزب جمهوری خواهان دموقرات و پس از آن حزب دموقرات مستقیمن برای حصف تقریبا کامل دولت از زندگی امریکایی تلاش کردند.
دولت مطلوب این جنبش ها نه ارتش داشت و نه نیروی دریایی، نه پول قرض می گرفت و نه مالیاتی دریافت می کرد و تقریباً قادر به تصفیب هیچ تعرفه ی وارداتی نبود.
به عوارت دیگر، دولتی بود با سطوه ناچیز مالیات و حزینه که در امور عمومی و رشد کشور دخالت نمی کرد و کنترول یا تنظیم چیزی را در دست نداشت،
چنین دولتی دخالتی در سیاست های مولی و بانکداری نداشت و تورمی ایجاد نمی کرد.
به طور خلاصه، دولتی که خیلی با حالت عدم وجود دولت تفاوتی نداشت.
تعهد جفرسون به کوچکسازی دولت پس از پیروزیش در انتخابات ریاست جمهوری به دلیل توافقاتش با فدرالیست ها، احتمالاً برای حمایت از او در انتخابات و خرید ایالت لویزیانا که خلاف قانون اساسی بود، رفته رفته تضعیف شد.
اما زربه اصلی به کچکسازی دولت رو تمایولات امپریالیستی به جنگ با بریتانیا در دوره دوم جفرسون وارد آورد، چرا که این جنگ موجه به تشکیل نظام تکهزبی در امریکا و آغاز برنامه فدرالیسم دولتگرا شد که شامل بودجه های نظامی بزرگ، بانک مرکزی، تعرفه های حمایتی، مالیات فدرال و خدمات عمومی بود.
جفرسون بازنشسته که از این نتایج به شدت ترسیده بود در منتیسلو به تفکر و تعمق پرداخت و دو سیاست مدار جوان به نامهای مارتین ونبورن و تاماس هارتبنتون را الهام بخشید تا حزب جدیدی، حزب دموقرات را پایه گذاری کنند و امریکا را از این فدرالیسم جدید پس بگیرند و برنامه قدیمی جنبش جفرسونی را زنده کنند.
این دو جوان به اندرو جکسون پیوستند و حزب دموقرات را ت
لیبرتاریان های پیروه جکسون نقشه داشتند تا هشت سال اول جکسون، هشت سال بعد از آن ونبورن و هشت سال بعد از آن بنتون بر ریاست جمهوری انتخاب شوند.
تصور می شود پس از بیست و چهار سال زمامداری دموقرات های طرفدار جکسون برنامه کوچکسازی دولت کاملا پیاده شده باشد.
از آنجا که حزب دموکرات به سرعت تبدیل به حزب اصلی کشور شده بود، این هدف اصلاً غیر ممکن به نظر نمی رسید.
اکثر مردم عضو حزب دموکرات بودند.
جکسون تیه هشت سال ریاست جمهوری خود بانک مرکزی را از میان برد و بدهی ملی را تصویه کرد و ونبورن در چهار سال ریاست جمهوری خود نظام بانکی را از دولت فدرال جدا کرد.
اما انتخابات سال 1840 متابق انتظار پیش نرفت و بنتون در یک کمپین عوام فریبانه بی سابقه که توسط سرل و وید اولین معمار کمپین های مدرن تراحی شده بود شکست خورد.
وید از تاکتیک های انتخاباتی نظیر شعار، شعر، سرود و تابلوهای کوچک که امروز برای همه ما آشنا هستند استفاده کرد.
محارتهای وید باعث شد که جنرال ویلیام هنری هریسون که یک ویگ نامشهور و نامحبوب بود به ریاست جمهوری برسد که اتفاقی شانسی بود و دموکرات ها برای بازپسگیری ریاست جمهوری در انتخابات 1844 با استفاده از کمپین های مشابه برنامه ریزی دقیقی کردند،
قرار بود ون بورن برنامه جکسون را ادامه دهد که اتفاق بسیار بدی رخ داد.
در حزب دموکرات بر سر مسئله بسیار مهم بردداری و یا به عبارت دقیق تر گسترش بردداری به یک ایالت جدید اختلاف پدید آمد.
محبوبیتی که ون بورن به آسانی به دست آورده بود پس از اختلاف میان اعضای عالی رتبه هزب دمکرات به دلیل اعلام مجووز بردداری در جمهوری تکزاس از بین رفت.
بورن محالف و جکسون موافق بود و این اختلاف عقیده از شکافی گسترده در بدنه هزب دمکرات خبر می داد.
بردداری که جدی ترین نقص ضد لیبرتاریانیسم در لیبرتاریانیسم دولت دموقرات ها بود، موجب شکاف در حزب و تخریب لیبرتاریانیسم شد.
جنگ داخلی، علاوه بر ویرانی و خونریزی بیسابقهی که به بار آورد، توسط دولت جمهوری خواه تک حزبی به عنوان بحانهی برای کیش برد برنامه های دولتگرائی مورد استفاده قرار گرفت،
که شامل افضایش قدرت دولت ملی، طرفهای حمایتی، یارانه به کسب و کارهای بزرگ، تورم پول ملی، ادامه کنترول دولت فدرال بر بانکداری، برنامه های عظیم خدمات عمومی، مالیات بر تولید و دسترش سربازگیری و مالیات بر درامت می شد.
به علاوه، دولتهای محلی بخش زیادی از قدرت خود را در مقابل دولت فدرال از دست دادند،
هزب دموکیات برنامه های لیبرتاریانی خود را پس از جنگ از سر گرفت اما این بار مسیری بسیار دوشوارتر برای رسیدن به آزادی در پیش داشت.
تا به اینجا دیدیم که امریکا چگونه امیغترین سنت لیبرتاریان را در خود پرورش داد.
سنتی که تا به امروز در بخش زیادی از لفاظی های سیاسی ما وجود دارد و باستا به آن همچنان در نگرش فردگرایانه و پویای بخش زیادی از مردم امریک
این کشور بیش از هر کشور دیگری مستقد زهور دوباره ی لیبرتارینیزم است مقاومت در برابر آزادی حال درک می کنیم که رشد سریع جنبش و حزب لیبرتارین در دهه 1970 امیغن ریشه در آنچه برنارد بیلین میراس قدرتمند و مندگار انقلاب امریکا نامیده هست دارد اما اگر این میراس به این حد در سنت امریکایی زنده است پس چه اتفاقی برای آن افتاده؟
چرا امروز برای پس گرفتن رویاه امریکایی محتاجی یک جنبش لیبرتارین هستیم؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا می بایست به یاد آوریم که لیبرالیسم کلاسیک تحدید بزرگی برای منافع سیاسی و اقتصادی بخشهای مختلف طبقه حاکم از جمعه پادشاهان، اشراف، زمینداران سروتمند، طبقه نظامی و بروکرات ها که از نظم قدیم نف می بردند بود.
با وجود سه انقلاب بزرگ توسط لیبرال ها، انگلستان در قرن هفته هام و امریکا و فرانسه در قرن هجته هام، پیروزی ها در اروپا محدود بود.
گروه های زینف سرختختانه مقاومت می کردند و معفق شدند انحسار برزمین، ساختارهای مذهبی و سیاست خارجی و نظامی جنگ تلبانه را حفظ کنند و حق رعی را به اشراف سروتمند محدود کنند.
لیبرال ها می بایست بر گسترش حق رعی تمرکز کنند چون هر دو سمت این مبارزه می دانستند که منافع سیاسی و اقتصادی عموم مردم در آزادی فردیست.
جالب است اشاره شود که در اوایل قرن 19 هم نیروهای طرفدار اقتصاد آزاد به لیبرال ها و رادیکال ها معروف بودند و اپوزیسیونی که قصد حفظ نظم قدیم و بازگشت به آن را داشت امدتن به عنوان محافظ کاران شناخته می شد.
در حقیقت، محافظ کاری در اوایل قرن 19 هم به شکل تلاش آگاهانه جهت از بین بردن تمام دستاورتهای جریان لیبرالیسم کلاسیک در امریکا، فرانسه و انقلاب سنتی بریتانیا شروع شد.
محافظکاران به رهبری دو متفکر واپسگرای فرانسوی، دو بونالد و دو مستر، قصد داشتن که نظم سلب طبقاتی و اشرافی را به جای حقوق برابر و برابری در مقابل قانون، دولت بزرگ و حکومت مطلق را به جای آزادی فردی و دولت حد اغلی،
حکومت مذهبی کلیسای دولتی را به جای آزادی مذهبی، جنگ و نظامیگری و امتیازات انحساری را به جای سلح و تجارت آزاد و نظم قدیم فعودالی و مبتنی بر کشاورزی را به جای تولید و سنعت بنشانند،
آنها قصد داشتند که دنیا جدید مسرف انباه و سطح رفاه روبرشت مردم را با دنیا قدیمی کم بود و قهدی برای مردم و فراوانی برای طبقه حاکم جایگزین کنند.
در عباسات قرن 19 هم، محافظ کاران اندک اندک در یافتند که در صورت اصرار بر مبارزه بی پرده با انقلاب سنهتی و دستاورتهای چشمگیرش در افساییش سطح زندگی مردم و جلوگیری از گسترش حق رأی خود را به وضوح در مخالفت با منافع مردم قرار دادند و محکوم به شکست خواهند بود.
بنابراین جناه راست که نام خود را به دلیل آن گرفت که سخنگوی نظم قدیم محافظ کاران در انقناب فرانسه در قسمت راست طالار اجتماع مجلس می نشست، تصمیم گرفت که با بروز کردن سیاست های دولتی خود از مخالفت مستقیم و بیپرده با سنتگرای و دموقراسی فاصله گیرد.
محافظ کارن جدید به جای تنفر بیپرده نسبت به عموم مردم دروی و عوام فریبی را پیش گرفتند.
آنها مردم را با جملات زیر به خود جزب کردند.
ما نیز طرفتار سنتگرایی و سطح زندگی بالاتر هستیم.
اما برای رسیدن به این اهداف میباید سنت را به نفع عموم مردم تنظیمگری کنیم.
باید همکاری سازمانیافته با مهوریت دولت را جایگزین وزیعت آشفته و وحشیانه بازار آزاد و رقابتی کنی
و مهمتر از هر چیز دیگر، باید اصون خانمانسوز صلح و تجارت آزاد را با اقدامات جنگی، سیاست های حمایت از تولید داخل و پادشاهی و نظامیگری که موجب شکوفایی ملت ما می شوند جایگزین کنیم.
و البته تمام این تغییرات نیازمند دولت بزرگ بود، نه دولت حد اقلی.
و به این ترتیب، در اواخر قرن 19 هم، دولت گرایی و دولت بزرگ به سحنه بازگشت،
اما این بار ظاهری طرفدار سنت و سطح رفاه عمومی از خود به نمایش گذاشت.
نظم قدیم بازگشت، اما زینفآن آن تغییر اندکی کرده بودن.
این زینفآن دیگر نه به طور کامل اشراف، زمینداران فودال، ارتش، طبقه بروکرات دولتی و تجار بزرگ، بلکه ارتش، بروکراسی اداری، زمینداران تضعیف شده و تولید کنندگان مرد حمایت دولت بودند،
به رهبری بیسمارک در پروس، راست جدید یک جمگرایی بر مبنای جنگ، نظامیگری، حمایت از تولید داخل سنایه و کسب و کار و کارتلی سازی کسب و کارها شکل داد.
شبکه ی عظیم از نظارت، دخالت، یارانه و امتیازات انحساری که زامن همکاری وسیعی میان دولت بزرگ و اناسور مهم و خاص دنیای سنت و کسب و کار بود.
البته می بایست برای انبوه کارگران حقوق بگیر صنعتی، پرولیتاریا اقدامی صورت می گرفت.
تیه قرن هجده هم و اوایل قرن نوزده هم تا اواخر این قرن، کارگران اقتصاد آزاد و بازار رقابتی را از جهت حقوق دریافتی و شرایط کاری به عنوان کارگر و از جهت تنوع و قیمت پایین کاله های مصرفی به عنوان مصرف کننده ترجیح می دادند.
حتی نخستین اتحادی های تجاری در انگلیس طرفداران پروپاگرس اقتصاد آزاد بودند.
محافظ کاران جدید به رحبری بیسمارک در آلمان و دیزرایلی در بریتانیا با ریختن عشق تمساه برای شرایط سخت نیروی کار سنتی،
و بحانه کردن آن برای تنظیمگری و کارتلی سازی سنایه هدفمندانه گرایش لیبرتاریانی کارگران را تضعیف نمودند که به کاهش انصر رقابت در اقتصاد بازار انجامید.
در نهایت، در اوائل قرن بیستوم، دولت محافظ کار جدید که از آن زمان تا به امروز نظام سیاسی قالب در غرب بوده است، با تصویب قانون اتحادی های تجاری، استلاحاً مسئولیت پذیر و دولتگرار را به عنوان شرکای دولت بزرگ نهادینه ساخت و در نظام تصمیم گیری دولتی جدید به نفع کسب و کارهای بزرگ عمل کرد.
برای برپاساختن این نظام جدید که نسخهی مدرن و آراسته از رژیم قبل از انقلابهای امریکا و فرانسه بود، طبقه ی حاکم جدید از این پس نمحافظ کاران خانده می شوند، می بایست دست به یک کلاه برداری بزرگ از مردم مفلوک می زد، کلاه برداری که تا به امروز ادامه داشته است.
گرکه بقای هر دولتی از پادشاهی مروسی گرفته تا دکتاتوری نظامی وابسته به رضایت اکثریت مردم است، دولت دموقراتیک باید جامعه را طوری مهندسی می کرد که این رضایت به دفعات بیشتری بروزیابد.
بنابراین نمحافظ کاران می باید جامعه را به صورت اساسی و به چند روش بسیار مهم فریب می دادند چرا که اینک جامعه باید قانع می شد که
استبداد بهتر از آزادی، بازار کارتلی و فعودالیسم سنتی برای مصرف کنندگان بهتر از بازار آزاد روابطی، جنگ و نظامیگری که در جهت منافع طبقی حاکمه است در واقع به نفع سربازان، مالیات دهندگان و مردم بدبخت و انحسار مرکزی در واقع قانونی برای جلوگیری از انحسار است.
انجام این کار چگونه ممکن بود؟ در تمام جوامه، افکار عمومی توسط طبقه روشنفکران ساخته می شود چرا که اقلب مردم ایدهی تولید و منتشر نمی کنند برعکس، مردم بیشتر ایده هایی که توسط طبقه روشنفکران متخصص رواج میابند را می پذیرند روشنفکران در واقع دلالان ایده هند به عبارتی، همانطور که در ادامه تشریح خواهد شد، در طول تاریخ،
زتمگران و طبقه حاکم بسیار بیشتر از شعروندان صلح طلب جوام آزاد به خدمات روشنفکران نیاز داشتند چون که دولت همیشه محتاج روشنفکران جریانساز بوده تا به مردم بقبولاند که حکومتش آقلانه، خوب و اشتناب نپذیر است تا مردم باور کنند که پادشاه لخت نیست تا پیش از دنیای مدرن، مذهبیون یا خادمان کلیسا که نگهپانان دین بودن چنین نقشی را بروهده داشتند
این رابطه نزدیک و قدیمی میان دین و دولت بسیار سمیمانه بود.
کلیسا به پیروان فریبخورده خود می گفت که فرمان پادشاه از جانب خداست و اطاعت او واجب است و در عوض پادشاه به گنجهای کلیسا پول واریز می کرد.
این موضوع محرک لیبرال های کلاسیک لیبرتاریان برای جدای دین و سیاست بود.
دنیای لیبرال جدید دنیایی بود که دران روشنفکران می توانستن سکولار باشند و زندگی خود رو از طریق بازار و مستقل از حمایت دولت به چرخانند.
بنابراین نومحافظ کاران برای مستقر کردن نظم دولتی جدیدشان می بایست اتحادی جدید میان روشنفکران و دولت برقرار می کردن که در دورهی به شدت سکولار به معنای اتحاد با روشنفکران سکولار و غیرمذهبی بود.
گروه های جدیدی همچون اساتید دانشگاه، تاریخشناسان، معلمان، اقتصاددانان، مددکاران اجتماعی، جامعه شناسان، فیزیکدانان و مهندسان.
این اتحاد را می توان در دو دوره بررسی کرد.
در اوایل قرن 19، محافظ کاران که منطق را به دشمنان لیبرال خود باخته بودند از باورهای غیر اغلانی، رومانتیزم، سنت و دین استفاده می کردند.
محافظ کاران با تکیه بر سنت و نمادهای غیرعقلانی توانستند مردم را فریب دهند تا به پذیریش دولت ملت و ماشین جنگیش ادامه دهند.
در اواخر قرن 19، نوع محافظ کاران از ابزار منطق و علم بهره جستند.
در آن دوره ادامی شد که علم می بایست کنترول اقتصاد و جامعه را از طریق متخصصان فنی به دست گیرد.
در ازای مخابره این پیام به عموم مردم، روشن فکران جدید که مثلا پیشتازان نظم نوبه حساب می آمدند به عنوان برنامه ریزان و تنظیمگران اقتصاد و جامعه متمرکز جدید صاحب شغل و جایگاه اجتماعی می شدند.
یکی از روش هایی که روشنفکران دولتی برای تغییر افغان مردم به کار بردند، تغییر معانی کلمات قدیمی و خاطرات و احساساتی بود که با این کلمات به ذهن متوادر می شد.
برای مثال، لیبرتاریان های طرفدار اقتصاد آزاد مدت ها بود که به لیبرال ها شناخته می شدند و خالصترین و دعاتشترین آنها رادیکال ها بودند.
آنها همچنین نیروهای تجددخواه خانده می شدند چرا که پشتیبان پیشرفت سنتی، بسترش آزادی و افزالش سطح رفاه مردم بودند.
روشنفکران جدید دولتی کلمات لیبرال و تجددخواه را در توصیف خود به کار بردند و موفق شدند با برچسبهای از مدافداده، قدیمی و واپسگرا به رقبای لیبرال آسیب بزنند.
حتی برچسب محافظ کار به لیبرال های کلاسیک چسبانده شد و در نهایت روشنفکران دولتی توانستند مفهوم منطق را به نفع خود بکار ببرند.
علاوه بران که لیبرال های طرفدار اقتصاد آزاد از ظهور دوباره دولتگرایی و مرکانتالیسم در ظاهر دولت سنعتی تجددخوا گیج و منگ بودند، یکی دیگر از دلائل زوال لیبرالیسم کلاسیک در اواخر قرن 19،
رشد جنبشی عجیب و جدید بود سوسیالیسم سوسیالیسم در دههی 1830 آغاد شده بود و پس از دههی 1880 به سرعت رشد کرد حقیقت عجیب در مورد سوسیالیسم آم بود که این حرکت یک جنبش ترکیبی متأثر از هر دو ایدئولوژی قبل از خود یعنی لیبرالیسم و محافظ کاری بود
سوسیالیست ها پذیرش سنتگرایی و انقلاب سنتی، مهم انگاشتن علم و منطق و سرس پردگی ولو به شکل ظاهری به آرمانهای کلاسیک لیبرال مونند سلح، آزادی فردی و استاندارد بالای زندگی را از لیبرالیسم کلاسیک وام گرفته بودند.
در واقع، سوسیالیست ها قبل از جنبش های سنفگرای محافظ کار اقدام به استفاده از علم، منطق و سنعتگرایی نمودند.
و در آخر، سوسیالیست ها نه تنها تعهد لیبرالیسم کلاسیک به دمکراسی را پذیرفتند، بلکه آن را با ارائه مفهوم دمکراسی در همه چیز که دران مردم اقتصاد را به دست خواهند داشت از نظر مفهومی فراتر بردند.
از طرف دیگر، سوسیالیست ها از محافظ کاران تمایل به زور و دولتگرایی را به عنوان ابزاری برای محقق نمودن اهداف لیبرال وام گرفتند.
در این ساختار، رشد و هماهنگی سنایه از راه تجمیع قدرت در یک نهاد مقتدر که کنترول اقتصاد و جامعه را در دست داشت محقق می شد.
اختیار مطلق بر جان و مال همه مردم به اسم خلق و دمکراسی در اختیار گروهی از متخصصان قرار می گرفت.
برخلاف منطق و حق آزادی علمی که دستاوردهای لیبرالیس مودند، دولت سوسیالیست دانشمندان را بر دیگر مردم حاکم می کرد.
برخلاف لیبرال ها که کارگران را برای رسیدن به سطح زندگی بالاتر آزاد کردند، دولت سوسیالیست کارگران را بر سایر مردم حاکم می کرد.
به عبارت دقیق تر، دولت سوسیالیست سیاست مداران، بروکرات ها و تکنوکرات ها را به اسم کارگران بر سایر مردم حاکم می کرد.
برخلاف اخلاق لیبرال، برابری حقوق و برابری در مقابل قانون، دولت سوسیالیست چنین برابریی را برای رسیدان به هدف ترسناک و غیر ممکن نتائج یکسان نابود می کرد و به جای آن طبقه اجتماعی جدیدی از اشراف ایجاد می کرد تا این هدف ناممکن را محقق سازند.
سوسیالیسم یک جنبش ترکیبی و سردرگون بود چرا که سعی داشت با برقراری روش های قدیمی محافظ کارانه از جمع دولتگرائی، جمگرائی و امتیازات طبقاتی، اهداف لیبرال آزادی، سلح، همه هنگی سنعتی و رشد را که فقط و فقط از طریق آزادی و جدائی دولت از همه چیز به واقعیت می پیوندند، محقق کند.
سوسیالیسم سرنوشتی جز شکست نداشت و در حقیقت نیز در تمامی کشورهایی که در قرن بیستون به قدرت رسید برای عموم مردم نتیجهی جز ستم و گرسنگی بیسابقه و فقر روزفسون به بار نیاورد و به شکل مفتزهانهی شکست خورد.
اما بدترین چیز در مورد ظهور سوسیالیزم آن بود که این جریان توانست بهتر از لیبرال های کلاسیک جریان چپ را به عنوان حضب امید، رادیکالیسم و انقلاب در دنیای قرب نمایندگی کند.
حقیقت ماجره آن بود که تیه انقلاب فرانسه مدافعان نظم قدیم در طرف راست سالون اجتماع جای داشتند و لیبرال ها و رادیکال ها در طرف چپ می نشستند.
از آن زمان تا قبل از ظهور سوسیالیسم، لیبرال های رادیکال لیبرتارین جناه چپ لقب داشتند و حتی در تیف ایدیولوژی های سیاسی به عنوان چپ تند روشناخته می شدند.
حتی تا سال 1848، لیبرال های فرانسوی دو آتشه طرفدار اقتصاد آزاد مانند فردریک باستیات در سمت چپ سالانه گرده همای ملی می نشستند.
لیبرال های کلاسیک در غرب فعالیت سیاسی خود را به عنوان حزب رادیکال و انقلابی امید و تغییر برای آزادی و سلح و پیشرفت شروع کردند.
اشتباه استراتژیک لیبرال ها آن بود که اجازه دادن سوسیالیست ها در نمایندگی کردن جریان چپ
بهتر از آنها عمل کنند که منجر به قرار گرفتن لیبرال ها در موقعیتی مبهم و بینابین میان محافظکاری و سوسیالیسم شد.
از آنجایی که لیبرالیسم در ذات خود یعنی حزب تحقیر و پیشرفت به سوی آزادی، رها کردن این نقش و موقعیت در واقع معادل از دست دادن دلیل وجودی لیبرالیسم در واقعیت و ازهان مردم بود.
اگر لیبرال های کلاسیک جلوی اختلافات درونی خود را گرفته بودند، هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد.
لیبرال ها می بایست به این موضوع اشاره می کردند که فقط تعداد کمی از آنها به این موضوع پرداختند که سوسیالیسم جنبشی مبهم، متزاد، شبه محافظ کارانه، سلطنت طلب و فعودالی با چهره مدرن است و فقط لیبرال ها رادیکال های واقعی هستند که به صورتی خستگین و پذیر برای پیروزی کامل آر
حقیقت آن است که لیبرال های کلاسیک پس از دستیابی به پیروزی های ستودنی اما جزئی در برابر دولتگرایی رادیکالیسم خود یعنی اصرار بیوقفه به ادامه مبارزه علیه دولتگرایی محافظ کاران تا شکست کامل آن را کنار گذاشتند،
لیبرال های کلاسیک به جای استفاده از پیروزی های جزئی خود به عنوان تکیهگایی برای فشار بیشتر، اتش خود برای تغییر و اخلاص در اصول را از دست دادند.
آنها به دفع از پیروزی های خود رازی شدند و به این ترتیب از گروهی رادکال به جنبشی محافظ کار تغییر ماهیت دادند.
محافظه کار از این جهت که مدافع حفظ وضع موجود شدند.
به طور خلاصه، لیبرال ها سحنه رقابت را کاملا خالی کردند که باعث شد سوسیالیسم به تواند به حزب امید و رادیکالیست بدل شود،
و حتی سنفگرایان نیز خود را به عنوان لیبرال و تجدد خواه در مقابل لیبرال های کلاسیک لیبرتاریان جا بزنند چون لیبرال ها به خود اجازه داده بودن که در موقعیت دفاع از دولتگرایی قرار گیرند چون این استراتجی در دنیایی که هر روز تغییر می کند احمقانه و غیر قابل دفاع است
نابودی لیبرالیسم فقط به دلیل استراتجی و اتخاذ موضع اشتباه نبود، بلکه ریشه در اصول نیز داشت.
لیبرال ها اجازه دادند قدرت ایجاد جنگ، آموزش عمومی، پول و بانکداری، جاده سازی و به طور خلاصه همه احرام های قدرت اجتماعی در دست دولت باقی بماند.
در حالی که لیبرال های قرن 18 هم نسبت به قدرت اجرایی و بروکراتیک دولت به شدت تهاجمی عمل کرده بودند، لیبرال های قرن 19 هم نه تنها قدرت اجرایی دولت و یک بروکراسی شهری مقتدر و اولیگارشی را پذیرفتند، بلکه از آن استقبال نیز کردند.
همزمان با اتخاذ استراتیجی نامناسب، لیبرال ها در اواخل قرن 18 با کنارگذاشتن لغفگرایی به اصول لیبرال خود نیز پشت کردند.
لغفگرایی دیدگاهی بود که عنوان می کرد هر نهادی خواه بردداری باشد خواه هر جنبه دیگری از دولتگرایی باید در سریترین زمان ممکن ملغی شود.
چرا که لغف بسیار سریع ساختارهای دولت مهور، هرچند در عمل غیر ممکن باشد، تنها موزه اخلاقی صحی
دلیل این موزگیری اخلاقی آن است که هر گونه چرخش به سمت اصلاحات تدریجی برای ملقی نمودن نهادهای شیطانی و زورگو به جای حصف سری آنها در واقع به معنای رضایت با عمل کرده آنها است که از نظر اخلاقی با اصول لیبرالیزم در تضاد است.
ویلیام لوید گراریسون، لیبرتاریان و لغوگرای بزرگ دوران بردداری این مسئله را به این شیوه توضیح می دهد.
لغوگرایی سریع باید تا حد ممکن صادقانه دنبال شود و این اتفاق خواهد افتاد.
آه، دوران تغییرات تدریجی به سر آمده.
ما هیچگاه نگفتیم که نهاد بردداری یک شب از میان خواهد رفت.
اما همیشه بگونه اقدام می کنیم که گوی چونین است.
دو تغییر اساسی و بسیار مهم در ایدئولوژی و فلسفه لیبرالیسم کلاسیک اتفاق افتاد که فروپاشی این جنبش زنده، مترقی و رادیکارم در دنیا قرب را سرعت بخشید.
اولین و مهمترین تغییر که تیه اوایل تا عواسط قرن 19 هم اتفاق افتاد پشت کردن به فلسفه حقوق طبیعی و جایگزین نمودن آن با فایدگرائی بود،
به جای آنکه آزادی بر اساس حکم اخلاقی حق هر فرد و جان و مالش و به عنوان موضوعی حقوقی و از جنس ادالت پیگیری شود، فایدگرائی آزادی را به عنوان بهترین روش برای دستیابی به سطح رفاه عمومی بالاتر و خیر جمعی آن هم به تعریفی نامفهوم در نظر می گیرد.
این چرخش از حقوق طبیعی به فایده گرایی دو پیامد مخرب داشت.
نخست اخلاس هدف و زازگاری اصول لیبرالیزم خدشدار شدند.
لیبرتاریان معتقد به حقوق طبیعی که بر اساس اخلاق و ادالت عمل می کند مشتاقانه به اصول پایبند خواهد بود.
در حالی که یک فایدگرا تنها به عنوان ابزاری مسلحتی و فقط در صورت نیاز به سراغ آزادی می رود و از اونجا که مسلحت اندیشی همان حزب باد است فرد فایدگرا نیز بر اساس حزینه و فایدهی که انجام می دهد به آسانی و مکرر به دولتگرایی میل می کند و اصول را دور می ریزد.
در واقع این دقیقا همان کاری بود که فایدگرایان بنتامی در انگلستان انجام دادند.
آنها که از روی نیاز فعالیت خود را با لیبرتاریانیز و اقتصاد آزاد شروع کرده بودند، رفته رفته دولتگرایی را راه ساده تری برای رزیدن به مقاصدشان یافتند.
یک نمونه از این تغییر روی کرد فایدگرایانه تمایل به ایجاد یک قدرت مدنی و اجرایی کارا و قوی بود که جایگزین ادالت و حقوق شد.
دومین نتیجه مخرب و به همان اندازه مهم آن بود که یک فرد فایدگرا ممکن نیست رادیکال بوده و برای سرنگونی سریع شیطان و ظلم اتش داشته باشد.
فایدگرایان به دلیل علاقهشان به مسلحت اندیشی همواره مخالف هر گونه تغییر سریع و رادیکال هستند.
تا کنون هیچ انقلاب فایدگرایانهی وجود نداشته است.
بنابراین فایدگرایان هیچگاه لغوگرای واقعی نبودند.
یک فرد لغوگرا همیشه می خواهد امور نادرست و ناادلانه را در سریترین زمان ممکن از میان ببرد.
در این مسیر هیچ جایگاهی برای مسلحتندیشی و حزینه و فایده وجود ندارد.
به این ترتیب، لیبرال های کلاسیک فایدگرا رادیکالیزم را رها کردند و به اصداحات تدریجی روی آوردند و با این اقدام خود را تبدیل به مشاوران و متخصصان بهروری اقتصادی در خدمت دولت کردند.
به بیان دیگر، آنها اصول و استراتیجی استوار لیبرتاریانی را کنار گذاشتند و به مدافعان نظام سیاسی حاکم و وضع موجود بدل شدند و به این ترتیب در موقعیتی قرار گرفتند که به راحتی توسط سوسیالیست ها و سنف گرایان به مخالفت محافظ کارانه و کوته نظرانه با هر کنه تغییر وضع موجود متهم شوند.
در نتیجه، در حالی که لیبرال های کلاسیک فعالیت خود را به عنوان رادیکال و انقلابی و مخالفان محافظ کاری شروع کرده بودند، تبدیل به چیزی شدند که خود با آن مبارزه کرده بودند.
این روی کرده فلچ کننده ی فایدگرایانه به لیبرتاریانیست تا به امروز باقی است.
در اوایل شکلگیری تفکر اقتصادی، فایدگرایان ایده اقتصاد بازار آزاد را از بنتان و ریکاردو وام گرفتند و این ایده همچنان پابرج است.
مکتب اقتصاد بازار آزاد معاصر، سرشار از گرایش به تغییرات تدریجی، تنفر از اخلاق، ادالت و اصول سازگار و تمایل به کنارگذاشتن اصول بازار آزاد بر اساس ملاحظات حزینه و فایده است،
بنابراین مکتب اقتصاد بازار آزاد معاصر چیزی جز طرفداری از وضع موجود که اندکی بهتر شده نیست.
تغییر دوم در ایدالوژی لیبرال های کلاسیک هنگامی رخ داد که لیبرال ها به مدت چند دهه در اواخر قرن 19 هم از دکترین های تکامبل اجتماعی که داروینیسم اجتماعی شمورده می شدند استفاده کردند.
دولتگرایان این نوع لیبرال های اقتصاد آزادی طرفدار داروینیسم اجتماعی منند هربرت اسپنسر و ویلیام گراهام سامنر را با اتحام رهبران بیرحم اقاید افراتی و نابودی اناسر اجتماعی ناسازگار تخریب ممودند.
بخش اعظم این تفکرات در واقع همان دکترین اقتصادی و اجتماعی بازار آزاد بود که در لباس تهوری های تکاملی ماد زمان در آمده بود.
اما مهمترین و مخربترین جنبه های داروینیسم اجتماعی متفکران مذکور این بود که آنها این ایده که گونه ها و جن ها تیه فرایندی بسیار طولانی که هزاران سال به طول می انجامد تغییر می کنند را به حوضه علوم اجتماعی وارد کردند.
در نتیجه، لیبرال طرفدار داروینیسم اجتماعی اعتقاد به رادیکالیسم و انقلاب را کنار گذاشت و عقب نشست و منتظر تغییرات کوچک، تکاملی و اجتناب نپذیر در افق طولانی مدت شد.
خلاصه آن که داروینیست های اجتماعی فراموش کردند که هدف لیبرالیسم در همشکستن قدرت طبقه حاکم با استفاده از انقلاب و تغییرات رادیکال بوده،
و به این ترتیب به محافظ کارانی بدل شدند که بر علای اقدامات رادیکال و به نفع تغییرات کوچک سخنرانی می کردند.
در حقیقت خود اسپنسر که لیبرتاریان بزرگی بود نمونه ای عالی از این دگرگونی در لیبرالیزم کلاسیک است.
نمونه ای مشابه اسپنسر در امریکا ویلیام گراهام سامنر بود.
چرا که شخصیت اسپنسر تصویر دقیق از افول لیبرالیزم در قرن 19 هم به دست می دهد.
اسپنسر فعالیت خود را بنوان یک لیبرال به شدت رادیکال و اصیل آغاز کرد.
اما به محض آن که ویروس جامعه شناسی و داروینیزم اجتماعی در روح اسپنسر نفوز کرد، او در عمل لیبرتاریانیزم را بنوان یک جنبش رادیکال و پویا کنار گذاشت، اما در نظر آن را به طور کامل رها نکرد.
او در حالی که به دنبال پیروزی آزادی در آلی ترین شکلش، یعنی پیروزی قرارداد علیه جایگاه اجتماعی و سنت مقابل نظامیگری بود، اسپنسر به این باور رسید که این پیروزی اجتناب نپذیر است ولی فقط بعد از هزاران سال تغییرات تکاملی کوچک.
در نتیجه اسپنسر برداشت خود از لیبرالیزم به عنوان یک اخلاق مبارز و رادیکال را به اقدامات محافظ کارانه و محتاطانه برابر جمگرایی و دول
اگر فایدگرایی که توسط داروینیزم اجتماعی تقوییت شده بود را اصلی ترین آمل افول فلسفی و ایدئولوژیک جنبش لیبرال بدانیم، اصلی ترین دلیل مرگ لیبرالیزم فراموش کردن اصول دقیق زده جنگ، پادشاهی و نظامیگری بود.
این ساز محصور کننده ی مفهوم دولت ملت بود که لیبرالیزم کلاسیک را در کشوری پس از کشوری دیگر نابود کرد.
برای نمونه، لیبرال های بریتانیایی از اواسط قرن هجده هم تا اواخر قرن نوزده هم جنبش انگلیس کوچک، برایت، کوبدن و مکتب منچستر را که گرایش های زده جنگ و زده امپریالیستی داشتند رها کردند و در مقابل با گرویدن به جنبش امپریالیزم لیبرال،
که تماما از سر حق بازی نامگذاری شده بود در کشور گشایی امپراتوری بریتانیا به محافظ کاران و در جمگرایی و امپریالیزم خانمانسوز جنگ جهانی اول به سوسیالیست ها پیوستند در آلمان امپراتوری بیسمارک موفق شد که لیبرال هایی که چیزی به پیروزی نهاییشان نمانده بود را با رویای یک بارچه کردن آلمان با استفاده از زور و اسلحه وسوسه و متفرق کند
در هر دو کشور، نتیجه چیزی جز نابودی اصول لیبرال نبود.
در امریکا، حضبی که لیبرالیسم کلاسیک را مدتها نمایندگی می کرد، حضب دموترات بود که در اواخر قرن 19 هم به حضب آزادی فردی شناخته می شد.
اساساً، حزب دموقرات نه تنها حزب آزادی فردی، بلکه حزب آزادی اقتصادی نیز بود.
این حزب رقیب سرسخت ممنوعیتهای قانونی، محدودیتهای تجاری، آموزش اجباری و همچنین پرچمدار تجارت آزاد، پول سخت یعنی پول فاقد تورم دولتی، جدایی نظام بانکداری از دولت و کوچکسازی حد اکثری دولت بود.
به عقیده هزب دمکرات، قدرت دولتی می بایست ناچیز می بود و قدرت فدرال اصلاً وجود نداشته باشد.
سیاست خارجی هزب دمکرات خوشونت بسیار کمتری داشت بر سلح، زد نظامیگری و زد امپریالیسم تأکید داشت.
اما اصول لیبرتاریانی آزادی فردی و اقتصادی به دست نیروهای برایان که در سال 1896 در حزب دموقرات به قدرت رسیدن کنار گذاشته شد و 20 سال بعد نیز سیاست خارجی عدم مداخله این حزب توسط وودروویلسون رها شد.
این اقدامات راه گشای یک قرن کشدار و ویرانی، جنگ و ستمگری و سقوط کشورهای درگیر جنگ به دولت گرای سنعتی، یعنی یک دولت رفاع جنگی که به دست اتحادی از دولت بزرگ، شرکتهای بزرگ، اتحادیه ها و روشن فکران اداره می شود بود که پیشتر به آن اشاره کردیم.
آخرین نفس لیبرالیسم طرفدار اقتصاد آزاد در امریکا لیبرتارین های سال خورده و شجایی بودند که در اواخر قرن 19 هم با تشکیل لیگ زده امپریالیست به هم پیوستند و علیه جنگ امریکا و اسپانیا و جنگ امپریالیستی بعدی امریکا با فیلیپینی هایی که استقلال ملی خود از اسپانیا و امریکا رو دنبال می کردند بود.
شاید شنیدن از فرد زده امپریالیستی که مارکسیست نباشد برای خاننده امروز عجیب باشد.
اما زدیت با امپریالیسم توسط لیبرال های طرفدار اقتصاد آزاد نظیر کوبدن و برایک در انگلستان و یوجین ریچتر در پروس آغاز شد.
در حقیقت، لیگ زده امپریالیسم که توسط ادوارد، آتکینسون، اقتصاددان و صنعتگر اهل بستون رحبری می شد که سامنردیز عضو آن بود، بیشتر شامل رادیکال های طرفتا اقتصاد آزادی بود که قبلن با بردداری جنگیده بودند و سردمداران تجارت آزاد، پول سخت و دولت کوچک شمورده می شدند،
از نظر آنها، جدال نهایی با امپریالیسم جدید امریکا، اصاره مبارزه طولانی مدتشان علیه زرگوی، دولتگرائی و بیعدالتی و علیه دولت بزرگ در تمام جنبه های زندگی چه امور داخلی و چه امور خارجی کشور بود.
تا به اینجا، روایت افول و سقوط لیبرالیسم پس از پیروزی های جزئی آن در قرون گذشترها مرور کردیم.
اینک باید بپرسیم که علت بازگشت و ظهور دوباره تفکر و فعالیت لیبرتارینی در سالهای اخیر به ویژه در امریکا چیست؟ چرا نیروهای تاریک و احریمنی دولتگرا ظهور دوباره جنبشهای لیبرتارینی را تحمل کردند؟
مگر نباید پیروزی های متوالی دولتگرایان در اواخر قرن 19 و قرن 20 آملی برای نابودی لیبرتارینیسم نیمه جان می بود و نراه گشای ظهور مجدد آن؟ چرا لیبرتارینیسم نمرد و به تاریخ نپیوست؟ دیدیم که چرا لیبرتارینیسم ابتدا و به کامل ترین شکل خود به صورت طبیعی در امریکا که دارای سنتی امیغن لیبرتارین بود، ظهور کرد؟
اما پرسش اصلی را هنوز پاسخ نداده ایم.
چرا در چند سال گذشته لیبرتاریانیست دوباره بازگشته است؟ چه شرایط و اتفاقاتی موجه به این بازگشت شدند؟ تا انتهای کتاب که اخلاق لیبرتاریانی را به طور کامل بررسی کرده و از آن برای حل مسائل مهم جامعه معاصر استفاده می کنیم، پاسخ به این پرسش ها را به تعویق اندخیزیم.
PYM JBZ
PYM JBZ
PYM JBZ
ویدیوهای مشابه: برای یک آزادی جدید

Mračno Porijeklo Koncentracijskih Logora | Dokumentarac u PUNOJ BOJI

خلاصه کتاب - ریشه های آلمان هیتلری - لئونارد پیکاف

Капитализм убил 3.4 миллиарда человек (видеоперевод сделан cовместно с @MarxUnion )

КАК УСТРОЕНА "СОВЕТСКАЯ МАФИЯ" - от лагерей ГУЛАГа до наших дней

"Ни дня не работал" и "жил на шее у Энгельса" - правда или вранье о Марксе? #маркс #капитал

